#سبک_زندگی
#سبک_زندگی_شهدا
#مهدی_باکری
#مدیریت_انقلابی
#مبارزه_با_تبعیض
#ساده_زیستی
🌷 از تبار خاکیان افلاکی
1️⃣ لحظهی شهادت در سِمَت فرماندهی لشکر، به اندازه یک بسیجی حقوق میگرفت.
2️⃣ سر سفره که آمدم، دیدم دارد نان خشکهای تویِ سفره را جمع میکند و میخورد. همان شد ناهارش.
3️⃣ لباس نو تنش نمیکرد. همیشه میشد لااقل یک وصله روی لباس هایش پیدا کرد، امّا همیشه تمیز و اُتو کرده بود.پوتین هایش هم همیشه از تمیزی برق میزد.
🌸✨ یاد و خاطره فرماندهی مفقودالاثر، شهید مهدی باکری را با ذکر صلواتی گرامی میداریم ✨🌸
🆔 @ShamimeOfoq
#سبک_زندگی
#سبک_زندگی_شهدا
#مهدی_باکری
#مدیریت_انقلابی
#مبارزه_با_تبعیض
🌷 حاضر در کارزار
1️⃣ از توی ماشین داشت اسلحه خالی میکرد؛ با دو سه تا بسیجی دیگر. از عرقِ روی لباس هایش میشد فهمید چه قدر کار کرده. کارش که تمام شد به علی گفتم: «کی بود این؟»، گفت: «مهدی باکری؛ فرمانده تیپ.»، گفتم: «پس چرا داره بار ماشین رو خالی میکنه؟» گفت: «یواش یواش اخلاقش میآد دستت.»
2️⃣ آقا مهدی به گوشهای از انبار رفت و همپای افراد لشکر عاشورا مشغول تمیز کردن اسلحهها شد. خیرالله حتّی نتوانست به آقا مهدی بگوید: «شما فرمانده لشکر هستید. چرا اسلحه پاک میکنید.»
3️⃣ دم در، نگهبانی میدادیم. خانه کوچک بود و جا نداشتیم. آقا مهدی جای خواب ما را انداخت و خودش رفت تو کیسه خواب خوابید. نصف شب آمد و گفت: «چرا مرا بیدار نکردید؟»، گفتم: «برای چی؟» گفت: «یادت رفته؟ نگهبانی.» گفتم: «مگه ما مردهایم که شما بیایی نگهبانی بدی؟» گفت: «این حرفها نیست ما توی منطقهایم با همیم، امنیتش را هم باید با هم حفظ کنیم.»
🌸✨ یاد و خاطره فرماندهی مفقودالاثر، شهید مهدی باکری را با ذکر صلواتی گرامی میداریم ✨🌸
🆔 @ShamimeOfoq
#سبک_زندگی
#سبک_زندگی_شهدا
#مهدی_زین_الدین
#مدیریت_انقلابی
#تواضع
#مبارزه_با_تبعیض
🌷 همه جا و همه کس به نوبت
🌿 موقع انتخابات مسؤول صندوق بودم. سر که بلند کردم، آقا مهدی را توی صف دیدم تازه فهمیدم فرمانده لشکر شده بود. به احترامش بلند شدم. گفتم بیاید جلوی صف، نیامد، ایستاد تا نوبتش شد.
🌸✨ فاتح خیبر، شهید مهدی زین الدین را با ذکر صلواتی یاد کنیم ✨🌸
🆔 @ShamimeOfoq
#سبک_زندگی
#سبک_زندگی_شهدا
#مهدی_زین_الدین
#مدیریت_انقلابی
#بیت_المال
#مبارزه_با_تبعیض
🌷 مدیران نق نقو مطالعه کنند و خجالت بکشند!
1️⃣ آقا مهدی در شهر از ماشین سپاه استفاده نمیکرد و مثل بقیّهی مردم در انتظار ماشینهای عمومی میایستاد.
2️⃣ بولدوزر داشت کانال حفر میکرد. از همه طرف آتش میریخت. هنوز کار ادامه داشت که بولدوزر را زدند. آقا مهدی تا وضع را اینطور دید، بیل به دست گرفت، یک تنه رفت که کار كانال را به آخر برساند.
3️⃣ موقعی که قرار شد برای دفع پاتک دشمن در جزیرهی مجنون کانال حفر کنیم، خود شهید زین الدین دوشادوش ما کار میکرد. با غروب آفتاب، کار کانال کنی شروع میشد تا اذان صبح.
