به زنده ماندن درین دیار چه پای سختی فشردهام ، چه مرگ ها آزمودهام ، ولی شگفتا نمردهام.
هنگام مواجه شدن با ابلهان ، انسان تنها یک راه برای نشان دادن شعور دارد ؛ که همکلام نشدن با آنهاست.
یک احساساتی هست ، یک چیزهائی هست که نمیشود بدیگری فهماند ، نمیشود گفت ، آدم را مسخره میکنند ، هرکسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند.
من خشن به نظر میام ، شاید هم واقعاً شدم ؛ بیرحم ، یا فقط خسته از توضیح دادن ، نفرتانگیز ، یا آینهای برای چیزی که نمیخواستم ببینم.
زمان بیسروصدا ازم رد شد و من کمکم یاد گرفتم بعضی واکنشها امنترن ، بعضی نقشها موندگارتر ؛ شرور ؟ شاید اسمیه که راحتتره به آدمی بدن که دیگه دلش نمیخواد شبیه قبل باشه . من فقط ایستادم جایی بین زخم و تصمیم ، جایی که معلوم نیست انتخاب بود یا اجبار ، و هنوز هم معلوم نیست این چهره نقابه… یا تنها صورتیه که دوام آورده…
ما مردمان عادی گاهی دلمان میخواهد خوشبخت باشیم . نان گرم بخوریم ، یا بندرهای دنیا را نه در کارت پستالها ، بلکه به صورت زنده ببینیم.
ما مردمان عادی خیلی آرزوهای دیگر هم داریم که ما فرصت شمردنش را نداریم و شما حوصله شنیدنش را ندارید.
به یاد داشته باشید که زمان هرچه گذشت ما شبیه شما نشدیم ، شما خود را اندک درصدی شبیه به ما کردید.
چه کسی می تواند بگوید دیدن کدام یک از این دو وحشتناک تر است ؟
دل های خشکیده یا جمجمه های تهی شده ..
وقتی فهمیدم زندگی یک مهمانیِ بالماسکه است و من با چهرهٔ واقعی خودم در آن حاضر شدهام ، از خودم خجالت کشیدم.