#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_129
سینا چند لحظه با اخم بهم خیره شد
خودکار
موهامو جمع کردم
خودمم دلیل کارمو نمی دونستم
ارادی بود
کنار هم نشستیم
سعی کردم با خودم فکر کنم فقط سلیقه غذاییمون مثل همه و از غدای دریایی متنفریم
پس بخاطر همین
اینجا کنار هم نشستیم
اما نمیشد
نگاهای سینا
عجیب بود
همین که سرمو بلند کردم خبری از نگاهش نبود
نکنه توهم زدم؟
بسم الله...
سینی دونر کباب بینمون قرار گرفت
گوشی سینا زنگ خورد
روی اسپیکر گذاست
یکی از پسرا بود که رابطه نزدیکی هم به سینا داشت
- کجا رفتی سینا؟
سینا جواب داد
- از اون غذا خوشم نیومد یه رستوران دیگم
تموم زنگ بزنین
یهو با حرفی که پسره زد...
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_130
یهو با حرفی که پسره زد چشمام گرد شد
- مگه خودتم سفارش نداده بو...
یهو سینا تند گوشیشو از روی برداشت و از اسپیکرم در آوردش
دهنم وا مونده بود
چیشد؟
مگه نگفت از غذای دریایی بدش میاد
تند گفت
- به تو ربطی نداره
و قطع کرد..
تک خندی زدم
- که غذای دریایی دوس ندارین؟
تیز نگاهم کرد
- هوس کباب ترکی کردم
ریز خندیدم که فکر کنه باور کردم حرفشو
ولی نکردم
یعنی بخاطر من
اومد کباب ترکی بخوره؟
رسما از کارای سینا داشت شاخکام میزد بیرون
خنگ نبودم
متوجه میشدم عجیبه
به کدوم یکی از بقیشون اینجوری توجه می کرد؟ میدونم فقط بخاطر اتفاقای عجیب اون شبه..
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
𝙎𝘼𝙔𝙀
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ #پارت_۴۹۸ اونقدر بهم نزدیک شده بود که صدای نفس هاش رو میشنیدم. رخ تو رخ بودیم.
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فاصله عشق ونفرت همین قدر کوتاه):
#شبتون بخیروعافیت
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۹۹
ته دلم انگار زلزله بم اتفاق افتاده بود،قلبم مثل یه ساختمون آوار میشد و میریخت.
نگاهم توی اون چشمای تریاکیش خیره موند،احتمالا اینم بازی جدیدش بود.
اما وسط حسی که درگیرش بودم سرمای لعنتی نمیذاشت به چیزی فکر کنم.
کم کم لرزش بدنم بیشتر میشد
شبیه خوردن یه لیوان چایی ولرم بود توی یخ بندون سیبری.
لرزش بدنم لحظه به لحظه بیشتر میشد و ایزد استخوونام تیر میکشید.
وقتی اوضاع بدتر شد و دندونام با صدای بدی بهم میخورد نفسش رو پر صدا بیرون فرستاد و از جاش بلند شد:
-تو ماشین خوراکی دیدم
بذار بیارم شاید اگه یه چیزی بخوری بهتر شی
گرسنگی و سرما دشمن همن
مایل نبودم ازم دور بشه،به همون گرمای کم هم قانع بودم.
ولی ایزد کاپشنش رو روی سرش انداخت و از کلبه بیرون زد و چند لحظه بعد با چند تا نایلون بزرگ خوراکی برگشت.
چیپس و پفک و ماست موسیر و کرانچی و پاستیل و چوب شور و چند تا چیز دیگه ولی از غذا خبری نبود.
دلم یکم غذای گرم میخواست.یه چایی دبش با گز و نقل و پولکی.
ایزد خوراکی ها رو که دونه دونه در میآورد
در حالیکه لرزشم غیر قابل کنترل بود دستم رو دراز کردم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
🥂♥️ ᥫ
#پارت_۵۰۱
ایزد اخمی کرد و با غیظ دستم بیرون کشید :
-اون نه...جنبه نداری ممکنه حالت بدتر شه
مثل یه بچه که با پدرش لج کرده دستش کشیدم و یدونه از لیوانای کوچیک کاغذی رو از توی مشما برداشتم:
-بدنم و گرم میکنه...زیاد نمیخورم
ایزد با تاسف سری تکون داد و یه بسته پاستیل و چوب شور باز کرد و کنارم گذاشت :
-با اینا بخور لااقل ضعف نکنی
-واست مهم شدم!
