ترس، واژهای بی معنا در ادبیاتِ انسانِ خداباور است. ترس از فقر، ترس از از دست دادن، ترس از مرگ، ترس از دشمنان، ترس از نرسیدن، ترس از قدرتهای کذائی، ترس از تهدیدات، همه و همه برای آدمیزادی که موحد است بی معنا هستند...
هنگامی که انسان، بر شانههای پرقدرت الهی تکیه کرده باشد، باد و طوفان و زلزله نیز او را بر زمین نخواهند زد. چه برسد به کلامِ ناامید کنندهی بیگانگان و حسودان. اگر هدف از کار و تلاش، رضایت خالق باشد و بس، همان آفرینندهی هستی بخش، معجزه را میهمان شب و روز حیات آدمی میکند تا او را به حوائجش برساند.
بخش عظیمی از ناکامی های ما در زندگی، ریشه اش پیوند میخورد با ترس. ترس از شروع کردن، ترس از سختی کشیدن در مسیر پر فراز و نشیب زندگی، ترس از کنایه های مردم و ...
حرکت را آغاز نمیکنیم زیرا که از دنیا و مافیها هراسانیم. ترس از چه، هراس از که؟ کدام قدرت و شوکت بالاتر از قدرت نامتناهی خداوند عزوجل؟
تا کی کنجی بنشینیم و در مقابل جهان سکوت کنیم؟ تا کی بترسیم و از خویشتن خویش، از استعداد های نهفتهمان، از رسالتهای مهممان فرار کنیم؟
شاید باید کمی بیش از گذشته با خدای مهربان خود خلوت کنیم و از او بخواهیم که به ما جسارتِ حیاتِ اثرگذار را بدهد. آدمیزاد اگر بخواهد صرفا بخورد و بخوابد و عیش کند دیگر چه تفاوتی دارد با میمون و ملخ و دیگر حیواناتِ بی عقل؟
به قلم خودم
وقتی حرف حق میزنی
بدون نیت اینکه بخوای خودت رو به نمایش بگذاری. باید منتظر شنیدن گوشه کنایه ها و تمسخر ها باشی.
اصلا سختی گفتن حرف حق، به اینه که عموم افراد باهاش مخالفن. و تو قراره یک اصل مهم رو با شجاعت مطرح کنی.
با گفتن حرف درست، حرف آسمانی، حرفی که اصل دین و مکتب و آئین الهیه، باید منتظر طرد شدن و مجنون انگاشته شدن باشی...
#به_قلم_خودم
تو جامعه به ما میگن بی سواد .
چون بعضی از حرفهامون مستقیما کلام خدا و حکم خداست. طبیعیه! عقل و منطق بشر کجا و حکمت خدا کجا؟ وقتی از واقعیت ها میگی و میخوای نوری باشی برای مسیر زندگی آدمهای دیگه، اونها به علت بیسوادی و بی اطلاعی خودشون، تو رو بیسواد و افراطی خطاب میکنن. در حالی که گاهی یک جمله، ممکنه معنای یک آیه از قرآن باشه!!!
متاسفانه انسان گرائی به حدی رسیده که آدمها خودشون حکم میدن و خودشون اجرا میکنن. خودشون برای خودشون معبودن و خدایی میکنن.
حلال خدا رو حرام، حرام خدا رو حلال و قوانین بشری خودشون رو ترجیح میدن بر میل و اراده و فرمان الهی!!
حالا تو به عنوان یک طلبه، به عنوان یک مسلمان از روی وظیفه و مِن باب تذکر حرفی میزنی که سخن اهل بیت ع و پیامبر ص اسلامه. اما چون تو به غریزههای انسانی اونها پشت کردی و عقل محدود بشریشون رو زیر سوال بردی؛ دیوانه خطاب میشی و در سرای هستی به عنوان یک انسان افراطی و بیسواد مورد شماتت قرار میگیری.
#به_قلم_خودم
امروز بیش از آنکه روز پرستار باشد، روز راویست. میلاد بزرگراویِ دشت کربلا مبارک.
خواهرم، کتاب درسی اش را آورد و برای نوشتن انشا از من که شیفتهی نوشتن هستم کمکی خواست.
پرتاب شدم به سالها قبل. به همان روزهایی که تمام ذوق و شوقم را سر کلاس فارسی و انشا خرج میکردم. شعر میسرودم، داوطلب شعرخوانی میشدم و همیشه انشاهای من نمرهی کامل کلاس را به خود اختصاص میداد و از همکلاسی ها و معلم دلبری میکرد..
این روزها، به زنگ انشایی نیاز دارم تا از شب قبل با شوق و ذوق درباره ی موضوعی که خانم معلم گفته است بنویسم و بنویسم. و روز بعد بخوانم. با صدایی بلند. با قلبی سرشار از عشق و نگاهی مطمئن. دلتنگم! دلتنگ روزهای نوجوانی ...
به قلم خودم
یعنی یه جوری همه آدمها شبیه هم شدن که حد نداره! همه هم از اینستا تاثیر میگیرناااااا. ولی این واقعیت تلخ رو کتمان میکنن. لباس پوشیدنا، عروسی گرفتنا، جزئیات زندگی، همه و همه شبیه هم شده. یعنی هیچکس از خودش سلیقه و نظر متفاوتی نداره!؟ مد و ترند انقدر مهمه؟ نمیدونم چیبگم. به نظرم کسی که مبنای فکری نداره با هر بادی به یه سمتی میره. چه از لحاظ فکری، چه پوششی و چه سبک زندگی و انتخابهای جزئی روزمره. خداکنه ما از این آدمها مستثنا باشیم و لااقل شبیه خودمون رفتار کنیم!
#دغدغه