#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_137
وارد پاساژ شدیم
همون اول ورودمون به ترکیه
سینا به همه کارتایی که با واحد پول خود ترکیه شارژ شده بودن رو داده بود
برای خرید
و چیزایی که لازم داشتیم
از سینا با اون نوع مدیریتش این چیزا
عجیب نبود
مغزش حتی به کوچیک ترین اتفاقاتم فکر می کرد
وارد پاساژ شدیم
من آروم آروم قدم بر می داشتم
یه نفر کنارم ایستاد
سرمو چرخوندم
یکی از پسرای گروهمون بود
- چرا خرید نمیکنی؟
شونه ای بالا انداختم
- خریدی ندارم فعلا..روزای آخر خرید می کنم
لبخندی زد
- بقیه دخترا دارن خرید میکنن
تو نه
- شیما!
با صدای سینا چرخیدم...
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_138
- شیلا!
با صدای سینا به سمتش چرخیدم
لب زدم
- بله آقای امیریان
اون منو با اسم صدا زده بود ولی من با فامیلیش صداش زدم که بفهمه جلوی بقیه ایم...
اما مگه براش مهم بود؟
ابدا...
اخمالود گفت
- چرا خرید نمیکنی
مگه تو نبودی که گفتی بیاییم بیرون؟
همه گیر داده بودن به خیر کردن من
حرصی گفتم
- دیدم بقیه دوس دارن بیان منم فقط تایید کردم رئیس، دلتون نمیخواست
نمی آوردین!
فک رو هم سایید
معلوم بود از حاضر جوابیم عصبی شده
کلافه زیر لب گفت
- زبون دراز
شنیدم
اما خودمو زدم به نشنیدن
پسره کنار من بود و با تعجب به من و سینا نگاه می کرد
بدبخت
اونم ترسیده بود
از اینکه چطور چندماهه هنوز کارمندشونم
بعد اینجوری با رئیسش
حرف میزنم.
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─