یک هفته ای میشه که درگیر مراسم امروز بودیم :) نه تنها بابت برگزاریش خوشحالیم بلکه هزاران بار خداروشکر میکنیم که لحظه به لحظه کنارمون بود و کمکمون کرد.
راستش اون روزی که به فکر تاسیس یه هیئت افتادیم و دستامونو بهم گره زدیم حتی فکرش رو هم نمیکردیم که یروز بخواییم هیئتمون رو کنار شهدا برگزار کنیم. مهمان دعوت کنیم و حسابی تدارک ببینیم. اما حضرت زهرا س خودش کمکمون کرد و اتفاق زیبای امروز رقم خورد ...
عکسهای هیئت امروز رو تقدیم نگاهتون میکنم. کلیپی که درست کردم ارسال نمیشه امروز انگار نت وضع خوبی نداره.
امروز قرار بود خیلی مختصر شهید علی عربی رو در حین برگزاری هیئت معرفی کنیم. سر صبح وقتی هنوز مهمان ها نرسیده بودن خیلی اتفاقی پدر شهید برای زیارت شهدای گمنام اومد و چند دقیقه در کنار ما بود. شاید این یه پیغام بود از طرف خود شهید :) انگار میخواست بگه من حواسم بهتون هست و کنارتونم...
از دل ترافیک و در هجوم خودروهایی که معلوم نبود به دنبال کدام مقصد اینطور پا روی گاز میگذراند و با سرعت میروند؛ خودم را گم کردم. پاهایم بی اختیار راه میرفتند و انگار در تلاش بودند تا از میان آنهمه خودرو راه نجاتی پیدا کنند. ذهنم اما جای دیگری بود. فرسنگها آن طرف تر از خیابان و حتی دور تر از مرزها .
من به مقصد رسیدم.
من خیلی خداروشکر میکنم در طول روز. بابت چیزهای ساده. چیزهای خیلی خیلی ساده ... بهش میگم خدایا دمت گرم که همه چیو به بهترین شکل ممکن سرجای خودش قرار دادی و کنارم بودی.
توهم خداروشکر کن. دنبال بهانه بگرد که ازش تشکر کنی. اون بهترینه و هرچی بخواااای بهت میده. ازش کم نخواه و خودتو کم نبین :)