#پسرک_فلافل_فروش 💙
پارت هفتم از کتاب پسرک فلافل فروش
«زندگینامه شهید محمد هادی ذولفقاری»📘
@ShahidMohammadHadizolfaghari
کانال مارو به دوستانتون معرفی کنید🙂
#پسرک_فلافل_فروش 🌾
پارت هشتم از کتاب پسرک فلافل فروش
زندگینامه شهید محمد هادی ذولفقاری🍃
@ShahidMohammadHadizolfaghari
مارو به دوستانتون معرفی کنید🙃🌹
#پسرک_فلافل_فروش 🦋
پارت نهم از کتاب پسرک فلافل فروش
زندگینامه شهید محمد هادی ذولفقاری💙
@ShahidMohammadHadizolfaghari
مارو به دوستانتون معرفی کنید🙃🌎
#پسرک_فلافل_فروش 💛
پارت دهم از کتاب پسرک فلافل فروش
زندگینامه شهید محمد هادی ذولفقاری✨
@ShahidMohammadHadizolfaghari
مارو به دوستانتون معرفی کنید🙃🌙
#پسرک_فلافل_فروش 🌿
پارت اول کتاب
گــمــنــامــی
اوايل كار بود؛ حدود سال 1386. به سختي مشغول جمع آوري خاطرات شهيد هادي بوديم. شنيدم كه قبل از ما چند نفر ديگر از جمله دو نفر از بچه هاي مسجد موسي ابن جعفر(علیه السلام) چند مصاحبه با دوستان شهيد گرفته اند. سراغ آنها را گرفتم. بعد از تماس تلفني، قرار ملاقات گذاشتيم. سيد علي مصطفوي و دوست صميمي او، هادي ذوالفقاري، با يك كيف پر از كاغذ آمدند. سيد علي را از قبل مي شناختم؛ مسئول فرهنگي مسجد بود. او بسيار دلسوزانه فعاليت ميكرد. اما هادي را براي اولين بار ميديدم. آنها چهار مصاحبه انجام داده بودند كه متن آن را به من تحويل دادند. بعد هم درباره ي شخصيت شهيد ابراهيم هادي صحبت كرديم.
در اين مدت هادي ذوالفقاري ساكت بود. در پايان صحبت هاي سيد علي، رو به من كرد و گفت: شرمنده، ببخشيد، ميتونم مطلبي رو بگم؟ گفتم: بفرماييد. هادي با همان چهره ي با حيا و دوست داشتني گفت: قبل از ما و شما چند نفر ديگر به دنبال خاطرات شهيد ابراهيم هادي رفتند، اما هيچ كدام به چاپ كتاب نرسيد! شايد دليلش اين بوده كه مي خواستند خودشان را در كنار شهيد مطرح كنند. بعد سكوت كرد. همين طور كه با تعجب نگاهش ميكردم ادامه داد:
خواستم بگويم همينطور كه اين شهيد عاشق گمنامي بوده، شما هم سعي كنيد كه...
فهميدم چه چيزي ميخواهد بگويد، تا آخرش را خواندم. از اين دقت نظر او خيلي خوشم آمد.
اين برخورد اول سرآغاز آشنايي ما شد. بعد از آن بارها از هادي ذوالفقاري براي برگزاري يادواره ي شهدا و به خصوص يادواره ي شهيد ابراهيم هادي كمك گرفتيم.
او بهتر از آن چيزي بود كه فكر مي كرديم.
✨بسم الله الࢪحمن الࢪحیم
عࢪض سلام و احتࢪام خدمت همࢪاهان همیشگے کانال
سالے سࢪشاࢪ از خیࢪ و بࢪکت بࢪاے شما آࢪزومندم
ان شاللہ از فࢪدا فعالیت کانال ࢪو بیشتࢪ میکنیم✨
🌟 مطالب مرتبط با شهیـد ذوالفقارے:
#پسرک_فلافل_فروش
#رفیـق_شهیدم دلنوشتـه📝
#آقامحمدهادے مختصرے از زندگے🗒
#مستند مستندےدلنشیـناز زندگیشون📺
🔥هشتگـ هاے داغ ڪانال
#رمان_واقعے بهسوےتو ✨
#رمان_معرفتے مردےدرآینه 💡
رمان #همسفـر_با_خورشیـد ☀️
#مهدی_شناسے 🔎
#خاطرات_یڪ_من ماجراے آشنایے خادم کانال با شهید و تصمیم براے ایجاد کانال
#دلبرانه
#چندخطبایاران
#چراغراه
#یڪجرعـہوحے
و هشتڪ محبوبمـون #چندخطحرف😍🗣
ڪانال نهجالبلاغمـون😍😍
💫🍃@ganj_pedari
ناشناسمون👇🌸
منتظر انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان برای فعالیت بهتر کانال هستم 🌺
https://harfeto.timefriend.net/16422390947650
🦋👇🏻🦋👇🏻🦋👇🏻🦋
https://eitaa.com/joinchat/3048734740Cd4d2cbd981
❤️ڪانال شهیـــــد
محمــــدهــــادےذوالفقـــارے❤️
🍃بسم رب الشهداء و صدیقین🍃
🪴#پسرک_فلافل_فروش
1⃣#قسمت_اول
🧔🏻♂#زندگی_پدر
در روستاهای اطراف قوچان به دنیا آمدم
روزگار خانواده ما به سختی می گذشت. هنوز چهار سال از تولد من گذاشته بود که پدرم را از دست دادم
سختی بسیار بیشتر شد با برخی بستگان راهی تهران شدیم.