طعنه زدم تا اون نگاه برزخیش رو نبینم.
منکه میدونستم فردا برام برنامه مفصلی داره و حالم رو جا میاره.
اما برای اینکه بیشتر به جونم غر نزنه یدونه هم چوب شور و پاستیل خوردم اما سرمای شدید و بدنی که میلرزید
ایزد بدون هیچ حرفی کنارم نشست و کاپشن رو روی تنم کشید .
باحرص لیوانم رو گرفت و روی زمین پرت کرد:
-یه امشب و آدم باش نذار بیفتم به جونت
ایزد راست میگفت،
وفتی میخوردم ایزد و کتک هاش هم برام عددی نبودن.
بدنمم داشت گرم میشد.
تک خنده ای کردم و یه هم برای ایزد ریختم :
-بزن گرم شی
نیشخند زهر داری زد:
-نکنه میخوای اینجا یه بلایی سرم بیاری!
خنديدم:
-میگن راستی
هیچ داستان قشنگی با سالاد خوردن شروع نشده ایزد خانِ توتونچی
بزن شاید عاشقم شدی
🩵
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
نیاز دارم احساساتم رو بذارم توی یه صندوق، درش رو هم قفل کنم، کلیدش هم بدم سگ بخوره.
#خط قرمز..😝⛔️
#پــــارت_131
تو فکر بودم
که با صداش به خودم اومدم
- بله؟
اخمی کرد
- غذاتو بخور
سرد شد
سرمو تکون دادم
یهو بی هوا گفتم
- میشه به بقیه نگید باهم بودیم
رک گفت
- نه
چشمامو تو حدقه چرخوندم
حتی نپرسید چرا..مرتیکه رو مخ بی ادب...
با حرص
چنگالمو فرو کردم تو کباب
یهو با دیدن یه مرد قد بلند بی هوا گفتم
- عع چقدر شبیه یکی از بازیگرای معروف هالیووده!
سرشو بلند کرد
- کی؟
با ابرو اشاره کردم
- اون آقاهه
نگاهش کرد
حرصی گفت
- نکنه اون کله زردو میگی؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_132
چشمام با این حرفش چهار تا شد
بهت زده نگاهمو از اون پسره گرفتم و چرخیدم به سمت سینای که کاملا اخمو و جدی بود
نه
شوخی نکرد
مات گفتم
- بهش گفتی زرد؟
حس کردم کباب و عصبی می جویید
غرید
- نکنه قرمزه؟!
یه لحظه با دیدن حالتش و حرفی که زد ناخوادگاه خندم گرفت
لب زدم
- بوره
کجاش زرده؟
مگه همه باید چشم ابرو مشکی باشن؟!
کلافه چنگالشو ول کرد
غرید
- بسه
وا
چشه؟
تخس گفتم
- خودت شروع کردی من که فقط گفتم شبیه یکی از بازیگرای هالیووده
- فکر نمی کنم
یه لحظه چشمام ریز شد
نکنه حسادت می کرد؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو🥂♥️ ᥫ
#پارت_۵۰۲
حالم خراب بود اما دلم که فراموش نمیکرد عشق اون مرد نیستم.
یادم نمیرفت چی بهم گذشت ،چه روزایی رو پشت سر گذاشتم.
ولی هنوزم یادم بود که مقصرم.
یادم نمیرفت اون حال بد رو خودم باعثش شدم.
خودم عین بلا روی سرش نازل شدم.
برای همین هیچ وقت ازش متنفر نمیشدم.
برای همین عاشقش بودم.
-به سلامتی چشمات که تلخ تره
حکم ۲ بست رو داره لامذهب
و قطره اشکی چکید و روی گونه ام افتاد.
دلم خون بود.
دلم زیادی صبور بود
زیادی براش صبر کرده بودم.
ایزد لبخند کجی زد:
-عاشقیا...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