درهوای تو🥂♥️ ᥫ
#پارت_۵۰۴
عطرش که حوالی قلبم پیچید ضربان قلبم بالا رفت.
اون شب یه حس دخترونه ای توی وجودم حس می کردم که تا به حال تجربه نکرده بودم.
اما کاپیتان ایزد توتونچی توی خونه ی ۵۰ متری ما مثل نوری بود توی دل تاریکی.
مثل یه پل که من رو از جهنم به بهشت میبرد.
توی حال خراب و خاطرات اون شب دست و پا میزدم که دستش بالا اومد.
بی توجه به هورانی حواسش به چشماش بود
اولین بار بود.
برای اولین بار ارامش داشتم کنارش
بدون اینکه کتک..م بزنه.
بدون اینکه تحق..یرم کنه.
ایزد خان توتونچی داشت گونه ام رو نوازش میکرد.
نرم و لطیف.
انگار که یه جنس انتیکم.
دستش گرم بود.
به گرمی نون بربری های اصغر آقا نونوا که هر صبح میخریدم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو🥂♥️ ᥫ
#پارت_۵۰۵
مثل همون موقعا که وقتی و برگشتنی ۲ تا بربری خاش خاشی میخریدم
میرفتم خونه و با بابا و هادی نیمرو میزدیم بر بدن.
همون حس خوب رو داشتم.
نونا اونقدر داغ بود که دستم رو میسوزوند ولی به عشق نیمرو با هادی تحملش میکردم.
انگشتاش آروم آروم پایین اومد.
چرا اونشب ایزد عوض شده.
خیره بودم بهش
اونم همین طور.
چشمام از نیش اشک نم دار شد.
نگاهم با تردید و داغ بالا رفت و روی اون دو تا گوی قهوه ای نشست.
اما نگاهش حواس.
پرت.
با دو انگشت چونه ام رو گرفت.
صورتم رو بالا تر گرفت .
سرش رو پایین آورد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_135
از رستوران خارج شدیم
لب گزیدم
ازش تشکر کنم؟
حس می کردم روم نمیاد...
چند قدم رفتیم جلوتر که بچه هارو دیدیم
رستورانا زیاد فاصله نداشتن
رنگم پرید
بلند گفتم
- وای بچه ها اومدن حالا مارو باهم دیگه میبینن چیکار کنیم
شبیه اسپند شده بودم
یه لحظه چرخیدم
حداقل صورتم معلوم نباشه
که اخمو گفت
- برگرد
گیج لب زدم
- چی؟
به تندی بهم نگاه کرد
- شبیه مجرما برگشتی داری فرار میکنی که چی؟ ببینن کی جرعت داره ازت جواب بگیره؟!
دهنم وا موند
خب راست میگه
کی میخواست ازم سوال بپرسه؟
باز استرس داشتم ولی دیگه حرفی نزدم
بچه ها بهمون رسیدن
نگاه عجیبشونو حس می کردم که...
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_136
نگاه عجیبشونو حس می کردم که سینا گفت
- برگردیم هتل
دخترا گفتن
- عع رئیس یعنی چی
هنوز سر شبه کلی وقت داریم
مگه نه شیلا؟
نگاهمو چرخوندم
به من چه
برای من فرقی نداشت...
اتفاقا دلم میخواست برگردم باز بخوابم
ولی با نگاه دخترا
ناخوادگاه گفتم
- آره
هنوز زوده
برای برگشتن...
سینا چند لحظه نگاهم کرد
وای لعنت بهت
فکر نمی کرد بقیه نگاهشو ببینن بفهمن یه چیزی عجیبه؟
سریع خودمو سرگردم کردم
یهو گفت
- حله بریم
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۵۰۶
اونقدر بهم نزدیک شده بود که صدای نفس هاش رو میشنیدم.
رخ تو رخ بودیم.
چشمام نمیتونست از دیدن اون مرد خوشتیپ دست برداره.
حالم خوب نبوداما معنی اون نگاه رو میفهمیدم.
حسرتش ۵ سال تمام باهام بود.
براش رویا پردازی کرده بودم.
دل دل میزدم براش.
توی دلم صدایی بهم نهیب زد:
-ازش فاصله بگیر
اون زن داره و تو رو نمیخواد
صاحب قلبش زن دیگه ایه
اما با حرکتی که کرد قلبم برای یه لحظه ایستاد.
شاید هم یه ضربان جا انداخت.
دستش به آرومی زیر موهام رفت.
درست مثل فیلما.
درست مثل همون ص..حنه های رمانتیک که دلم براش قنج میزد.
گرمی دستش رو روی پوست حساسم حس میکردم.
درست مثل من.
حتی نفس هاش ...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۵۰۷
پشت گ..ردنم رو گرفته بود
میدونست هوران آهوی فراریه.
انگار صبرش سر اومده بود.
خشکم زده بود.
نمیدونستم داره چه اتفاقی میفته.
البته که میفهمیدم اما نمیخواستم که بفهمم.
مات و گیج به این فکر میکردم داره برای اذیت کردنم نقشه میکشه.
مثل همیشه میخواد شکنجه ام کنه.
میخواد از تحقیرم لذت ببره.
میخواد هوران رو م...ست و بی تاب ول کنه تا جون بده.
میخواد با آب یخ بریزه روی ت...نم.
اما اشتباه میکردم.
من حتی ساعت ها و دقیقه ها رو برای اون لحظه شمرده بودم.
خیلی نرم.
به نرمی پرواز قو روی دریاچه.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