4️⃣ وقتی او را میدیدی که بشکههای بیست لیتری بنزین را همپای بسیجیان تا سه کیلومتری محلّ استقرار نیروها حمل میکند و به قایقهای آمادهی عملیّات میرساند، باورت میشد که او هم بسیجی سادهای بیش نیست!
5️⃣ در بیشتر شناساییها در صف اول خط بود. بعد از هر عملیّات آخرین نفری که مقرّ لشگر را ترک میکرد او بود، بهترین استراحت مهدی، زمانی بود که از شدت خستگی و بیخوابی در ماشین خواب میرفت.
🌸✨ فاتح خیبر، شهید مهدی زین الدین را با ذکر صلواتی یاد کنیم ✨🌸
🆔 @ShamimeOfoq
#سبک_زندگی
#سبک_زندگی_شهدا
#مهدی_زین_الدین
#مدیریت_انقلابی
#بیت_المال
#مبارزه_با_تبعیض
#اخلاص
🌷 تواضع و فروتنی فرمانده
1️⃣ توی تدارکات لشگر، یکی دو شب، میدیدیم ظرفهای شام را یکی شسته.نمیدانستیم کار کیست. یک شب مچش را گرفتیم آقا مهدی بود. گفت: «من روز را نمیرسم کمکتون کنم. ولی ظرفهای شب، با من.»
2️⃣ بالای تپهای که مستقرّ شده بودیم، آب نبود. باید چند تا از بچّه ها، میرفتند پایین، آب میآوردند. دفعه اول، وقتی برگشتند، دیدیم آقا مهدی هم همراهشان آمده. از فردا، هر روز صبح میآمد. با یک دبهی بیست لیتری آب.
3️⃣ وقتی رسیدیم دستشویی، دیدیم آفتابهها خالی اند. باید تا هور میرفتیم. زورم آمد. یک بسیجی آن اطراف بود. گفتم: «دستت درد نکنه. این آفتابه را آب میکنی؟» رفت و آمد. آبش کثیف بود. گفتم: «برادر جان! اگه از صد متر بالاتر آب میکردی، تمیزتر بود» بعدها شناختمش. زین الدین بود.
4️⃣ با اینکه فرمانده بود اما هیچ ابایی نداشت که سنگر را جارو کند پتوها را جمع کند یا اینکه ظرفها را بشوید.
🌸✨ فاتح خیبر، شهید مهدی زین الدین را با ذکر صلواتی یاد کنیم ✨🌸
🆔 @ShamimeOfoq
#سبک_زندگی
#سبک_زندگی_شهدا
#یوسف_کلاهدوز
#مدیریت_انقلابی
#مبارزه_با_تبعیض
🌷 مخالف با هرگونه امتیاز ویژه
🌿 گفتم: «بهتر است یک ماشین با راننده در اختیار خانواده بگذاریم و یا من خودم بیایم بچه را به مدرسه برسانم.» تا این را گفتم، ناراحت شد و گفت: «مگر ما بچه نبودیم. با آن خطر در قوچان، از کجا تا کجا میرفتیم برای مدرسه. باید بچهها عادت کنند.»
🌸✨ یاد و خاطره پاسدار مخلص، شهید یوسف کلاهدوز را با ذکر صلواتی گرامی میداریم. ✨🌸
🆔 @ShamimeOfoq
#سبک_زندگی
#سبک_زندگی_شهدا
#یوسف_کلاهدوز
#مدیریت_انقلابی
#مبارزه_با_تبعیض
#تواضع
🌷 یکی مثل بقیه
1️⃣ یک روز آمد سالن غذاخوری، خیلی شلوغ بود. همیشه وقتی میآمد که صف غذا خلوت شده باشد. بچهها با دیدن او راه را باز کردند. وقتی اصرار کردند، ناراحت شد و گفت که از تفاوت قائل شدن خوشش نمیآید.
2️⃣ یک بار برایش غذا بردم. ناراحت شد و گفت: «دیگر از این کارها نکن. من هم باید مثل بقیه در غذاخوری غذا بخورم.» بعد از غذا همیشه ظرف غذایش را هم میشست و هرگز این کار را به دیگری واگذار نمیکرد.
🌸✨ یاد و خاطره پاسدار مخلص، شهید یوسف کلاهدوز را با ذکر صلواتی گرامی میداریم. ✨🌸
🆔 @ShamimeOfoq
#سبک_زندگی
#سبک_زندگی_شهدا
#یوسف_کلاهدوز
#مدیریت_انقلابی
#مبارزه_با_تبعیض
#تواضع
🌷 ناراحت از سفره غیرمتعارف
🌿 یک شب منزل بنی صدر دعوت شده بودیم برای شام. دیدم ناراحت است. گفتم: «چی شده آقای کلاهدوز؟» گفت: «از این که آقای بنی صدر چنان میزی برای شام چیده بود، خیلی ناراحت شدم. الان زمانی نیست که چند نوع غذای متفاوت در سر سفره بچینیم.» غذای شهید خیلی ساده بود. مثلاً نان و بادمجان و یا آبگوشت.