یک بچه یتیم در آن روزگار چه میکرد؟ چه کسی به آن توجه داشت؟
زندگی من به سختی میگذشت...
چه روزها و شبها که غذایی داشتم. نه جایی برای استراحت که با یاری خدا کاری پیدا کردم.
یکی از بستگان ما از علما بود و از من خواست همراه ایشان باشم و کارهایش را پیگیری کنم تا سنین جوانی در تهران بودم و خدمت ایشان فعالیت میکردم. این هم کار خدا بود که سرنوشت ما را با امور الهی گره زد.✨ فضای معنوی خوبی در کار من حاکم بود بیشتر کار من در مسجد و این مسائل بود. 🕌
بعد از مدتی به سراغ بافندگی رفتم چند سال را در یک کارگاه بافندگی گذراندم🧣
با پیروزی انقلاب🇮🇷 به روستای خودمان برگشتم با یکی از دختران خوبی که خانواده معرفی کردند ازدواج کردم و به تهران برگشتیم💍
🌱👇🏼
•|کانال شهید ذوالفقاری|•
#پسرک_فلافل_فروش
#قسمت_دوم
#تولد مادر شهید
در خانواده بزرگ شدم که توجه به دین و مذهب نهادینه بود. از روز اول به ما یاد داده بودند که نباید کرد گناه بچرخیم❌ زمانی که هم باردار میشدم این مراقبت من بیشتر میشد!
سال ۶۷ بود که محمد هادی به دنیا آمد! پسری بسیار دوست داشتنی بود. در شب جمعه و چند روز بعد از ایام فاطمیه به دنیا آمد🏴
یادم هست که دهه فجر روز ۱۳ بهمن🇮🇷 وقتی میخواستیم از بیمارستان مرخص شویم تقویم رو دیدم که نوشته بود: شهادت امام محمد هادی(ع) برای همین نام او را محمد هادی گذاشتیم!
عجیب است که عاشق و دلداده امام هادی شد و در این راه و در شهر امام هادی یعنی سامرا به شهادت رسید🌅
از همان کودکی روی پای خودش مستقل بود مستقل بار آمده و این در آینده زندگی او خیلی تاثیر داشت.
زمینه مذهبی خانواده بسیار تاثیرگذار بود البته من از زمانی که این پسر را باردار بودم بسیار در مسائل معنوی مراقبت میکردم به غذاها دقت می کردم و هر چیزی را نمیخورم سعی می کردم کمتر با نامحرم برخورد داشته باشم!
آن زمان ما در مسجد فاطمیه بودیم و به نوعی مهمان حضرت زهرا من یقین دارم این مسائل بسیار در شخصیت او تاثیرگذار بود.
هر زمان مشغول زیارت عاشورا میشدم هادی و دیگر بچه ها کنار می نشستند و با من تکرار میکردند. 🤲🏻
•|کانال شهید ذوالفقاری|•
#زندگینامه_شهید_ذوالفقاری
#پسرک_فلافل_فروش
#قسمت_سوم
#کودکی پدر شهید
خوشحال بودم که خداوند سرنوشت ما را در خانه خودش را هم زده بود خدا لطف کرده و ۱۰ سال در مسجد فاطمیه در محله دولاب تهران به عنوان خادم مسجد مشغول فعالیت شدیم.
این حضور در مسجد باعث شد که خواسته یا ناخواسته در رشد معنوی فرزندانم تاثیر مثبت ایجاد شود.
فرزند اولم مهدی بود.پسری بسیار خوب و با ادب! بعد خداوند به ما دختر داد و بعد هم در زمانی که جنگ به پایان رسید یعنی اواخر سال ۶۷ محمد هادی به دنیا آمد.
بعد هم دو دختر دیگر به جمع خانواده ما اضافه شد.
آن روزها گذشت و محمدهادی بزرگ شد هادی دوره دبستان بود که وارد شغل مصالح فروشی شدم و خادمی مسجد را تحویل دادم
هادی از همان ایام با هیئت حاج حسین سازور که در دهه محرم در محله ما برگزار می شود آشنا شد🏴
من از قبل با حاج حسین رفیق بودم و با پسرم در برنامههای هیئت شرکت میکردیم.
