eitaa logo
شِیخ .
15.6هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
182 ویدیو
9 فایل
‌الله ‌ بانوی طلبه‌ی دهه هشتادی که شیفته‌ی کتاب و چای و نوشتن است. و او همیشه می‌نویسد‌. شبها، روزها، عصرها و همیشه! پس در این مکانِ مقدس دنبال زرق و برقهای مجازی نباش. فقط بخوان و لبخند بزن. مدیر و تبلیغات: @Oo_Parvaneh_oO کپی؟ خیر فوروارد کنید لطفا .
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ من خیلی خداروشکر میکنم در طول روز‌. بابت چیزهای ساده. چیزهای خیلی خیلی ساده ... بهش میگم خدایا دمت گرم که همه چیو به بهترین شکل ممکن سرجای خودش قرار دادی و کنارم بودی. توهم خداروشکر کن. دنبال بهانه بگرد که ازش تشکر کنی. اون بهترینه و هرچی بخواااای بهت میده. ازش کم نخواه و خودتو کم نبین :) ‌
‌ امشب با دقت به صورتش نگاه کردم. لاغر تر از قبل شده بود. حتی چین‌های کنار چشم‌هاشو که زیر عینک قایم‌ شده بود شمردم. خط های روی پیشونی و خط لبخند عمیقش عجیب بود و زیباترش کرده بود. هنوز هم صلابت گذشته رو داشت. نگاهش نافذ بود و کلامش مثل قبل پر از درس و نکته و تجربه .. وقتی خندید تازه فهمیدم که چندتا از دندونهاش دیگه نیستن. انگار موقع خنده سعی می‌کرد جای خالی اونها پنهان کنه. دستهاشو که نگاه کردم انگار کتابی پر از داستان و مشقت رو باز کردم. دستهاش پر بود از زخم های زحمت و تلاش و خدمت. از بچگی قهرمان بود برای من. الانم هست. چرا؟ چون ۸ سااااال بخاطر من و خانوادم و مردمم جنگید و کم نیاورد. تا الانم هرچی یادم میاد بخشیده و از خودشو و سودشو و منفعتش گذشته. این‌ مرد تکرار نشدنیِ. نه بخاطر اینکه پدربزرگِ منه. بلکه چون قهرمانِ این ملتِ. چون جانبازِ و یک عمر با سختی نفس کشیده تا ما با آرامش سر روی بالین بزاریم. من به صورتش با دقت خیره شدم و فهمیدم خط های پر و متراکم چهره اش، بیشتر از همیشه نشون دهنده‌ی وجود با ارزش و بی‌مثالشه.... سایت مستدام پدربزرگ عمرت با عزت سرباز خمینی .
‌ میگی بنویسم؟ بهت میگم جانِ دل مگه نوشتن به همین سادگی‌هاست؟ باید خون دل بخوری. که من نخوردم باید بیخوابی بکشی که من نکشیدم . باید همه زندگیت‌رو وقف کنی تا بلکه یک خط فقط یک خط بتونی مثل یه نویسنده‌ی واقعی بنویسی .... که من وقف نکردم. سخته! به من میگی بنویسم؟ میگم سخته! ولی مینویسم. چون رسالتمه. ‌
همسرم، امام جماعتِ مسجدی در قلب بازار است... هر روز با دغدغه‌ی فراوان برای اقامه‌ی نماز به آن مسجد دنج و نقلی می‌رود. شاهد بودم که گاهی از عمق جان غصه‌ی کاسب کارانی را می‌خورد که حاضر نیستند برای چند دقیقه‌ی کوتاه، دنیا را رها کنند و نمازشان را اول وقت بخوانند. یا حتی صرفا نماز بخوانند! که این روزها بی‌نمازی یکی از چالشهای‌ عجیب و عمیق روزگارمان است. یکی از این آقایانِ مغازه‌دارِ بازاری را امروز ندیدم. او از آن مرد‌های خوش مشرب و خوش قلبی‌‌ست که تا به امروز هربار دیدمش لبخندی ملیح روی صورتش داشت. و با ارادت خاصی برای همسرم که روحانی بود بلند می‌شد‌. احوال پرسی میکرد و طور دیگری برای لباس روحانیت ارزش قائل بود. چندباری که برای نماز به همان مسجد کوچک که در میان دکان‌های تو در تو پنهان به نظر می‌رسید رفته بودم؛ با چشمان خودم شاهد صورت مهربان همسرم و دعوتش از آن آقای محترم برای خواندن نماز اول وقت بودم‌. هربار با