🌸✨ یاد و خاطره پاسدار مخلص، شهید یوسف کلاهدوز را با ذکر صلواتی گرامی میداریم. ✨🌸
🆔 @ShamimeOfoq
#سبک_زندگی
#سبک_زندگی_شهدا
#یوسف_کلاهدوز
#مدیریت_انقلابی
#مبارزه_با_تبعیض
#تواضع
🌷 فراری از نام و عنوان و تعلقات
🌿 همیشه با یک پیکان (مدل پایین) که متعلق به خود او بود، رفت وآمد میکرد و از اینکه کسی را به عنوان محافظ، با او همراه کنند، گریزان بود و آن گاه که به او گفته شد برای حفظ جانش به عنوان قائم مقام سپاه، لازم است که دو نفر محافظ داشته باشد، پس از اصرار فراوان یک نفر را پذیرفت و گفت: «خود من هم آن دومی هستم. آخر من یک فرد نظامیام و خوب بلدم از اسلحه استفاده کنم.»
🌸✨ یاد و خاطره پاسدار مخلص، شهید یوسف کلاهدوز را با ذکر صلواتی گرامی میداریم. ✨🌸
🆔 @ShamimeOfoq
#سبک_زندگی
#سبک_زندگی_شهدا
#یوسف_کلاهدوز
#مدیریت_انقلابی
#مبارزه_با_تبعیض
#تواضع
🌷 هرگز نخورد آب، زمینی که بلند است
🌿 اوّلین کسانی که شروع به پی ریزی تشکیلات سپاه پاسداران کردند، سه نفر بودند؛ شهید کلاهدوز، شهید محمد منتظری و شهید نامجو. امّا با این وجود وقتی ساختمان جدیدی را برای استقرار تشکیلات سپاه در نظر گرفته بودند، جارو به دست گرفته بود و مشغول تمیز کردن اتاقهای ساختمان بود. سر و رویش پوشیده از گرد و غبار بود.
🌸✨ یاد و خاطره پاسدار مخلص، شهید یوسف کلاهدوز را با ذکر صلواتی گرامی میداریم. ✨🌸
🆔 @ShamimeOfoq
#سبک_زندگی
#سبک_زندگی_شهدا
#یوسف_کلاهدوز
#مدیریت_انقلابی
#مبارزه_با_تبعیض
#تواضع
🌷 بر خلاف بقیه افسرهای رژیم سابق
🌿 همسر شهید: سربازها خیلی دوستش داشتند. به حرفش گوش میکردند. با این که یوسف بر عکس افسرهای دیگر گماشته نداشت، ولی سربازها هر وقت که ما اسباب کشی داشتیم و با خبر میشدند، خودشان میآمدند کمکمان. وقتی سفره میانداختم، یوسف هم مینشست پیششان و همراهشان غذا میخورد؛ سر یک سفره. آن هم توی دورهای که این چیزها خلاف عرف ارتش بود. کاری نداشت که خودش افسر است و آنها سرباز صفر. خودشان میگفتند: «وقتی این جا میآییم، انگار اومدیم تفریح.» برای همین که گماشته قبول نمیکرد وبه دلیل برخوردش با سربازها، افسرهای دیگر تعجب میکردند. برایشان سئوال بود که چرا این افسر با چنین درجهای این طور رفتار میکند.
🌸✨ یاد و خاطره پاسدار مخلص، شهید یوسف کلاهدوز را با ذکر صلواتی گرامی میداریم. ✨🌸
🆔 @ShamimeOfoq
#سبک_زندگی
#سبک_زندگی_شهدا
#یوسف_کلاهدوز
#مدیریت_انقلابی
#مبارزه_با_تبعیض
#ساده_زیستی
🌷 مخالف تجملات
🌿 همیشه در یک اتاق مینشستیم. خوشش نمیآمد که مسؤول دفترش در اتاق دیگری باشد. یک بار دکور اتاق را عوض کردم. وقتی برگشت، از دیدن این وضعیت ناراحت شد و گفت: «این دوگانگیها چه معنایی دارد؟» بعد آستینها را بالا زد و همه چیز را به حالت اول برگرداند.
🌸✨ یاد و خاطره پاسدار مخلص، شهید یوسف کلاهدوز را با ذکر صلواتی گرامی میداریم. ✨🌸
🆔 @ShamimeOfoq