شَـباهَـنـ✰ـگ
وطن پرنده پر در خون
وطن شکفته گل در خون
وطن فلات شهید و شب
وطن پا تا به سر خون
وطن ترانه زندانی
وطن قصیده ویرانی
ستاره ها اعدامیان ظلمت
به خاک اگر چه می ریزند
سحر دوباره بر می خیزند
بخوان که دوباره بخواند
این عشیره زندانی
گل سرود شکستن را
بگو که به خون بسراید
این قبیله قربانی
حرف آخر رستن را
با دژخیمان اگر شکنجه
اگر بند است و شلاق و خنجر
اگر مسلسل و انگشتر
با ما تبار فدایی
با ما غرور رهایی
به نام آهن و گندم
اینک ترانه آزادی
اینک سرودن مردم
امروز ما امروز فریاد
فردای ما روز بزرگ میعاد
بگو که دوباره می خوانم
با تمامی یارانم
گل سرود شکستن را
بگو، بگو که به خون می سرایم
دوباره با دل و جانم
حرف آخر رستن را
بگو به ایران
بگو به ایران
داریوش اقبالی : وطن
شَـباهَـنـ✰ـگ
بر تو آن خاطره آسوده سوگند
بر تو ای چشم گنه آلوده سوگند
بر آن لبخند جادویی
بر آن سیمای روشن
كه از چشم تو افتاده
آتش بر هستی من
آه آتش بر هستی من
عمری هر شب در رهگذارم
ماندم چشم انتظارم
شاید یك شب بیایی
دردا تنهای تنها
بگذشته بی توشب ها درحسرت وجدایی عاشقی گم كرده ره بی آشیانم
مانده بر جا آتشی از كاروانم
زین پس محزون و خاموشم
عشقت خاكسترم كرد
در دست باد پاییزی نشكفته پرپرم كرد
آه نشكفته پرپرم كرد
بر تو آن خاطره آسوده سوگند
بر تو ای چشم گنه آلوده سوگند
بر آن لبخند جادویی
بر آن سیمای روشن
كه از چشم تو افتاده آتش
بر هستی من
آه آتش بر هستی من
عمری هر شب در رهگذارم
ماندم چشم انتظارم
شاید یك شب بیایی
دردا تنهای تنها بگذشته بی توشب ها درحسرت وجدایی
عاشقی گم كرده ره بی آشیانم
مانده بر جا آتشی از كاروانم
زین پس محزون و خاموشم
عشقت خاكسترم كرد
در دست باد پاییزی نشكفته پرپرم كرد
آه نشكفته پرپرم كرد
«ویگن»
شَـباهَـنـ✰ـگ
میشد از بودن تو عالمی ترانه ساخت
کهنه هارو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت
با تو میشد که صدام همه جا رو پر کنه
تا قیامت اسم ما قصه ها رو پر کنه
اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی
کوروکر بازیچه ی باد مثل یک بادبادکی
دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم
تورو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم
اگه دست رفیق دستام نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دردام خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی ها تو رو از دور میدیدم
با رسیدن به تو افسوس به تباهی رسیدم
شهربی عابروخالی شهرتنهای من بود
لحظه شناختن تو لحظه ی تموم شدن بود
مگه میشه از عروسک شعر عاشقونه ساخت؟
عاشق چیزی که نیست شدروی دریا خونه ساخت
«ستار»
شَـباهَـنـ✰ـگ
قدیما یادش بخیر دلا هم اشیون بودن
خوشگلا خوشگل ترا یککمی مهربون بودن
دخترا گیسو بلند ابرو کمون غنچه دمون
تو خونه ازچشم نا محرم همه پنهون بودن
میشه ما عاشق بشیم مثل قدیما دو باره
میشه اما دل ما اینقده همت نداره
اون دو چشمون تو هر شب پر خوابه پر خواب
قصه های غصه من یه کتابه یه کتاب
طفلک ایندل که توی مکتبخونه مهرو وفا
درسو مشقش رو همیشه فوت ابه فوت اب
میشه ما عاشق بشیم مثل قدیما دو باره
میشه اما دل ما اینقده همت نداره
گوشه ی ابروهاتو افتابو مهتاب ندیده
ماه از اون بالا تو رو دیده خجالت کشیده
میون یکصد هزار دختر خوش قدو بالا
دل من دروغ نگم فقط تو رو پسندیده
میشه ما عاشق بشیم مثل قدیما دو باره
میشه اما دل ما اینقده همت نداره
کمکمک باز داره چشمات منو جادو میکنه
مثه اهو منو سر سر گشته ی هر سو میکنه
قدمت روی چشام اگه بیای سر وقت من
چشم دل کور بشه زود خونشو جارو میکنه
میشه ما عاشق بشیم مثل قدیما دو باره
میشه اما دل ما اینقده همت نداره
میشه ما عاشق بشیم مثل قدیما دو باره
میشه اما دل ما اینقده همت نداره
«منوچهر سخایی»