eitaa logo
🌷شهید نظرزاده 🌷
4.3هزار دنبال‌کننده
32.2هزار عکس
10هزار ویدیو
223 فایل
شرایط و حرف های ناگفته ما 👇 حتما خوانده شود همچنین جهت تبادل @harfhayeenagofte ارتباط با خادم 👤 ⇙ @M_M226 خادم تبادلات @MA_Chemistry
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷شهید نظرزاده 🌷
❣﷽❣ 📡 #خانواده_متعالی_در_قرن_21 #خانواده_موفق #قسمت_پنجاه_و_دوم: زینب، فرزند این خانواده ی الهی
❣﷽❣ 📡 : هوای نفس همیشه جوان! 🔻💖🔰🔰🔅 استاد پناهیان: 🔷جوانها دقت داشته باشن زندگی ما "تا پایان عمر" که ممکنه شصت هفتاد هشتاد نود سال طول بکشه "ادامه داره" ..... و طبق روایات روح انسان👈 هیچ وقت پیر نمیشه⛔️ هوای نفس انسان، "همیشه جوان باقی میمونه" حتی اگه اینکه گوژ پشت بشه!!! 👵❤️👴 حتی اگه استخوانهاش در هم بپیچه و آثار پیری، تمام ظاهرشو بگیره. در این حالات هم، نفس انسان جوان باقی میمونه ⛔️🚷 خب اینکه در روایات اینجوری برای ما درباره ی دوران پیری مطالبی رو بیان میفرمایند 👌معلوم میشه که "ما باید به فکر دوران پیری خودمون باشیم" (دقت کردید؟) 🔻تصور بفرمایید دوران پیری که "زور جسمی رفته" ⭕️" قدرت بدنی رفته" ⭕️توانایی حرکت خوردن غذا ⭕️لذت بردن از غذا حتی ⭕️یه خواب راحت ازبین رفته! 😓👇 ولی نفس شما "از شما هنوز لذت میخواد"⛔️ هیجان میخواد! آرامش میخواد ! محبت میخواد ! نفس شما همون نفس هجده سالگی تونه !😳 شما هنوز انسانید! "هنوز هستید" هنوز دوست دارید "لذت ببرید از زندگی " "هنوز دوست دارید عاشق پیشه باشید" هنوز دوست دارید با هیجان زندگی کنید! اگر کسی بخواد همه ی زندگیش خوب باشه ،باید فکر اون موقع خودشم "در دوران جوانیش" بکنه 🤔 👈 که تو دوران پیری دیگه انس گرفتن با چیزای لذت بخش جدید، ممکنه دیگه آدم رو حتی آزار هم بدند! (خیلی خیلی مهم) ❌😞👆 تو دوران جوانی "آدم انرژی داره" سختیها رو میتونه ندید بگیره 💥👆 اما!!!! تو دوران میانسالی و تو دوران مسن بودن انسان؛ "انرژی دیگه نیست" که انسان بتونه سختی ها رو تحمل کنه... 🔷نفس بنی آدم جوان باقی میمونه حتی زمانی که استخوانهاش از شدت پیری درهم بپیچه🔷 این چه کلام شریفی است که از معصوم بما رسیده... خب ما باید ببینیم که اون زمان آیا احساس دیگه نداریم؟؟؟ 🤔 بله داریم . این احساس رو چجوری باید ارضا بکنیم ؟؟ چجوری سرحال باقی بمونیم❓ 🔷🔹🔶💯🔶🔷🌺 🔻نمیدونم آیا متوجه اهمیت پیام بالا شدید یا نه؟ اما یه نکته ی بی نظیر و قابل توجه رو دارن میفرمایند. خوب دقت کنید: 🔷طرف میگفت حاج اقا! چرا میگی آهنگ گوش ندیم و نرقصیم و عیاشی نکنیم؟ چند تا دلیل علمی و... براش گفتم اما یه نکته رو هم باید حواسمون باشه: ⭕️اگه یه نفر، روح خودش رو به لذت بردن از مثلا رقاصی عادت داد، این پس فردا که سنش بالا رفت و نتونست رقاصی کنه، قطعا اذیت میشه. دیگه اون موقع خیلی سخته که بخواد روحیاتش رو تغییر بده. و تا آخر عمر، بهش سخت میگذره. ما باید بدونیم که اگه در سن جوانی اهل مبارزه بانفس نشدیم، دیگه در پیری هیچ کاری از پیش نمیبری... واقعا دیگه نمیشه کاری کرد..🔞 خودتم بکشی نمیتونی جلوی خودتو بگیری. یه اژدهایی وحشی درون بدن ضعیف و لاغرت میمونه و تو رو تا جهنم همراهی میکنه.. ⛔️🚷 نکنه نشستی که آخر عمر توبه کنی؟؟؟؟ واقعا خیال میکنی که امکانش هست؟؟؟😒 این یکی از وحشتناک ترین قسمت های زندگی هست. چرا بهش فکر نمیکنیم؟؟ ... 🌹🍃🌹🍃 @shahidNazarzadeh
. . . ساعت 7بود تقریبا که همه سوار هواپیما شدیم بهمون یه کاراتایی دادن که بدونیم برای کدوم کاروان هستیم تا بحال با کاروان مسافرت نرفته بودم. جالب بود حسین زیاد اینجوری مسافرت میره سه سالم هست هراربعین میره کربلا پدرجون و مادر جون صندلی های جلویی ما نشسته بودن منو حسین هم کنار هم پشت سرمونم یه خانوم اقا جوون نشسته. بودن که از همون اول بچشون داشت گریه. میکرد😩 چه حالو حوصله ای دارن بابچه کوچیک میان همچین سفرایی سرمو تکیه داده بودم به شیشه صدای بچه داشت کلافم میکرد از یه طرفم استرس پرواز چون واقعا از ارتفاع میترسم بخاطر همینم هیچوقت حاضر نمیشدم سوار هواپیما بشم اینسری وقتی فهمیدم سفرمون هوایه بدون هیچ حرفی قبول کردم مامان بابا تعجب کردن میترسیدم اما به روی خودم نمیوردم😅😅 حسین_حلمایی خوبی؟ ساکتی چرا یکم سوال بپرس حوصلم سر رفت😁😊 حلما_😒الان منظورت این بود که من خیلی سوال میپرسم 😒 حسین_عه نههه باز لوس شد 😂 حلما_میگم چقدر تو راهیم؟ حسین_حدوده یه ساعت حلما_چرا راه نمیوفته پس🙁 حسین_راه افتاده دیگه داره سرعت میگیره😊 حلما_اووم چیزه میگم خیلی میره بالا حسین_میترسی خواهری؟ حلما_نههه کی گفته همینجوری گفتم حسین_ولی رنگت پریده ها بیا این شکلاتو بخور از هیچیم نترس خان داداشت مثل شیر پشتته😁 حلما_باشه😂😂😘 حدوده بیست دقیقه ای بود که راه افتاده بودیم یکم برام عادی شده بود اون فسقلی هم دیگه گریه نمیکرد تازه کلی سوال اومد تو ذهنم😂😂 حلما_میگما حسین اول کجا میریم؟ حسین_میریم فرودگاه نجف حلما_اهان بعد خیلی راهه تا حرم؟ حسین_نه خیلی بیست دقیقه باماشین حلما_زینب بهم گفت منو حتما تو نجف یاد کنید 😁😁 من ممکنه یادم بره خودت ویژه دعاااااش کن😁😝😬😝 حسین یه چند ثانیه خیره نگاهم کرد بعد زد زیر خنده حسین_ای شیطون☺️😂 حلما_خو راست میگم دیگه خودت دعاش کن😌 منم که هیچی نمیدونم🙄 یکم سربه سر حسین گذاشتم چشمام سنگین شده بود حلما_من یکم میخوابم نزدیک شدیم بیدارم کن😊 حسین_باشه وروجک چشمامو بستم ولی از هیجان خوابم نمیبرد همش فکر. میکردم و کلی سوال میومد تو ذهنم صدای اقاهه بلند شد مسافرین برای فرود آماده شید چشمامو باز کردم مگه چقدر گذشت من که نخوابیدم اصلا . . . خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم رسیدیم
🌷شهید نظرزاده 🌷
#عاشقانہ_دو_مدافع #قسمت_پنجاه_دوم _وارد حرم شدیم... حس عجیبے داشتم سرگردو تو بیـ الحرمیـݧ وایساده ب
سوریه... باتعجب نگاهم و کردو گفت:سوریہ❓ نگاهش کردم و گفتم:آره ،مـ میدونم کہ میخواے برے مـݧ میدونم کہ میخواے برے فقط بگو کے❓ چیزے نگفت زدم بہ شونش و گفتم:علے با توام _اشک تو چشماش حلقہ زده و گفت:وقتےکہ دل تو راضے باشہ برگشتم ، پشتمو بهش کردم و گفتم: إجدے❓پس هیچوقت نمیخواے برے دستشو گذاشت رو شونم ومنو چرخوند سمت خودش اومد چیزے بگہ کہ انگشتمو گذاشتم رولباشو گفتم:هیس ، هیچے نگو علے تو کہ میخواستے برے چرا اصلا زن گرفتے❓ چرا موقع خواستگارے بهم نگفتے❓ اصلا چرا مـ❓ علے چرا❓ _دستمو گرفت تو دستشو گفت:اجازه هست حرف بزنم❓ اولا کہ هر مردے باید یروزے ز بگیره دوما کہ اسماء تو کہ خودت میدونے مـݧ عاشقت شدم و هستم باز میپرسے چرا مـ❓ اوݧ موقع خبرے از رفتـݧ نبود کہ بخوام بهت بگم الانش هم اگہ تو راضے نباشے مـݧ جایے نمیرم _آره مـݧ راضے نباشم نمیرے اما همش باید ببینم ناراحتے❓ بادید عکس یہ شهید بغضت میگیره❓ ینے مـݧ مانع رسیدݧ بہ آرزوت بشم❓ مـ خودخواهم علی❓ _اسماء چرا اینطورے میکنے❓ نمیدونم علے ، نمیدونم بس کـݧ اسماء دستم گذاشتم رو سرمو بہ دیوار تکیہ دادم علے از جاش بلند شد رفت سمت در ، یکدفعہ وایساد و برگشت سمت مـݧ بہ حرکاتش نگاه میکردم اومد پیشم نشست و با ناراحتے گفت:!اسماء ینے اگہ موقع خواستگارے بهت میگفتم کہ احتمال داره برم سوریہ قبول نمیکردے❓ _نگاهم و ازش دزدیدم و بہ دستام دوختم قلبم بہ تپش افتاده بود ، نمیدونستم چہ جوابے باید بدم چونم گرفت و سرمو آورد بالا اشک تو چشماش حلقہ زده بود سوالشو دوباره تکرار کرد ایندفعہ یہ بغضے تو صداش بود طاقت نیوردم دستشو گرفتم و گفتم:قبول میکردم علے مثل الاݧ کہ... کہ چے❓ بغضم ترکید ، توهموݧ حالت گفتم ، مثل الاݧ کہ راضے شدم برے _باورم نمیشد ایـݧ حرفو مـݧ زدم❓ کاش میشد حرفمو پس بگیرم کاش زما فقط یکدیقہ بہ عقب برمیگشت علے اشکامو پاک کردو سرمو چسبوند بہ سینش دوباره صداے قلبش میشنیدم پشیمو شدم از حرفے کہ زدم تو دلم گفتم:الا وقت درآغوش گرفتنم نبود علے ، دارے پشیمونم میکنے،چطورے ازت دل بکنم چطورے❓ باصداش بہ خودم