هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
دلِ من تنگ نشد، سوخت. آب شد و پایین ریخت. امید داشتم حدأقل، مذاب باشد و بسوزانتت. امّا تنها قلبم را میسوزاند و پایین میرفت، به سرانگشتانِ پاهایم میرسید و رمق را میدرید. گفتی دلتنگ شدهای؟ تلخندی کردم و گفت من، دلآب شدهام. آتش گرفتهام و تو نظاره میکنی، از پشت پنجره خانهات، که چطور خانهام میسوزد. سمت خانهات دویدم، رسیدم، فراق لحظهای وصآل شد، امّا وصال نمک بود و من زخمی. بیشتر سوختم.
زخمم تازهاست، همین مرا بس است. میخواهم بسوزد. میخواهم از فکرِ تو، بسوزم. میخواهم تازه بماند. امّا جان عزیزتان، شما دیگر نگویید دلتنگ. من سوختم، تنگ شدن مال چشمان است وقتی بعد تاریکی، نور میبینند. من سوختم.