🌷شهید نظرزاده 🌷
🔰خستگیناپذیر 🔸دوکوهه مسئول پیشتیبانی بود و کارش سخت و #پرتحرک بود از هشت صبح⏰ تا هشت شب #خادمی بود
✍ #خاطره
🔰محمدرضا هشت ساله بود که پدر بستری شد بیمارستان.🚨
مادر مارا دور هم جمع کرد تا ختم صلوات بگیریم برای سلامتی پدر. سهم محمدرضا هم هزار صلوات بود. تسبیح 📿را برداشت و شروع کرد.
🌷پنج دقیقه⏰ نگذشته بود که گفت: تموم شد!😳فرستادم.
زنگ بزنید بیمارستان اگه هنوز خوب نشده، باز بفرستم.
🌷تعجب کردیم: چطوری انقدر زود فرستادی؟🤔
جلوی ما بفرست ببینیم!
گفت: فرستادم دیگه اینجوری یه صلوات، دو صلوات، سه صلوات،...😐😄 کلا استعداد داشت در کاشتن لبخند بر لب دیگران!!!☺️
#نقل_از_خواهر_بزرگوار_شهید
#شهید_محمدرضا_دهقان🌷
🍃🌹🍃🌹
@shahidNazarzadeh
🌷شهید نظرزاده 🌷
💠ﺍﻟﺴَّﻠﺎﻡُ ﻋَﻠَﻴْﻚِ ﻳَﺎ ﻓَﺎﻃِﻤَﺔُ اَلْزَهرا💠 💫شهید گمنام 💫قسمت 2⃣1⃣ 💫شهید شاهرخ ضرغام 🌹✨شاهرخ قبل
💠ﺍﻟﺴَّﻠﺎﻡُ ﻋَﻠَﻴْﻚِ ﻳَﺎ ﻓَﺎﻃِﻤَﺔُ اَلْزَهرا💠
💫شهید گمنام
💫قسمت 3⃣1⃣
💫شهید بسیجی لَر
🌹✨در گردان یک پیرمرد ترک زبان داشتیم، کمتر از احوالات خودش حرف می زد. هرگاه از او سوالی می پرسیدیم یک کلام می گفت: من بسیجی لَر هستم!
🌹✨گردان به مرخصی رفت. به همراه یکی از بچه ها او را تعقیب کردیم. او داخل یکی از خانه های محقر در حاشیه شهر قم شد. جلو رفتیم و در زدیم. وقتی ما را دید خیلی ناراحت شد.
🌹✨گفت: چرا مرا تعقیب کردید؟ گفتیم: ما لشگر علی بن ابی طالب (علیه السلام) هستیم. آقا گفته از زیر دستهای خودتان با خبر باشید. وارد منزل شدیم. زیرزمینی بسیار محقر با دیوارهای گچ و خاک و پیرزنی نابینا که در گوشه ای نشسته بود!
🌹✨از پیرمرد در مورد زندگی اش، بسیجی شدنش و این پیرزن سوال کردیم. گفت: ما اهل شاهین دژ اطراف تبریز بودیم. در دنیا یک پسر داشتیم که فرستادیم قم طلبه و سرباز امام زمان (عج) شود.
🌹✨مدتی بعد انقلاب پیروز شد. بعد هم در کردستان درگیری شد. آمد شهرستان و با ما خداحافظی کرد. راهی کردستان شد. چند ماه از او خبر نداشتیم. به دنبالش رفتم. بعد از پیگیری گفتند: شهید شده. جنازه اش افتاده دست ضد انقلاب.
🌹✨بعد از مدتی خبر دادند:پسرت را قطعه قطعه کرده اند و سوزانده اند.هیچ از پسرت نمانده! همسرم از آن روز کارش همش گریه بود. آنقدر گریه کرد تا چشمانش نابینا شد! از آن روز گفتم: هر چیزی که این پیرزن داغدیده بخواهد برآورده می کنم
🌹✨یک روزگفت:به یاد پسرم برویم قم ساکن شویم.ما هم اینجا آمدیم. من هم دستفروشی می کردم. یک روز گفت: آقا یک خواهشی دارم، برو جبهه و نگذار اسلحه فرزندم روی زمین بماند. من هم آمدم. از آن روز همسایه ها از او مراقبت می کنند.
🌹✨شب عملیات کربلای پنج بود. هر چه آن پیرمرد اصرار کرد نگذاشتم به عملیات بیاید. گفتم: هنوز چهره آن پیرزن معصوم در ذهنم هست، نمی گذارم بیایی!
🌹✨گفت: اشکالی ندارد. اما من می دانم پسرم بی معرفت نیست!از پیش ما به گردانی دیگر رفت.در حین عملیات یاد او افتادم.گفتم: به مسئولین آن گردان سفارش کنم. نگذارند پیرمرد جلو بیاید.
🌹✨تماس گرفتم. با فرمانده گردان صحبت کردم. سراغ پیرمرد را گرفتم. فرمانده گردان بی مقدمه گفت: دیشب زدیم به خط دشمن.بسیجی لَر یا همان پیرمرد به شهادت رسید😭. پیکرش همانجا ماند!
🌹✨بدنم سرد شد. با تعجب به حرفهای او گوش می کردم.خیلی حال و روزم به هم ریخته بود.
