اِیباد،بَرآنیارِسَفَرکَردِهبِفَرما . .
بازآی،کِهدَرماندِهیِدَرمانِتوهَستیم!❤️🩹'
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَج🍃`
بسم رب المهدی🦋
#پارت۷
خاله مرجان و ثنا که میروند، مادر مرا میکشد به اتاقش؛ دوستدارم کمی درد و دل
کنیم، درباره هرچیزی جز ادامه تحصیل من، این را به مادر هم میگویم، سعی
میکند مهربان باشد، اینجور رفتار ساختگیاش را دوستندارم.
میپرسد: خوب بگو؟ درباره چی حرف بزنیم؟
سرم را روی پایش میگذارم و به خودم جرأت میدهم برای صدمین بار بزرگترین
سوال زندگیام را بپرسم: میشه بریم سر خاک بابا؟ من دوستدارم ببینمش!
میدانم االن دستهایش کمی میلرزد و اعصابش بهم میریزد؛ همیشه همینجور
بوده و آخر هم یک پاسخ داده: راهش دوره، پدرت اجازه نمیده!
اما من دنبال چیزی غیر از این میگردم: یعنی اجازه نمیده من یه بار خاک بابامو
ببینم؟ این انصافه؟ اصال بابا چرا فوت کرد؟ مریضیش چی بود؟
- وقتی بزرگتر شدی خودت میتونی بری، اما االن وقتش نیست.
- اخه من حق ندارم بدونم بابام کی بوده، چکاره بوده؟ چرا هیچی ازش نمیگی؟ مگه
چکار کرده که هروقت یادش میافتی بهم میریزی؟
شانههایم را میگیرد و سرم را از روی پایش برمیدارد، نگاهم نمیکند.
- به موقعش میفهمی، دوستندارم دربارش حرف بزنم!
- اخه کی؟ منکه بچه نیستم!
بلند میشود و درحالی که به طرف در میرود میگوید: بازم فکر کن درباره تصمیمت،
بسم رب المهدی🦋
#پارت۸
نمیفهمم کی رفت؛ فقط میدانم با این حرف پدر، رسما آواره شدهام! باالخره بهانهای
که میخواست را پیدا کرد!
هرچه به ذهنم فشار میاورم نمیتوانم بفهمم دور و برم چه میگذرد، مجهول بودن
موقعیتم بر ترسم افزوده، اطرافم پر است از ساختمانهای نیمه ویران، صدای رگبار و
تیراندازی و انفجار، بوی دود و خون و باروت و هرم آفتاب و گرما و تشنگی امانم را
بریده، اینجا کجاست که سردرآوردم؟ در معرکه کدام جنگ گیر افتادهام؟
صدا از گلویم خارج نمیشود؛ صدای غرش انفجارها انقدر بلند است که دستم را
روی گوشهایم میفشارم و با چشمان کم سویم دور و بر را در جست و جوی پناهگاه
یا فریادرسی میکاوم.
پاهایم سست میشود و برز مین گرم زانو میزنم؛ روی خاکهایی که با گلوله و خمپاره
شخم خوردهاند، دستان بیجانم را ستون میکنم که صورتم زمین نخورد، بازهم
چشمانم را در اطراف میچرخانم، همه جا تار شده؛ آخرین رمقهایم تحلیل میرود و
سرم به زمین نزدیک میشود که ناگهان، با دیدن شبح انسانی جان میگیرم. صدا از
گلویم خارج نمیشود که کمک بخواهم؛ او به طرفم میآید و من امیدوارانه نگاهش
میکنم.
میرسد باالی سرم، جان میگیرم؛ چهرهاش واضح تر شده، پیرمردیست قدبلند و
چهارشانه؛ با لباس سبز سپاه، سربند یا ابالفضل العباس به سرش بسته و لبخند
میزند، از چشمانش مهربانی میبارد، خستگی و تشنگی یادم میرود؛ این پیرمرد
نورانی به قدیس میماند تا رزمنده؛ و مگر نه اینکه رزمندگان ما کم از قدیسنداشتهاند؟
آرام میپرسم: شما کی هستین؟
ܟܿـُـܥߊܩܢ ߊܠܩَܣܥܨ
بسم رب المهدی🦋 #پارت۸ نمیفهمم کی رفت؛ فقط میدانم با این حرف پدر، رسما آواره شدهام! باالخره بهانهای
اینم دو پارت امروز 😊
باذکر ۱ صلوات برای ظهور آقامون🌱
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاش ۱۴۰۴ همون سالی باشه که...🙂
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیده شدن ِخرس ِقطبی کوچك در حرم ِامام رضا ‹ع› 🥺🤍 :
#پیشنهـٰادی .