اومدم _اسماء اینطورے راضے شدے با گریہ و اشک❓با چشماے غمگیـ❓ فایده اے نداشت مـ حرفمو زده بودم نمیتونستم پسش بگیرم ازش جدا شدم سرمو انداختم پاییـݧ و گفتم:مـݧ تصمیممو گرفتم فقط بگو کے میخواے برے❓ بگو بہ جوݧ علے راضیم برے❓ إ علے گفتم راضیم دیگہ ایـݧ حرفا ینے چے❓ بگو بہ جوݧ علے علے دارے پشیمونم میکنیا دیگہ چیزے نگفت _علے نمیخواے بگے کے میخواے برے❓ آهے کشید و آروم گفت:جمعہ شب پس واقعیت داشت رفتنش تو ایـݧ یکے دوماه دنبال کاراش بود بہ من چیزی نگفته بود چرا❓ احساس کردم سرم داره گیج میره نشستم رو صندلے و چشمامو بستم زما از دستم خارج شده بود نمیدونستم چند روز تا رفتنش مونده باصداے آروم کہ کمے هم لرزش قاطیش بود پرسیدم:علے امروز چند شنبست چهارشنبہ _فقط سہ روز تا رفتنش زماݧ داشتم.باید چیکار میکردم❓ما هنوز عروسے هم نکرده بودیم قرار بود تولد امام رضا عروسیمونو بگیریم و ماه عسل بریم پابوس آقا _جلوے چشمام سیاه شد از رو صندلے افتادم دیگہ چیزے نفهمیدم چشمامو باز کردم همہ جا سفید بود یادم نمیومد چہ اتفاقے افتاده و کجام از جام بلند شدم اطرافمو نگاه کردم هیچ کسے نبود تازه متوجہ شدم کہ بیمارستانم... با سرعت از تخت اومدم پاییـ و سمت در اتاق حرکت کردم ، متوجہ سرم تو دستم نشده بودم ، سرم کشیده شد ، سوزنش دستم و پاره کردو از دستم خارج شد سوزش شدیدے و تو تمام تنم احساس کردم آخ بلندے گفتم،سرم گیج رفت و افتادم زمیـݧ پرستار با سرعت اومد داخل اتاق رو زمیـݧ افتاده بودم _لباسم و کف اتاق خونے شده بود ترسید و باصداے بلند بقیہ پرستارها ، رو و صدا کرد از زمیـݧ بلندم کرد و لباسامو عوض کردݧ و یہ سرم دیگہ وصل کردݧ از پرستار سراغ علے و گرفتم گفت رفتـݧ دارو هاتونو بگیر الا میاݧ مگہ چم شده❓ افت فشار شدیدو لرزش بد _اگہ یکم دیرتر میاوردنتو میرفتیـ تو کما خدا رحم کرده لبم و گاز گرفتم و یہ قطره اشک از گوشہ ے چشمم روے بالش بیمارستاݧ چکید علے با شتاب وارد اتاق شد چشماش قرمز شده بود و پف کرده بود معلوم بود هم گریہ کرده هم نخوابیده بغضم گرفت خستہ شده بودم از بغض و اشک کہ ایـݧ روزا دست از سرم بر نمیداشت خودمو کنترل کردم کہ اشک نریزم اومد سمتم رو بہ پرستار پرسید:چیشده خانم❓ _چیزے نشده پس همکاراتو پرستار حرفشو قطع کرد وخیلے جدے گفت از خودشوݧ بپرسید آمپول آرام بخشے روداخل سرم زد و از اتاق رفت بیرو علے صندلے آورد و کنارم نشست لبخندے بهم زدو گفت:خوبے اسماء❓میدونے چقد منو ترسوندے❓ حالا بگو ببینم چیشده بود مـݧ نبودم❓ لبخند تلخے زدم و گفتم:‌مـݧ چرا اینجام علے❓ازکے❓الا ساعت چنده... ادامه دارد.. ‎‎‌‌‎‎🌹🍃🌹🍃 @shahidNazarzadeh