زندگی به من آموخت که آدمها نه دروغ میگویند ،
نه زیر حرفشان میزنند ؛
اگر چیزی میگویند صرفا احساسشان در همان لحظهست ،
نباید رویش حساب کرد.
من نمیتونم هیچ جور صمیمیتی رو الکی و از روی ادا دربیارم ،
باید واقعاً ازت خوشم بیاد و باهات احساس راحتی کنم ،
تا حتی بغل کردنت هم برام راحت باشه.
ناگاه دلم میگیرد. با خودم فکر میکنم چه بر سر زندگی من خواهد آمد، سرنوشتم چه خواهد شد. سخت است که نه آیندهای دارم، نه به چیزی دلم قرص است. حتی نمیتوانم پیشبینی کنم چه بر من خواهد رفت. به پشتسرم هم میترسم نگاه کنم، گذشته چنان از اندوه دمادم است که عقبِ یک خاطره رفتن قلبم را تکه تکه میکند. قرنی نیاز است برای گریستنِ من از دست آدمهای بدی که نابودم کردند .