پسرم با اینکه سن و سالی نداشتم اما در تدارکات هیئت بسیار زحمت می کشید بدون ادعا و بدون سر و صدا برای بچه های هیئت وقت میگذاشت. 🕖
یادم هست که این پسر از همان دوران نوجوانی به ورزش علاقه نشان داد🏋♀ رفته بود چند تا وسیله ورزشی تهیه کرده و صبح ها مشغول شد🚴♂
به میله ای که کنار درب حیاط نصب شده بود بارفیکس میزد با اینکه لاغر بود اما بدنش حسابی ورزیده بود💪🏻
@ShahidMohammadHadizolfaghari
#زندگینامه_شهید_ذوالفقاری
#پسرک_فلافل_فروش
#قسمت_سوم
#کودکی پدر شهید
خوشحال بودم که خداوند سرنوشت ما را در خانه خودش را هم زده بود خدا لطف کرده و ۱۰ سال در مسجد فاطمیه در محله دولاب تهران به عنوان خادم مسجد مشغول فعالیت شدیم.
این حضور در مسجد باعث شد که خواسته یا ناخواسته در رشد معنوی فرزندانم تاثیر مثبت ایجاد شود.
فرزند اولم مهدی بود.پسری بسیار خوب و با ادب! بعد خداوند به ما دختر داد و بعد هم در زمانی که جنگ به پایان رسید یعنی اواخر سال ۶۷ محمد هادی به دنیا آمد.
بعد هم دو دختر دیگر به جمع خانواده ما اضافه شد.
آن روزها گذشت و محمدهادی بزرگ شد هادی دوره دبستان بود که وارد شغل مصالح فروشی شدم و خادمی مسجد را تحویل دادم
هادی از همان ایام با هیئت حاج حسین سازور که در دهه محرم در محله ما برگزار می شود آشنا شد🏴
من از قبل با حاج حسین رفیق بودم و با پسرم در برنامههای هیئت شرکت میکردیم.
پسرم با اینکه سن و سالی نداشتم اما در تدارکات هیئت بسیار زحمت می کشید بدون ادعا و بدون سر و صدا برای بچه های هیئت وقت میگذاشت. 🕖
یادم هست که این پسر از همان دوران نوجوانی به ورزش علاقه نشان داد🏋♀ رفته بود چند تا وسیله ورزشی تهیه کرده و صبح ها مشغول شد🚴♂
به میله ای که کنار درب حیاط نصب شده بود بارفیکس میزد با اینکه لاغر بود اما بدنش حسابی ورزیده بود💪🏻
•|کانال شهید ذوالفقاری|•
#پسرک_فلافل_فروش
#قسمت_چهارم
#کودکی "مادر شهید"
وضعیت مالی خانواده ما متوسط بود هادی این را میفهمید و شرایط را درک میکرد برای همین از همان کودکی کم توقع بود.
در دوره دبستان و مدرسه شهید سعیدی بود کاری به ما نداشت،خودش درس میخواند و...
از همان ایام پسرها را با خودم به مسجد انصارالعباس میبردم. بچهها را در واحد نوجوانان بسیج ثبت نام کردم آنها هم در کلاسهای قرآن و اردوها شرکت میکردند🚌
دوران راهنمایی را در مدرسه شهید توپچی درس خواند درسش بد نبود، اما کمی بازیگوش بود!
همان موقع کلاس های ورزش رزمی می رفت🤺 مثل بقیه هم سن و سال هایش به فوتبال خیلی علاقه داشت⚽️
سیکلش را که گرفت برای ادامه تحصیل راهی دبیرستان شهدا شد. از همان سالهای اولیه دبیرستان زمزمه ترک تحصیل را کوک کرد و گفت: میخواهم بروم سر کار از درس خسته شدم من توان درس خواندن ندارم... 📚
البته همه اینها بهانه های دوران نوجوانی بود. در نهایت درس را رها کرد و مدتی دنبال بازی بود بعد هم به سراغ کار رفت! ماخبر نداشتیم اما خودش به دنبال کار مدتی در یک تولیدی و بعد مغازه یکی از دوستانش مشغول فلافل فروشی شد.
•| کانال شهید ذوالفقاری |•
#پسرک_فلافل_فروش
#قسمت_پنجم
#اهل_کار1
بعضی از دوستان، حتی برخی از بچه های مذهبی را می شناسیم که اخلاق خاصی دارند! کارهایی که باید انجام دهند با کندی پیش می برند. جان آدم را به لب می رسانند تا یک حرکت مثبت انجام دهند.
اگر کاری را به آنها واگذار کنیم، مطمئن به انجام آن و یا اتمام کار نیستیم. دائم باید بالای سرشان باشیم تا کار به خوبی تمام شود.
این معضل در برخی از نهادها و حتی برخی مسئولین دیده می شود.😔
برخی افراد هم هستند که وقتی بخواهند کاری انجام دهند، از همه عالم و آدم طلبکار می شوند. همه امکانات و شرایط باید برای آنها مهیا شود تا بلکه یک تحرک کوچکی پیدا کنند.😐
امیرالمومنین علی(ع) در بیان احوالات یکی از دوستانشان که او را برادر خود خطاب می کردند فرمودند: او پرفایده و کم هزینه بود.✨
این عبارت مصداق کاملی از روحیات هادی ذوالفقاری به حساب می آمد. هادی در هرجا وارد می شد پرفایده بود. اهل کار بود. به کسی دستور نمی داد. تا متوجه می شد کاری بر زمین مانده،
سریع وارد گود می شد.❤️
•|کانال شهید ذوالفقاری|•