بعد عملیات یکسره به سراغ خانه آنها رفتم.جلوی خانه شلوغ بود.
🌹✨همسایه ها آمدند سوال کردند: چه نسبتی با اهل این خانه دارید!؟ خودم را معرفی کردم.بعد گفتند: چهار روز پیش وقتی رفتیم به او سر بزنیم دیدیم همانطور که روی سجاده مشغول عبادت بوده جان داده و روحش به ملکوت پیوسته!
📚برشی از کتاب شهید گمنام
📖انتشارات شهید ابراهیم هادی
شادی روحش #صلوات
🍃🌹🍃🌹
@shahidNazarzadeh
💠ﺍﻟﺴَّﻠﺎﻡُ ﻋَﻠَﻴْﻚِ ﻳَﺎ ﻓَﺎﻃِﻤَﺔُ اَلْزَهرا💠
💫شهید گمنام
💫قسمت 4⃣1⃣
💫شهید علیرضا کریمی
🌹✨قبل از آخرین اعزام به عکاسی رفت. عکس گرفت و آورد. گفت: این برای سر مزار من است! آخرین کارها انجام شد. فروردین 62 نیروها به سمت فکه اعزام شدند. در حین عبور، تیربارهای دشمن آتش وسیعی را ایجاد کردند. راه عبور باز شده بود.کمی جلوتر رفتیم. یکدفعه دیدم علیرضا غرق در خون روی زمین افتاده.گلوله های تیربار با پاهای او اصابت کرده بود.
🌹✨هرکاری که کردم راضی نشد او را به عقب ببرم، همانجا او را گذاشتم، فقط زخم های او را بستم.
🌹✨قرارگاه تصرف شد اما به دلیل عدم الحاق گردانها، مجبور به عقب نشینی شدیم. تانکهای عراقی از همان مسیر در حال پیشروی بودند. ناگهان علیرضا را دیدم. ستون تانک های دشمن از کنار او عبور می کردند. یکدفعه یکی از تانکها مستقیم به سمت بدن او رفت. و لحظاتی بعد...
🌹✨سالها پیکر علیرضا در سرزمین نورانی فکه بر خاکها مانده بود. تلاش گروه های تفحص هم بی نتیجه مانده بود. علیرضا خودش می خواست گمنام بماند.
🌹✨اما نه برای همیشه! گفته بود بر می گردم! در آخرین مرتبه که به اصفهان آمده بود به مادرش گفت: ما مسافر کربلائیم، راه کربلا که باز شد برمی گردم!
🌹✨آمدم خانه، مادرم خیلی هیجان زده بود. با رنگ پریده گفت: علیرضا برگشته! پسرم بعد از شانزده سال برگشته. کمی مادر را نگاه کردم. گفتم: آخه مادر چرا نمی خوای قبول کنی، پسرت شهید شده، جنازه اش هم توی فکه مانده.
🌹✨گفت: به خدا چند دقیقه پیش آمد، دست من را بوسید و گفت: خسته ام. بعد رفت توی اتاق و خوابید.
🌹✨ظهر همان روز اخبار اعلام کرد: فردا بعد از نماز جمعه 3000 شهید از تهران تشییع خواهند شد. خبر بعدی این بود که اولین کاروان زائران ایرانی امروز به طور رسمی وارد کربلا شد!
🌹✨یکباره رنگم پرید.حالا علت حضور علیرضا و صحبت های مادر را فهمیده بودم. علی گفته بود: من برمی گردم. اما زمانی که راه کربلا باز شد!
🌹✨حالا هم که راه کربلا به طور رسمی باز شده!! با بنیاد شهید تماس گرفتیم. کاملا صحیح بود. علیرضا کریمی از اصفهان یکی از شهدا بود.
🌹✨یکی از بچه های تفحص آمده بود خانه ما می گفت: این شهید به خواب علیرضا غلامی مسئول گروه آمده بود. گفته بود وقت آن رسیده که من برگردم!! بعد هم محل حضور خودش را گفته بود!
📚برشی از کتاب شهید گمنام
📖انتشارات شهید ابراهیم هادی
#شهید_علیرضا_کریمی
شادی روحش #صلوات
🍃🌹🍃🌹
@shahidNazarzadeh
1_166932330.mp3
9.24M
#بهروز_سوری
#پرویز_سرمیلی
🎼 سردار دلها....
👈به یاد سردار دلیر اسلام
#شهید_قاسم_سلیمانی❣
🍃🌹🍃🌹
@shahidNazarzadeh
★میریزد از ین غــ💔ـم
✩عرق #شرم ز رویم
✩دیگـر چه بگویم⁉️ که
★شکسته ست سبویم
★ای کاش که بر
✩آتش جان خاک بریزند
✩با #گریه نشد از غم او
★دست بشویم😔
★حرفی نزد از ماندن👤 و
✩بستم #چمدان را
✩انگار خبر داشت که
★دلبسته💞 اویم
★بعد از #تو مرا هر نفسی
✩آه کشنده ست😢
✩ #مرگست که آغوش
★گشودست به رویم
#علی_مقیمی✍
#شهید_قاسم_سلیمانی
#شبتون_شهدایی 🌙
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
مداحی آنلاین - بار سنگین - حجت الاسلام عالی.mp3
951.9K
♨️بار سنگین
#سخنرانی بسیار شنیدنی👌
🎙حجت الاسلام #عالی
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh