eitaa logo
شَھید‌ابرٰاهیم‌هٰادےٓ
2.2هزار دنبال‌کننده
13.9هزار عکس
9.2هزار ویدیو
60 فایل
﴾﷽﴿ • -اینجاخونہ‌شھداست شھدادستتو‌گࢪفتنانکنہ‌خودت‌ دستتوبڪشۍ :)♥ کپی : واجبه‌مومن📿⚘ https://eitaa.com/joinchat/2500919420Ceb7eaaa205
مشاهده در ایتا
دانلود
شَھید‌ابرٰاهیم‌هٰادےٓ
🌹#مدافع_عشــــــق #قسمت_بیستم ❤ #هوالعشـــق پشتت را میکنی تا بروی که بازوات را میگیرم... یڪ لحظه ص
🌹 موهایم را میبافم و با یڪ پاپیون صورتی پشت سرم میبندم. زهرا خانوم صدایم میکند: _ دخترم! بی اغذاتونو کشیدم ببر بالا باعلے تو اتاق بخور. درآیینه برای بار آخر بہ خود نگاه میکنم. آرایش ملایم و یک پیراهن صورتے رنگ باگلهای ریز سفید.چشمهایم برق میزند و لبخند موزیانه ای روی لبهایم نقش میبندد. به آشپزخانه میدوم سینے غذا را برمیدارم و بااحتیاط از پله ها بالا میروم.دوهفته از عقدمان میگذرد. کیفم را بالای پله ها گذاشته بودم خم میشوم از داخلش یک بسته پاستیل خرسی بیرون مےاورم و میگذارم داخل سینی. آهسته قدم برمیدارم بسمت پشت اتاقت.چند تقه به درمیزنم.صدایت می آید! _ بفرمایید! در را باز میکنم. و با لبخند وارد میشوم. با دیدن من و پیراهن کوتاه تا زانو برق از سرت میپرد و سریع رویت را برمیگردانی سمت کتابخانه ات. _ بفرمایید غذا اوردم! _ همون پایین میموندی میومدم سرسفره میخوردیم باخانواده! _ مامان زهرا گفت بیارم اینجا بخوریم. دستت راروی ردیفی از کتاب های تفسیر قران میکشی و سکوت میکنی. سمت تختت می آیم و سینی را روی زمین میگذارم . خودم هم تکیه میدهم به تخت و دامنم را دورم پهن میکنم. هنوزنگاهت به قفسه هاست. _ نمیخوری؟ _ این چہ لباسیه پوشیدی!؟ _ چی پوشیدم مگه! بازهم سکوت میکنی. سربه زیر سمتم می آیـے و مقابلم میشینی یک لحظه سرت را بلند میکنی و خیره میشوی به چشمهایم. چقدر نگاهت را دوست دارم! _ ریحان!این کارا چیه میکنی!؟ اسمم راگفتی بعد از چهــــارده روز! _ چیکار کردم! _ داری میزنی زیر همه چی! _ زیر چی؟تو میتونی بری. _ اره میگی میتونی بری ولی کارات...میخوای نگهم داری.مثل پدرم! _ چه کاری عاخه؟! _ همینا! من دنبال کارامم که برم. چرا سعی میکنی نگهم داری. هردو میدونیم منو تو درسته محرمیم.اما نباید پیوند بینمون عاطفی باشه! _ چرا نباشه!؟ عصبی میشوی... _ دارم سعی میکنم آروم بهت بفهمونم کارات غلطه ریحانه من برات نمیمونم! جمله اخرت در وجودم شکست 😢 می آیـے بلند شوی تا بروی که مچ دستت را میگیرم و سمت خودم میکشم.و بابغض اسمت را میگویم که تعادلت را از دست میدهی و قبل از اینکہ روی من بیفتی دستت را به قفسه کتابخانه میگیری _ این چه کاریه اخه! دستت را از دستم بیرون میکشی و باعصبانیت از اتاق بیرون میروی... میدانم مقاومتت سر ترسی است که داری از عاشـــقی. ازجایم بلند میشوم و روی تختت مینشینم. قند در دلم آب میشود!اینکه شب درخانه تان میمانم! ✍ ادامه دارد ...