تو تجمع امروز نوپو ( نیرو ویژه پشتیبانی ولایت) اومده بودن و دقیقا کنار ویدیووال ماشین زرهی(؟) شون رو پارک کرده بودن و یه مامور هم روش وایستاده بود. بعد یه کلیپ در موردشون پخش کردن که حرکت میزدن و ... دقیقا شبیه لاکپشت های نینجا بود( داشتم از خنده تکه تکه میشدم 😹😹) بعد مامور نوپو خودشم ویدیو رو نگاه میکرد بعد برمیگشت سمت جمعیت که ببینه ماهم انقدر که خودش حال کرده ، حال کردیم یا نه😹😹
متن های فوق از ذهن که ... از دل مریض و اندوهگین بنده بیرون اومده. نمیدونم نتیجه این مذاکرات چیه. امیدوارم اگه به خیر مردم منطقه ست خوب پیش بره و اگه نه بهم بخوره اما نیاز داشتم که احساساتم رو تخلیه کنم و درب نوشتن ناگهان گشوده شد🙏🏻 ادعایی هم ندارم که خوب مینویسم اولین باره که چیزی منتشر می کنم
دلم می خواهد بنویسم.اما می دانید من بلد نیستم به اندازه آگاتا، مشترک ، ملیکا یا آن فرد تصادفی در بهخوان خوب بنویسم. هرچه از دل_صاب مرده_ام بیرون می آید، مینویسم. شاید شاعرانه نباشد اما امیدوارم به دل شما هم بنشیند.عکس هایم هم تعریفی ندارند شاید چون خجالت میکشم که گوشی خود را وسط جمعیت بالا آورده و از کسی عکس بگیرم یا برای اینکه به آن شخص بگویم دو ثانیه تکان نخورد زیادی خودباخته ام و البته بیشتر بخاطر اینکه دلم برای سوژه های جالب می سوزد که حیف دوربین گوشی بیکفایت من شوند. آخر عکس های من را_از بس که بد و زشت و بی کیفیتند_ به جز خودم کسی نمی بیند. شاید هم با این بهانه ها میخواهم بیخیال عکاسی شوم و از تنش آن فرار کنم اما اگر عکاسی بخاطر انتقال یک حس است،شاید بتوانم این حس را اکنون برایتان تعریف کنم.
#شفق_نوشت
شما را نمیدانم اما برای من اعلام آتش بس به اندازه اعلام جنگ ناامید کننده بود. مثل این بود که تو تمام مدت برای یک امتحان مهم_مثل کنکور_ درس بخوانی و ناگهان شب قبل از آزمون خبر بیاورند که تاریخ آن تا اطلاع ثانوی عقب افتاده. برای من آتش بس انگار خبر تعویقِ رسیدن به آسودگی بود. البته خیلی ها هم با خبر آتش بس آسوده شدند، حق هم داشتند؛ آنهایی که واقعا طعم تلخ جنگ را چشیدند، حق داشتند که آسوده شوند که می توانند به خانه هایشان بازگردند ولی... من که خودم را جای شفق جنگ زده میگذارم، او از آتش بس حس پوچی می کند. از اینکه این همه سختی و اضطراب را متحمل شده و در پایان به هیچ رسیده چرا که از نظر شفق این نبرد ازلی اگر اکنون پایان نیابد در آینده خسارات سنگین تری می زند. به شفقِ جنگ زده می گویم که سکوت کند چرا که معلوم است که قدرت درک هموطنان صبورش و صلاحیت نظر دادن ندارد.
#شفق_نوشت
خبر های لبنان را که می خوانم حس می کنم که شرف و غیرتم را به تاراج برده اند. هموطنانِ لبنانی من زیر موشک و پهپاد و بمب های فسفری که سلول به سلول را می سوزاند و از بین می برد چشم به من دوخته اند با نوزادانی در آغوششان که قنداقه هایشان به خون آغشته شده و من.... ومن هرچه فریاد میزنم کسی صدایم را نمی شنود. هر چه فریاد میزنم که "لانترک لبنان!" انگار همه خودشان را به نشنیدن زده اند. پرچم های حزب الله درون تجمعات نمی دانم چرا انگار نامرئی به نظر می رسند و نمی دانم چرا وقتی می بینم که دیگر گلویم بیرمغ شده و فقط برایشان سوگواری می کنم باز هم عده ای هستند که به اسم های من درآوردیِ خودشان، من را به سکوت وا دارند. نمی دانم شما چقدر در زمینه جنگ جهانی دوم مطالعه کرده اید اما من اکنون حس افسران ژاپنی که بعد از تسلیم ژاپن به روش سامورایی هاراگیری کردند را درک می کنم.حس می کنم که به من خیانت شده است. عده ای در جلساتی مشغول گفت و گو و در سرزمینی که درست است کمی فاصله دارد اما بخشی از کشور من است هموطنانم از من درخواست می کنند که رهایشان نکنم همانطور که آنها همیشه در کنار من ایستاده اند و من اکنون حس طوطی درون قفس را درک می کنم.
#شفق_نوشت
ضاحیه. شما آنها را می شناسید؟ کسانی هستند که می گویند درست است که ما رهبرتان را تا به حال از نزدیک ندیده ایم اما جانمان را فدای نائب اماممان در راه مقاومت می کنیم. واقعا این برادری عرب های شیعه است و ما ایرانی ها که همیشه دم از جوانمردی و انسانیت و زرتشت و علی زده ایم حالا انگار خودمان را به خواب زده ایم. البته نه همه ما. عده ای. عده ای که شاید با یک امضا بتوانند همه را تشکیل دهند. عده ای که شاید حاضر باشند بخاطر آسودگی کوتاه ایرانیان بقیه را قربانی کنند اما اینگونه فرق ما با آن صهیونیست های آدم کش چیست؟
بیرون را که نگاه می کنم مردم در حاشیه خیابان ایستاده اند و در حین تکان دادن پرچمشان به من لبخند میزنند یکی مشت دست چپش را بالا آورده و می گوید، می گوید :ماشالله! خسته نباشید! خوشا به غیرتتون! الله اکبر!
چهره هایشان به من امید می دهد اما کاش کمی بیشتر در مورد لبنان بگوییم. من از سانسور خبری غرب زیاد شنیده ام اما .... اکنون حس می کنم بیتفاوتی به لبنان دارد مرا دیوانه می کند و صدای مهدی رسولی از بلندگوی یک ماشین شنیده میشود:
ای برادران لبنانی
وقت این نبرد طوفانی
ما همه کنارتان هستیم
پشت سید خراسانی
_ای کاش واقعا همینطور باشد...
#شفق_نوشت