مغز من نمیتونه بفهمه همه این اتفاقات تقصیر من نیست و روزی هزار باید باهاش صحبت کنم و قانعش کنم که تو تمام تلاشت رو کردی بس کن سرزنش کردن خودت رو.
اگه آب اقیانوس شیرین بود ، آدمها تا حالا بطریبطری جمعش کرده بودن ، شور بودنش باعث شده آزاد بمونه ..
این جمله دربارهی آب نیست.
دليل آن باش كه كسی احساس كند ديده مىشود ،
شنيده مىشود و درک مىشود.
آن لبخندى باش كه به كسی يادآورى مىكند تنها نيست.
آن اميدى باش كه كسی در ميانِ همهی نا پايداریها به آن چنگ مىزند.
زندگی به من آموخت که آدمها نه دروغ میگویند ،
نه زیر حرفشان میزنند ؛
اگر چیزی میگویند صرفا احساسشان در همان لحظهست ،
نباید رویش حساب کرد.
من نمیتونم هیچ جور صمیمیتی رو الکی و از روی ادا دربیارم ،
باید واقعاً ازت خوشم بیاد و باهات احساس راحتی کنم ،
تا حتی بغل کردنت هم برام راحت باشه.
ناگاه دلم میگیرد. با خودم فکر میکنم چه بر سر زندگی من خواهد آمد، سرنوشتم چه خواهد شد. سخت است که نه آیندهای دارم، نه به چیزی دلم قرص است. حتی نمیتوانم پیشبینی کنم چه بر من خواهد رفت. به پشتسرم هم میترسم نگاه کنم، گذشته چنان از اندوه دمادم است که عقبِ یک خاطره رفتن قلبم را تکه تکه میکند. قرنی نیاز است برای گریستنِ من از دست آدمهای بدی که نابودم کردند .