هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
پیش از تو رسم بود پیامبران عصا اژدها کنند؛
دریا بشکافند؛ طوفان به راه اندازند؛ آتش را باغستان کنند. تاریخ میگوید شب میلاد تو اما همه پادشاهان، از خسرو ایران تا قیصر روم و امپراطور چین و دیگران لکنت گرفتند. لال شدند چندساعتی. کاهنان نیمهشب لباس پوشیدند؛ تاروت و مهره و عود برداشتند و آتش انداختند. دودها که خوابید، گفتند مولود امشب با خود کلمه آورده؛ کلمه!
آری پیش از تو در جهان کلمه نبود.
جهان سراسر سکوت بود؛ بدون هیچ حرف!
تو آمدی. میان شمشیرهای آختهٔ از نیام بیرونآمده. میان بردگان و کنیزان سیاه؛ زیر شکنجههای سنگین اشراف. میان زنهای کبودچهره از تازیانههای متعدد شوهران. میان قبرهای کوچک خالی؛ آماده برای دفن فوری دخترکان قبیله. تو آمدی. بر دامنه کوه ایستادی و کلمههایت را گفتی. رود شد. جاری شد در میان شهر. بردگان را از حضیض شکنجه بیرون کشیدی و بر مسندها نشاندی. مردان را از چشمه کلمههایت نوشاندی. شلاقها را غلاف کردند و بوسه پشیمانی بر کبودیهای زنان ریحانهسان زدند. تو آمدی. در قبرهای کوچک خالی، کلمه کاشتی. جوانه زد و درخت شد. دخترکان، بزرگ شدند و در سایهاش بازی کردند. درخت کلمههایت میوه داده محمد(ص)! شجره طیبهای شده تناور و سبز و پربرگ؛ با سایهای خنک. تیشهها بر آن اثر نمیکند. آتشها نمیسوزاندش. هیچاهیچ. و ما امت تو؛ امت بزرگ و قدرتمند تو؛ از همه رنگها و در همه لباسها؛ در خنکای سایهسار شجرهات، ایستادهایم. بیرق کوچک مخفی در شعب و کوخهای قریشات را حالا بر سر دست گرفتهایم به دنبال فتح. هیچ متوقفمان نمیکند. کلمههایت را در گوش هم زمزمه میکنیم تا به گوش عالم برسانیم؛ و تو را ندیده، همگی پذیرفتهایم که هنوز در جهان سکه به نام محمد است. کاهنان درست گفته بودند. مولود آن شب، با خود کلمه آورده بود؛ کلمه!
«مهدی مولایی»
بیست سالگی واقعاً میتونه عجیب باشه...
خوب؟ بد؟ جالب؟ کامل؟ پرتجربه؟ کسلکننده؟ مثل قبل از ۲۰ سالگی؟
کلی کلمههای دیگه میشه ردیف کرد برای حدس زدن اینکه دههی دوم زندگیم رو قراره چطوری گذرونده باشم... یا اصلاً میگذرونمش؟
این پیام بمونه برای سال بعد همین موقعها... اگر عمری بود و رسیدم به ۱۴۰۵/۶/۲۰، کلمه یا کلمههایی که سالم رو میتونه توصیف کنه رو همینجا مینویسم.
دارم برمیگردم به نسخهی سالهای قبلم راجعبه تو...
همون سالهایی که برام مهم نبود نیستی؛ انقدر حضورت توی ذهنم کم بود که واقعاً توی نبودت اذیت نشدم! البته که روزها و شبهای استثناء هم وجود داشت خب...
من مسئول حوادث زندگیم نیستم؛ فقط باید عکسالعملم رو کنترل کنم.
فقط باید توی نبودت و غم نبودنت غرق نشم که زندگی کردن توی لحظه رو از دست بدم؛ همین!
#او
دوست دارم بهم افتخار کنی دایی.
لطفاً کمکم کن طوری باشم که با دیدنم لبخند بزنی؛ یه لبخند خوشگل... خوشگلتر از اون لبخندهایی که توی عکسهات داری. دوست دارم آرامشم.🤍
شاید من!
دوست دارم بهم افتخار کنی دایی. لطفاً کمکم کن طوری باشم که با دیدنم لبخند بزنی؛ یه لبخند خوشگل... خوش
آرامش لحظههای بیقراریهام...
امشب، بیشتر از قبل آرزو دارم که بیای به خوابم؛ با لبخندی که سالهاست ندیدم و کیکی که همیشه برای تولدم میگرفتی، همراه شمعهای روی اون...
شمعهای عددی، که عدد ۲۰ رو چشمک میزنن به خوردههای قلبم... که ببین! ببین چه بزرگ شدی بدون حضور اون... چه قد کشیدی و خانمتر شدی بدون وجود اون... که ببین! تو ۱۲ ساله بدون اون تولد گرفتی و زندگی کردی؛ ولی همیشه اون بوده که کیک موردعلاقهی تو رو میگرفته... و امشب با همون کیک جلوی چشمته!
عدد روی کیک هی پوزخند میزنه؛ امّا چشم من فقط تو رو میبینه...
آره... چشمهای لرزون و پر از اشک من، فقط تو رو میبینه! فقط تو! خود تو؛ نه چیزهای دیگه که نبودنت رو، دلتنگیهام رو، خشمم رو، ناراحتیم رو، نیومدنت رو، اینهمه سال دوری رو، رها کردن یا نکردنم رو به روم میاره!
تویی که ۱۲ ساله چشمانتظار دیدنتم... تویی که باعث ایجاد حسهای مختلف توی وجودم شدی...
تو... تویی که سالهاست آرزو دارم بیای به خوابم و خودت بهم بگی من رو رها نکردی... بیای به خوابم و خودم رو مخاطب قرار بدی تا مراقب خودم باشم، نکه به دیگران بسپری!
امشب، بیشتر از قبل آرزو دارم بیای به خوابم و... فقط بهم بگی: «تولدت مبارک».
#او