بعضی اوقات خیلی احساس گناه میکنم پیش یهنفر، بابتِ اینکه اونقدری ذوق میکنه بهحدی که مشخصه. چهحضوری براش یهکار انجام میدم چهمجازی که یهپست بفرستم براش. احساس گناه میکنم که چرا توجهی بهش نمیکنم؟
نامهی پنهانیِ زیرفرش.
بعضی اوقات خیلی احساس گناه میکنم پیش یهنفر، بابتِ اینکه اونقدری ذوق میکنه بهحدی که مشخصه. چهحضو
مشکل از من نیست مشکل از اونه که انتظاراتش خیلی بالاست پس مشکل من نیست. والا.
یکروزِ خیلی خیلی زود، برایت نامهای مینویسم میگذارم کنار پردهی پنجرهی اتاقت. یا زیر فرشت. بعد با یکندایِ کوچک میآیم دم قلبت مینشینم و بهتو میگویم: «هی. نمیخوای اتاق رو تمیز کنی؟» یا «عه ببین اون غنچهی تو کوچهرو، چهبزرگتر شده!» تورا مینگرم، تا ببینم کی دلت میآید بهسوی فرش، بهسوی پنجره. سپس تو نامهرا میبینی و وقتی خواندی بهدنبال شناسهی نویسندهاش میگردی. اما پیدا نمیکنی. من برایت نامی نمیگذارم، تو میتوانی یادِ من بیافتی. گرچه میدانم امکان پذیر نمیشود و یاد دلِ دیگری میکنی اما منتظرت میمانم.
وقتشه حتماً بساطم رو فردا جمع کنم و برم انقلاب و خیلی زود باید کتاب بخرم چون هیچی ندارم دارن ته میکشن. اما کو پول؟