بگرد نگاه کن
پارت402
مادر استکانش را روی میز گذاشت.
–وا! مگه اون دوستت بود؟ اون اصرار داشت تو ازدواج نکنی اون وقت خودش پاشده اومده...
–خب دیگه با هم دوست شدیم. بعدش بهش گفتم درسمم می خونم، خیلی خوشحال شد.
مادر با تعجب نگاهم کرد.
–یهو چطوری این قدر با هم دوست شدین که...
–یهو نبود. قبلنم از دانشگاه با هم دوست بودیم.
مادر ناباورانه نگاهم کرد.
نادیا تبلتش را کناری گذاشت و پرسید:
–پس چرا نموند واسه جشن عروسیت؟
–چون خبر فوت مادرش رو دادن مجبور شد بره.
هر دو هینی کشیدند و من فرصت پیدا کردم اتفاق هایی که افتاده و همهی محبت های هلما را با پیاز داغ فراوان برایشان تعریف کنم.
حتی گردنبندی که آورده بود را نشان شان دادم و گفتم:
–بیچاره تو اون وضعیت کادوش رو هم داد و رفت.
مادر و نادیا با حیرت به من نگاه میکردند.
نادیا با تردید پرسید:
–این کدوم دوستته؟! چرا من تا حالا ندیدمش؟ تا حالا در موردش حرف هم نزده بودی.
–واسه همین گفتم تو هفتهی دیگه دعوتش کنم تا هم باهاش آشنا بشید هم به خاطر همهی کارایی که برام انجام داده ازش تشکر کنم. اگه بدونید تو بیمارستان چقدر به من می رسید.
مادر مات زده نگاهم کرد.
–چطوری اومده بود اون جا؟! علی آقا که می گفت داخل بیمارستان راه نمی دن.
سرم را تکان دادم.
–آره، ولی اون به عنوان نیروی داوطلب تو بیمارستان کار میکرد.
مادر لبش را گاز گرفت.
–وا! بالاخره اون چند جا مشغوله؟ نمیترسه کرونا بگیره؟
–خب حتما پیه همهی اینا رو به تنش مالیده دیگه.
مادر گفت:
–البته یه بار از رستا شنیدم که می گفت خیلی از روحانیون داوطلبانه برای کمک رفتن بیمارستانا، ولی تا حالا نشنیده بودم خانما هم این کار رو کردن. نکنه این همونه که چند بار تو بیمارستان گوشی تو رو جواب داد؟
سرم را تکان دادم.
–آره خودشه، همه کار برام انجام میداد.
مادر به نادیا نگاه کرد.
–میبینی مادر؟ هنوزم همچین آدمایی تو این دوره زمونه پیدا می شن. حالا تو هر روز می گی این دوستم شیطان پرست شده، اون دوستم رفته تو گروه نمیدونم چی چی پرستا.
خندیدم.
–میبینم که من نبودم، توی قرنطینه حسابی با نادیا درد و دل کردید و جیک و پوک دوستاش رو درآوردین.
مادر با نگرانی گفت:
–آره دیگه، چیکار می کردیم؟ تو اتاق حوصله مون سر می رفت، با تبلت نادیا سرگرم می شدیم. توی اون دو هفته این قدر این نادیا خبرای عجیب و غریب از دوستاش می داد که فکر کردم همه چی تموم شده و شیطون همه رو تسخیر کرده. بچههای این دوره چرا این جوری شدن؟ چه کارای دور از عقلی می کنن. انگار اصلا پدر و مادر بالا سرشون نیست.
چاییام را سر کشیدم.
–بیشترش به خاطر فضای مجازیه. الانم که کروناست یه جورایی همه مجبور شدن واسه بچههاشون گوشی و تبلت بخرن دیگه همه سرشون اون توئه.
مادر نوچ نوچی کرد.
–خدا رحم کنه! بعد از کرونا فقط خدا عالِمه چی میخواد بشه.
لیلافتحیپور
#پارتجبرانی
╭━━⊰❀🏴❀⊱━━╮
@ShahidToorajii
╰━━⊰❀🖤❀⊱━━╯