و امشب، بازگشتم به وطن. به آغوش حرم و شهری که در گوشه گوشهاش نام حسین علیه السلام جاری است. موکب های اطراف حرم، عجیب حال و هوای عراق را برای آدمی تداعی میکنند. حب الحسین یجمعنا یقینا (:
پستهای شیخ رو مرور کنید. میخوام محتواهارو غربال کنم. هرکدوم رو دوست داشتید ذخیره کنید. چون ممکنه فردا پاشید ببینید اون پستی که دوسش داشتید پاک شده.
گفتم که دلی غمگین دارم و خاطری نا شاد. و او بود که التیام بخشید به زخمهای عمیقِ جانم. نفسی داد به این کرانهی بی اکسیژنِ وجودم. و این موکبها و آدمها و چایخانهها، هرکدامشان نشانی از عظمت او دارند. و من به شوق وصال محبوب، در هر کنجی از شهر، به دلدادهای دل میدهم که شبیه من معشوقش، حسین ع است ...
پ.ن: امشب چند دقیقه ای توی یک موکب مهمون این کوچولو بودیم.♡
به قلم خودم
سن و سالم به ده نمیرسید. حتی نمیتوانستم تا ده بشمارم. فرق روز و شب را هم نمیدانستم. اما شما را خوب میشناختم. و شبها، کنج هیئت، سر میگذاشتم روی شانهی امن مادرم و کودکانه برایتان اشک میریختم.
دانههای اشک را از روی صورتم پاک نمیکردم. آخر شنیده بودم فرشته ها آنها را از روی صورتمان جمع میکنند و نگهمیدارند.
این روزها، نه من آن دخترک کوچکم و نه دنیا دنیای آن روزهاست. اما شما همان امامِ ع مهربانِ دوست داشتنی هستید. و من هنوز هم قلبم به همان اندازه برای شما میتپد..
پ.ن : ده روز اول ماه محرم خونه نبودیم. اما حالا که هستیم خونه رو سیاه پوش کردیم به عشق آقامون امام حسین علیه السلام.🌱
به قلم خودم
من اینجوری ام که وقتی کتاب میخونم از گذر زمان چیزی متوجه نمیشم. نگاه میکنم میبینم مثلا یک ساعته دارم میخونم و کیف میکنم. و خب حسابی خوشحالم بابت این موضوع. حداقل میگم یک ساعت نشستم یه گوشه از خونه، هم کتاب خوندم، هم کیف کردم، هم با خیالم به سفر رفتم، هم علم و آگاهیم زیاد شده، هم کلی رفیق موندگار و همیشگی پیدا کردم...
به قلم خودم
شبهای تابستان بلند است؟
البته که نه. زمستان شبهای دراز و سیاهی دارد و تابستان به روزهای کش دارش معروف است. ولیکن ما، یعنی من به علاوهی شیخ علی، تمایل داریم که شب های تابستان را به همنشینی با کتاب مشغول شویم. زیرا که سکوت شهر، به لذت خواندن صفحاتِ ارزشمند کتابهای اصیل میافزاید.
به قلم خودم
شِیخ .
انتخاب کتاب، پیش از این سالهای جوانی، برای من شبیه به انتخاب لباس بود. هر کتابی که زیباتر بود و خوش رنگ تر، همان میشد یار جدید و همراهِ روزها و شبهایم. ولی این روزها، دغدغه و آرمان و اعتقاد، کتاب را برایم انتخاب میکند. و این کتاب شد تفریح شبانه و مطالعهی مشترک من و همسرم. دیشب بیست و هشت صفحه اش را خواندیم و من حیرت زده بودم. حیرت زده از اینکه تا چه اندازه بشر، آزادی را غلط فهمیده است. آزادی، واژه ای است که اگر درست معنا شود؛ تمام انسانها از آن سود میبرند و حیات با عزتی را تجربه میکنند. اما افسوس که ما دل داده ایم به آزادیِ تن، و از آزادی روح بیبهره مانده ایم. غافل از آنکه انسان دو بعد دارد: جسمانی و نفسانی. و آزادی نیز باید در هر دو بعد معنا بشود. و اِلا انسانی که تنها به آزادی تن بسنده کند؛ حیوان است...
به قلم خودم
و گفت : بگو روزهایت چگونه میگذرد؟ نگاهم را چرخاندم و به چشمهایش خیره شدم : کتاب میخوانم، مینویسم و فکر میکنم.