eitaa logo
شهــیدحــسـین معزغـلامي
925 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
1.6هزار ویدیو
14 فایل
می گفـت : طوری تلاش کنید ، ڪہ اگــــر روزی . . . امام_زمان(عج) فرمودند یک سربازمتخصص میخام بفرمایند فلانی بیاید ... تاریخ تولد :1373/01/06،امیدیه،خوزستان تاریخ شهادت :1396/01/04سوریه،حماه شــهید دعوتت کرده پس بمون 💫 تاسیس1402/02/22 زمان;20:22 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
شهــیدحــسـین معزغـلامي
روزششم چله دعای توسل به نیت شهید رضا عادلی وشهیدغلامرضا فرهنگیان دعاخوانده شود🌺 1.به نیت فرج و سلام
زندگینامه شهیدمدافع حرم رضا عادلی 👇👇 شهید رضا عادلی زنگنه از شهدای مدافع حرم خوزستان وبختیاری و یکی از شهیدان گلگون کفن در عملیات آزادسازی شهرهای شیعه‌ نشین نبل و الزهرا سوریه فرزند پوری است که در تاریخ دهم اسفند ماه سال 1368 دیده به جهان گشود. این جوان اهوازی پس هجوم تکفیری‌ ها به سوریه به همراه خیل عظیمی از جوانان پرشور خوزستان و اهواز برای دفاع از حرم نورانی حضرت زینب کبری(س) و حضرت رقیه(س) به این کشور رفت. وی در روز یکشنبه 12 بهمن ماه سال 1394 به همراه تعدادی از رزمندگان اسلام به ویژه روحانی شهید مصطفی خلیلی ‌بلوطکی، شهید علی‌ حسینی ‌کاهکش، شهید محمود مراداسکندری و شهید داوود نریمیسا به شهادت رسید. خداحافظ مادر شهید رضا عادلی کردزنگنه می گوید: بار آخر که از من و خواهرانش خداحافظی کرد سفارش کرد به صبوری، حرف‌ هایش بوی رفتن می ‌داد. مدتی بود که راه نمی ‌رفت انگار بال داشت و می ‌پرید. آرام و قرار نداشت. آن روز هم دو، سه بار حرف از لحظه ‌های آخر بود. یاد حضرت زینب (س) را در ذهنمان زنده می‌ کرد. خواهرش که چند بار رفتن و آمدنش را دیده بود، گاهی که اعزام نمی ‌شد به شوخی به او گفت این بار هم میری ولی نمی ‌برنت. رضا برگشت رو به خواهرش و گفت: روح ‌انگیز این بار بار آخره، خداحافظ و رفت. من این گل را قبول نمی کنم همسر شهیدشهید رضا عادلی می گوید: : یکی از روزهای دوران عقد به منزل عمه ام مهمان شدیم، باغی آنجا بود، من و رضا برای قدم زدن به باغ رفتیم، پسرهای فامیل هم بودند، در باغ استخری بود که رضا و پسرهای فامیل برای شنا به آنجا رفتند، من به گوشه ای از باغ رفتم و مشغول تماشای آنها شدم، ضمن قدم زدن شاخه گل زیبایی نظرم را جلب کرد، فکر کردم برای رضا بچینم، گل را چیدم. رضا که آمد شاخه گل را به او دادم، چشمش که به آن افتاد گفت: از کجا آوردی؟ گفتم که از همین باغ چیدم. خیلی جدی گفت: از صاحب خانه اجازه گرفته ای؟ سرم را پایین انداختم و شرمنده گفتم: نه. رضا گفت: من این شاخه گل را قبول نمی کنم، چون از صاحبش اجازه نگرفته ای. @shahidhosseinmoezgholami