رفیق شهید داری؟
حواست به رفاقتت هست؟!
✨❤️✨
« #شهید🌹 یعنی:
به خیرگذشت.....نزدیک بود بمیرد!»
"تو"
چه میکنی،این میانه ی خون برادرم...؟! برای بیداری ما...؟!
⁉️⁉️
آخ ...
یادم رفته بود ...
شهید بیدارمیکند ...
شهید دستت را میگیرد ...
شهید بلندت میکند ...
شهید ، "شهیدت" میکند ...😍
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
#رفیق_شهید، عاقبت شهیدت میکنه
دو رفیق
دو همسنگر
دو دوست
#شهید_مصطفی_صدرزاده 🌹
و
#شهید_مرتضی_عطایی 🌹
🔹دوست شهیدت کیه؟!
🔸باهاش عهد بستی؟!
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
و باز هم شـــب
و غوّاصان . . .
آه از این آب و ماجراهایش ،
حتی سوزناکتر از قصه ی
شن های داغ عملیات رمضان
قلبم را آتش می زند ،
نمی دانم چرا . ...!!
#شبتون_شهدایی 🌺
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شعرخوانی
#صابر_خراسانی برای ماه
#مبارک_رمضان
#خیلی_زیبا
🌷🌺🌻🌹🌷🌺🌻🌹
کانال شهیدنظرزاده
@ShahidNazarzadeh
🌸🍃 #شهید_حسن_باقری :
☝️جبهه
گردان
خاکریز بهانه است.
ما با هم رفیق شده ایم تا همدیگر را بسازیم.
#سلام_بر_شهدا
#صبحتون_شهدایی
🌷🌺🌻🌹
کانال شهید نظرزاده
@shahidNazarzadeh
🌷شهید نظرزاده 🌷
#طـنـز_جبهه 6⃣1⃣ 💠 نـماز شـب💫💞 - محمد پاشو!..پاشو چقدر می خوابی!؟ -چته نصفه شبی؟بذار بخوابم..😑😩
#طنز_جبهه 7⃣1⃣
💠قاطر و بیسکویت خیس شده😂
🌷☘🌷☘
🔸سه چهار ساعتی به رفتنمان به خط مقدم برای شروع عملیات مانده بود
نیروها وصیتنامه می نوشتند یا حلالیت می طلبیدند.
🔹یک موقع دیدم از یکی از چادرها سرو صدا بلند شد و بعد يك نفر پرید بیرون و بقیه با لنگه پوتین و فانسقه و بند و سنگ و کلوخ دنبالش
🔸فراری، اسماعیل بود از بچه های شر و شلوغ گردان
اسماعیل خورد زمین و بقیه رسیدند بهش و گرفتندش زیر ضربات کتک
با هزار مکافات اسماعیل را زیر مشت و لگد نجات دادم
🔹اسماعیل در حالی که کمر و دستانش را می مالید شروع کرد به نفرین کردن
الهی کاتیوشا تو فرق سرتان بخورد و پلاکتان هم نماند که شناسایی شوید. 😂
🌷☘🌷☘
🔸فریاد زدم: «مسخره بازی بسه! واسه چی این بنده خدا را به این روز انداختید؟» گفتم: «چی شده اسماعیل؟ تعریف کن!» اسماعیل گفت: «بابا اینها دیونه اند حاجی,بهتره اینها را بفرستی تیمارستان. خدا بدور با من اینکار را کردند با عراقیها چه می کنند؟»
🔹خب بلبل زبانی نکن. چه دسته گلی به آب دادی؟😐
🌷☘🌷☘
هیچی نشسته بودیم و از هم حلالیت میخواستیم که یک هو چیزی یادم افتاد.
🔹قضیه مال سه چهار ماه پیش است
آن موقع که کردستان و بالای ارتفاعات بودیم یک بار قرار شد من قاطرمان را ببرم پایین و جیره غذا و آب بیاورم
موقع برگشتن از شانس من قاطر خاک تو سر، سرش را سبک كرد و بسته های بیسکویت که زیر شکمش سرخورده بود خیس شد.»😅
🔸یکی از بچه ها نعره زد: «می کشمت نامرد. حالم بهم خورد»
😁😖😖😷 و دوید پشت یکی از نخلها.
🌷☘🌷☘
اسماعیل با شیطنت گفت: «دیگر برای برگشتن به پایین دیر بود ثانیاً بچه ها گشنه بودند😵🔹بسته های بیسکویت را روی تخته سنگی گذاشتم تا خشک شدند و بعد بردم دادم بچه ها،همین نامردها لمباندند و چقدر تعریف کردند که این بیسکویت ها خوشمزه است و ملس است و ...» 😋😉
🔸بچه هایی که دورم جمع بودند از خنده ریسه رفتند.
خودم هم به زور جلوی خنده ام را گرفته بودم😂
🌷☘🌷☘
🔹راه افتادم که بروم سر کار خودم. اسماعیل ولم نمی کرد. گفتم: «دیگر چی شده؟»
حاجی جون می کشنم
نترس اینها به دشمنشان رحم می کنند. چه برسد به تو ماست فروش!
🔸تا اسماعیل ازمن جدا شد، بیسکویت ملس خورها دنبالش کردند و صدای زد و خورد و خنده و ناله های اسماعیل بلند شد😂😊
🌷☘🌷☘
#لبخند_بزن_بسیجی 😄
🌹🍃🌹🍃
@shahidNazarzadeh