Yasin Hejazi5.mp3
زمان:
حجم:
12.6M
💠 نیوفولدر 5 :
ساعتِ ۹ و ۴۷ دقیقهٔ صبحِ یکی از سهشنبههای سالِ ۲۰۰۱ میلادی، تلفنی زنگ خورد. و کسی نبود گوشی را بردارد. تلفن رفت روی پیغامگیر. زنی جوان، با صدایی که نمیلرزد، روی پیغامگیر به محبوبش میگوید که باید خوب به حرفهاش گوش کند. میگوید که دارد از توی هواپیما زنگ میزند...
#نیوفولدر5
✅https://eitaa.com/joinchat/3035497327Ca40e3d7a95
شاید چون خدا هم تنهاست و ما هم بندهی خدا هستیم من همهجا تنها بودم. صبح روزی که با اضطراب رفتم کنکور تجربی بدم تنها بودم. صبح روزی که بدون اضطراب رفتم کنکور هنر بدم هم تنها بودم. بعدش که قرار بود امتحان ورودی حوزه علمیه رو توی مدرسه شهیدمطهری میدون بهارستان برگزار کنن هم تنها رفتم. تنها بودم ولی همیشه دورم شلوغ بود. من خیلی دوست و رفیق دارم. از هشت صبح که پاشم تا هشت شب اگه بخوام به یکی یکیشون زنگ بزنم شیرین دو سه ماه طول میکشه برگردم به نفرِ اول. دایرکتمم همین بود واسه همین خیلی جواب نمیدادم. دایرکت رو که باز میکردی همهجور پیامی بود. مثلِ اتاقِ اعتراف کشیشها. مجلس شادی و مجلس عزا با هم ولی اونجا هم من تنها بودم. عجیبه روزی که گواهینامهی ماشین قبول شدم - که خیلیها نشدن- هم تنها بودم. حتی وقتی شیرینی گواهینامه موتور رو هم گرفتم تنها بودم. این تنهایی چقدر باوفاست ما رو ول نمیکنه نه؟ تنها رفتم فرودگاه که برم سوریه و تنها برگشتم که ای کاش برنمیگشتم. وقتی رفتیم زابل که چندتا زندانی رو با پولهای خیریه آزاد کنیم هم من از اونایی که تو بند بودن، تنهاتر بودم. کرونا که گرفتم دقیقا چهارده روز تو انفرادی اتاقم بودم. فقط میرفتم گلاب به روت دستشویی و برمیگشتم. افسردگی هم از دستم در میرفت اگه بود! ولی این عادت به تنهایی خوبیش اینه اگه نظام، زبونم لال، روم به دیوار، برگرده و بندازنم انفرادی به تنهایی عادت دارم. یعنی حتی اگه تصمیم بگیرن زندانهاشون رو هم پر نکنن و تنهایی هم از طناب دار اون تیر چراغ برق خیابون ولیعصر آویزونم کنن هم خیلی ناراحت نمیشم چون عادت دارم. امیدوارم بقیه هم ناراحت نشن.
سید مصطفی موسوی
@ir_tavabin
من خودم برای این اتفاق دعا کردم.
خودم میخواستم اینطوری بشه.
الانمپشیموننیستم.
فقط یکم ناراحتم ازت...
میتونستی بهتر رفتار کنی باهام...
منو هم ببین:)
اقا چرا من بهم برمیخوره کسی نمیفهمتم؟خب خیلی عادیه ها. تو بفهم همه رو .تو میفهمی دیگه. حالا نه اینکه بشینی دست هر ننه قمری رو بگیری و بگی آره آره من دارم میفهممت . آره آره من میتونم کمکت کنم. ولی اونایی که میان و میرن همه با حقارت احساسات میان و با حسطراوت آور فهمیده شدن میرن. آره درسته ، میرن! خیلی راحتم میرن. اونام زندگی دارن کار دارن برنامه دارن هدفاشون فرق داره . گاها اصلا میخوان فازشونو عوض کنن . بعضیا کلا تیپشون عوض میشه یهو. یهو با دشمناییت که شاید اگر اسلام دست و پامو نبسته بود حتما زیر خاک بودن ،رفیق میشن. اینا که همه میرن . ولی خب من نفهمیدم...من هنوز این یکی رو نفهمیدم که چرا میان که برن...احتمالا همون حس اضافی بودنه؟ نه نه . من کجا توی زندگیم و رابطه م باهاشون حس اضافی بودن دادم؟ اگه دادم قطعا اون آدم درست نیومده بوده که میخواسته جا خشک کنه. ولی خب آره... من حرفم بزنم گنگه. یا نمیشنون. و بیخیالش میشن که نفهمیدن مهم نیست پس. یا اگه بفهمنم هیچ، عمقشُ نفهمیدن.من فرق دارم یا چی. منم اون بنجامین کنار خونمون که دوروز اومده اینجا و چون کسی نیست که بجای تلف کردن وقتش با چشم چرخاندن به در و دیوار به او دست نوازش بکشد...مشکلش این نیست که دست نوازش ندارد. تنِش درونی اش که برگ هایش را زرد کرده و مامانم باید از کف زمین جمعش کند ، این است که من هستم...مم همینجا کنارش هستم اما او حرصش درآمده که در و دیوار از اتلاف وقت نگاه کردن را ترجیح میدهیم به نگاه کردن به شاخ و برگ او...
من از او لوس تر بودم.
#