eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10.2هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
756 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
قرمز... 😝⛔️ ولی نه حسادت به چی؟ ما که رابطه ای باهم نداشتیم بخواد حسودی کنه لب زدم - ولی من فکر میکنم هست تند نگام کرد - غذاتو بخور با حس خوبی غذامو خوردم نمیدونم چرا ولی کیف می کردم از دیدن اینکه اعصابش خورد میشه پسره دقیقا اومد نشست جایی که من بهش دید داشتم ولی پشتش به سینا بود و اون نه... زیر لب خندیدم اخمو گفت - نرفته؟ خودمو زدم به نفهمیدن - کی؟ و ناخوادگاه به جایی که نباید نگاه کردم دست خودم نبود از اذیت کردن سینا خوشم اومد گردنشو چرخوند که با دیدن پشت سرش یهو گفت - پاشو بدو! ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز.. 😝⛔️ بلند شم؟ چرا؟! گیج پرسیدم - چرا بلند شم؟! دندون روی هم سایید - میگم بلند شو کلافه از جام بلند شدم که خودشم بلند شد لب زد - بیا جای من و جای خودم نشست حالا فهمیدم دهنم از کاری که کرد باز موند لب زدم - الان...تو... خونسرد گفت - حالا غذاتو بخور، سرتم نچرخون از کاری که کرد راضی بود چون بشقابشو از جلوی دستم برداشت بشقاب خودمم بهم داد خونسرد شروع کرد به خوردن غذاش... الان من نمیفهمم چرا رو اون پسره حساس شد؟ فقط چون گفتم خوشگله؟! ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو🥂♥️ ᥫ عطرش که حوالی قلبم پیچید ضربان قلبم بالا رفت. اون شب یه حس دخترونه ای توی وجودم حس می کردم که تا به حال تجربه نکرده بودم. اما کاپیتان ایزد توتونچی توی خونه ی ۵۰ متری ما مثل نوری بود توی دل تاریکی. مثل یه پل که من رو از جهنم به بهشت می‌برد. توی حال خراب و خاطرات اون شب دست و پا میزدم که دستش بالا اومد. بی توجه به هورانی حواسش به چشماش بود  اولین بار بود. برای اولین بار ارامش داشتم کنارش بدون اینکه کتک..م بزنه. بدون اینکه تحق..یرم کنه. ایزد خان توتونچی داشت‌ گونه ام رو نوازش میکرد. نرم و لطیف. انگار که یه جنس انتیکم. دستش گرم بود. به گرمی نون بربری های اصغر آقا نونوا که هر صبح میخریدم. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو🥂♥️ ᥫ مثل همون موقعا که وقتی و  برگشتنی ۲ تا بربری خاش خاشی میخریدم   میرفتم خونه و با بابا و هادی نیمرو میزدیم بر بدن. همون حس خوب رو داشتم. نونا اونقدر داغ بود که دستم رو میسوزوند ولی به عشق نیمرو با هادی تحملش میکردم. انگشتاش آروم آروم پایین اومد. چرا اونشب ایزد عوض شده. خیره بودم بهش اونم همین طور. چشمام از نیش اشک نم دار شد. نگاهم با تردید و داغ بالا رفت و روی اون دو تا گوی قهوه ای نشست. اما نگاهش حواس. پرت. با دو انگشت چونه ام رو گرفت. صورتم رو بالا تر گرفت . سرش رو پایین آورد. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
و هرکس لازم باشدمی‌ماند.تقلّا چرا؟!
احساس میکنم که همه یکی رو دارن که واقعاً دوسشون داره؛ به‌جز من
🖤🤍
قرمز... 😝⛔️ از رستوران خارج شدیم لب گزیدم ازش تشکر کنم؟ حس می کردم روم نمیاد... چند قدم رفتیم جلوتر که بچه هارو دیدیم رستورانا زیاد فاصله نداشتن رنگم پرید بلند گفتم - وای بچه ها اومدن حالا مارو باهم دیگه میبینن چیکار کنیم شبیه اسپند شده بودم یه لحظه چرخیدم حداقل صورتم معلوم نباشه که اخمو گفت - برگرد گیج لب زدم - چی؟ به تندی بهم نگاه کرد - شبیه مجرما برگشتی داری فرار میکنی که چی؟ ببینن کی جرعت داره ازت جواب بگیره؟! دهنم وا موند خب راست میگه کی میخواست ازم سوال بپرسه؟ باز استرس داشتم ولی دیگه حرفی نزدم بچه ها بهمون رسیدن نگاه عجیبشونو حس می کردم که‌‌‌‌... ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز... 😝⛔️ نگاه عجیبشونو حس می کردم که‌‌‌‌ سینا گفت - برگردیم هتل دخترا گفتن - عع رئیس یعنی چی هنوز سر شبه کلی وقت داریم مگه نه شیلا؟ نگاهمو چرخوندم به من چه برای من فرقی نداشت... اتفاقا دلم میخواست برگردم باز بخوابم ولی با نگاه دخترا ناخوادگاه گفتم - آره هنوز زوده برای برگشتن... سینا چند لحظه نگاهم کرد وای لعنت بهت فکر نمی کرد بقیه نگاهشو ببینن بفهمن یه چیزی عجیبه؟ سریع خودمو سرگردم کردم یهو گفت - حله بریم ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─