💔🌸🌹🌴🌼🌼🌴🌹🌸💔
#دلنوشته_مهدوی 💞
#مهدی_جانم 💚
🌹 ️قرار است فصل دوم داستان دنیا از ادامه ی ناتمام فصل نخستین شروع شود.
در آخر فصل اول خونی ریخته شد!
آغاز فصل دوم با انتقام همان خون است.
فصل تازه، با روضه ای میان رکن و مقام شروع می شود.
روضه ای از زبان نقش اول داستان:
ای اهل عالم! بدانید که منم آن امام قیام کننده
ای اهل عالم! منم آن شمشیر انتقام گیرنده
ای اهل عالم! منم آنکه جدّش حسین را با لب تشنه کشته اند...🌷🍃
📚 إلزام الناصب، جلد2، ص233.
#انتقام_حضرت
بی صبرانه منتظریم مولا جانم 💚
💐 وقتی بسان خورشید، از گوشه ای برآیی
روشن شود جهانی، وقتی که تو بیایی
┏━✨🕊✨🕊✨┓
🆔 @arefeen
┗━✨🕊✨🕊✨┛
✨﷽✨
#دلنوشته_مهدوی
✍آدما دوست دارن روز تولد عزیزشون واسش سنگ تموم بذارن. همه تلاششون رو میکنند تا روز تولدش خنده رو لبش باشه. شاید نتونند کوچه رو واسش چراغون کنند، اما حداقل کیک و کادو واسش میخرن. اما این تولدی که ما امسال برای شما میگیریم، خیلی با چیزی که خودمون دوست داریم، چیزی که شایسته شماست فرق داره... انگار شادی امسال مون بیشتر از همیشه رنگ غم داره. غم دلتنگی... غم غربت... غم گناه های ناتمامِ مانع ظهور...
میدونم شما هم دل تنگ مایید. میدونم دوست دارید کنار ما و همراه ما این عید رو جشن بگیرید. میدونم با شادی و لبخند ما شاد میشید. حتی میدونم که میدونید چقدر بیتاب و دلتنگ دیدن روی ماهتون هستیم. اما یه چیز رو نمیدونم؛اینکه چرا یاد نداریم محبتمون رو به شما ابراز کنیم یا صداتون کنیم. انگار یاد نگرفتیم که توبه، دعا و اضطرار ما برای برگشتن شما چقدر اثرگذاره. ماها خسته و غصه داریم. اما خوب میدونیم که شما بیشتر از ما خسته و از ما فرزندان ناخلف دلگیرید. خدا کنه امسال دعاهامون، خوندن جمعیِ الهی عظم البلا مون جواب بده و خدا ظهورتون رو برسونه.
منو ببخشید اگه روز تولدتون با حرفام اذیتتون کردم. اما خیلی واسمون دعا کنید. دیگه تولد بدون حضور شما بهمون نمیچسبه...
🌸 با این وجود
تولدتون مبارک بهترین پدر دنیا!
↶【به ما بپیوندید 】↷
┏━✨🕊✨🕊✨┓
🆔 @arefeen
┗━✨🕊✨🕊✨┛
📚 تقدیم به همهٔ مادران
آن زمانها تنها در فکر بازی بودم و به هیچ چیز توجهی نداشتم.تنها آرزویم قد کشیدنم بود.وقتی مادرم در حال پاک کردن سبزی بود،وقتی برای پدرم چای میریخت و با هم از روز مرگیهای هر روزه صحبت میکردند،وقتی مادرم با عشق و دلسوزی به پدرم خیره میشد اما حواسش به من بود تا مبادا لیوان چای را نبینم و بسوزم و به پدرم هم دلگرمی میداد که سلامتی مهم است نه رکود بازار،عشق را شناختم.
زمانی که عروسکم را روی پاهایم میخواباندم و با سوز آنچه از لالایی مادرم در ذهنم مانده بود را میخواندم، فکر میکردم من مادرم؛اما نمیدانستم مادر در لالایی گفتنهای شبانه خلاصه نمیشود.مادر تنها در گفتنِ «مادر» خلاصه نمیشود.
مقام تو آنقدر بالا بود که هر وقت سَرت داد زدم روز خوشی ندیدم.هر بار که حرفت را زمین زده و کار خود را پیش بردم هیچ نصیبم نشد جز تباهی.
وقتی تو در نهایت فداکاری پیشقدم میشدی تا دوباره لبخندم را ببینی شرمندگی را بیشتر حس میکردم.حس میکردم و توبه میکردم و دوست داشتم دستانت را ببوسم و فریاد بزنم چقدر دوستت دارم.اما نتوانستم،شاید از روی غرور بود که باز هم جز پوچی هیچ نصیبم نشد.
باید آنقدر به دست و پایت بوسه زد تا گونههایت خیس شود،اشک بریزی و من نیز اشک بریزم،تا به حرمت اشکهایت،عاقبت بخیر شوم.
نمیدانم تو را چگونه خلق کردند که برای رسیدن به امام زمان باید تو را فهمید و محترم شمرد.
#دلنوشته_مهدوی
┏━✨🕊✨🕊✨┓
🆔 @arefeen
┗━✨🕊✨🕊✨┛