طمانینه، آرامش و لحتی مملو از عطوفت، بحث را به نماز و مسجد و رزق و این چیزها می‌کشاند‌. و من هربار در دلم میگفتم :(مگر این همه دعوت و نصیحت فایده ای هم دارد.؟) نه یک بار، نه دوبار، نه سه بار و نه حتی ده بار. که قریب به دو ماه همسرم هر روز با این مردِ سن و سال دارِ دنیا دیده هم‌صحبت شده بود. بگذریم! امروز که به مسجد رفتم مغازه‌‌ی پیرمرد را دیدم که کرکره‌هایش پایین است. دیگر نه اثری از پیرمرد بود که روی چهارپایه، گوشه ای بنشیند و نه دیگر شاهد استقبال گرمی از امام جماعت بودم ... بعد از نماز، دیدمش! همان مردِ کاسبِ مهربانِ خوش رو را. از مسجد بیرون آمد. رفته بود نماز بخواند. رفته بود نماز اول وقت را به جماعت در مسجدی بخواند که در وسط بازار است. دنیا را رها کرده بود و ده دقیقه ای چسبیده بود به آخرت. انگار اثر کرده بود نصیحت‌های روحانی مسجد. و انگار همسرم با اراده و توکل به خدا و با احساس وظیفه شناسی، توانسته بود دل بنده‌ی خدا را به خدای رحمان وصل کند.‌ و این اثر معجزه آسای امر به معروف و نهی از منکر است اگر با ادب و احترام و رفتار نیکو انجام شود. 🔸آنچه‌امروز‌از‌شیخ‌‌علی‌آموختم ✍🏻 طلبه‌ی‌جوانِ‌حزب‌اللهی
‌ مگه میشه خدای بزرگی که آسمون رو با این عظمت و شوکت خلق کرده حواسش بهمون نباشه ؟... صبر داشته باش . آسمون بی‌نظیر صبح امروز. ‌
گروهمون برای استفاده از استعداد های شما وگفت و گو و تبادل نظر: https://eitaa.com/joinchat/864813750C74fb5e86c2
‌ به طرز عجیبی دلم میخواد یه کنج دنج بشینم و فقط بنویسم .. ‌
‌ یادش بخیر اون اولا که کانال زده بودم؛ با یه شوق و هیجان خاصی به هرکی می‌رسیدم لینک رو براش میفرستادم و حسااااابی ذوق میکردم. هرشب دل تو دلم نبود که پست بزارم و حرفهای دلمو بزنم. ولی الان شاید یک هفته بگذره و من حرفی نداشته باشم. و گاهی هرچی فکر میکنم میبینم بعضی حرفهارو نمیشه گفت، بعضیا رو نمیشه نوشت. بعضیاروهم‌ اگه بگی و بنویسی از ارزششون کم میشه. شاید این عقیده رو دو سال پیش نداشتم. هرچی به ذهنم می‌رسید درجا میزاشتم توی کانال و این خیلی قشنگ بود :) ‌
فراق، جانکاه است. دردی‌ست درمان ناشدنی. گاهی وصال هم نمی‌تواند زخم عمیقِ ناشی از دوری را تسکین ببخشد. درد اگر به استخوان برسد، خانمان سوز است و با یک نگاه لطیف و چهار کلمه حرفِ حساب، التیام نمی‌باید. هر تجربه‌ی تلخِ محزونی، به اندازه خود بزرگ است اما درد دوری و از دست دادن و فراق، هزار درد است و عظمتش تا آن سر دنیا می‌رسد. آدمهایی که با دوری مدارا میکنند، صبور و خودساخته اند‌. و اِلا کمر آدمی را دلتنگی می‌شکند و انسان مغموم، دائما در نوسان است. در قعر خوشحالی، غمی عمیق دارد و در هنگام اندو‌ه، غمی عمیق‌تر... یعنی گاهی برای تعریف اندوهِ انسان، نمی‌توان انتهایی در نظر گرفت که هر غم، بابی برای رسیدن به اندوهی عظیم‌تر است. بگذریم! دنیا محل زجر آدمیان است. آمده اند تا با نوشیدن این تلخیِ بی‌مثال، کیمیای وجودشان را پیدا کنند. اما گاهی، بهای رسیدن به آن کیمیا، بهای بسیار زیادی‌ست. کاش خداوند از دست دادن ها را از حیات بشر حذف می‌نمود. تلخ است که داشته باشی، و بعد از دست بدهی .. ✍🏻 طلبه‌ی‌جوانِ‌حزب‌اللهی نیمه شب، خلوتی با خود و خدا
‌ انقدر نوشتم، تو دفتر و یادداشت‌های گوشی، که حواسم از بارون پرت شد(: چه بارونی میباره ... ‌