اگه دلت یروزی یه گوشه کناری بی سر و صدا بشکنه، خدا جوابت رو بعد از مدتی میده و زخم هاتو التیام میبخشه :) اونوقت از ته قلبت یه نفس عمیق میکشی و میفهمی اون درد ارزشش رو داشت.
این ترم بخاطر مسائلی ناچار شدم مرخصی تحصیلی بگیرم. میدونی؟ از بابت درس نگران نیستم. هرطوری باشه این عقب افتادگی رو جبران میکنم. منتهی دور شدن از حوزه شبیه اینه که توی شهر غربت دوباره غربت بکشم! یجورایی انگار از خانواده دومم هم دور شدم.. یه ناراحتی عمیقی روی دلم نشسته که نمیتونم وصف کنم. عجیب و غریب و عمیق :)
امروز، پائیزی ترین و قشنگ ترین روزِ منه. چشمامو که باز کردم دیدم کوه انرژی و امید و انگیزهام :) و حسابی بابتش خدا رو شکر کردم. سعی میکنم امروز کارهایی رو انجام بدم که خیلی دوسشون دارم. مثلا : نوشتن خاطرات روزانه.
شب، عمیق و جاندار است..
در پاییز که روزها، به پنج نرسیده تمام میشود، انگار حال بهتری دارم. شب، برای فکر کردن ها و نوشتن ها و خواندن ها بهترین وقت است. آدمی از ۵ و ۶ میتواند از این خاموشیِ آسمان کیف کند و در گوشه کناری از شهر بنشیند و زیر نور چراغ های شهرداری و در زیبایی بی حد آسمان سیاه با ستارگان مرواریدی سفید، کتابی بخواند و نفسی تازه کند .. هوای سرد، فرصت مناسبیست برای پوشیدن لباسهای چهارخانه و شال گردنهای دستباف و جورابهای پشمی. آدم میتواند در این هوای قشنگ، با یار قدم بزند و لبو بخورد کنج خیابانهای شهر. رها باشد و بی هیچ قیدی دنیا را دوست بدارد :)
به قلم خودم
#پاییزِعزیزِمن
بگذار با تو رو راست باشم عزیزِ من. حیاتِ بشر، با سختی ها پیوندی عمیق دارد و هرگز نبوده است کسی که بی رنج، روزگار گذرانده باشد.
پس بیهوده به دنبال روزهایی که خوشیِ دائمی دارد مباش و از ثانیه های فرحبخش لذت ببر. رنج هم زیباست. احساس غم هم عجیب و غریب و دوست داشتنی است. فرار نکن از این حقیقت همیشگی زندگانیات و آن را بپذیر ..
من گاهی تا بیخِ گلویم غمگینم. و هی بغض غلیظم را قورت میدهم. با سختی و درد. انگار که از گلویم تیغ های کاکتوس پایین میروند؛ این بغض رد خش میاندازد به گلویم و درد جان فرسایی کل صورتم را می آزارد. جهان برایم به اتاقکی تاریک و پر از سکوت مبدل و صدای آدمها همچون صدای کلاغهایی که در گرگ و میش صبح، قبرستان را شلوغ میکنند برایم آزار دهنده میشود. وقتی آسمان قلبم این چنین وهم را میهمان افکارم میکند، ناچار میشوم به تسلیم شدن و گریه کردن. و ' چرا ها ' در ذهنم قطار میشوند. چرا هایی درباره ی دردی که در دل دارم و اتفاقی که سبب رنجشم شده است. اما مگر زندگی، اما و اگر و چرا و چگونه دارد؟
در انتهای همهی غمها، همهی دردها، همهی سختیها، همهی فاصلهها، همهی دلتنگیها و همه آنچه که سبب تلخی روزگارم میشود؛ بیشتر به عظمت خدا پی میبرم و درمیابم که تنها او دوای دردهای گاه و بیگاه من است. او عاشق حقیقیست و من معشوقی که گاهی فراموش میکنم در همهی این تاریکی های ژرف او نیز با من است. .
پیامبر ص :
این جا خانه غم است نه خانه سرور و خانه دشواری است نه سرای آسودگی پس هرکس آن را شناخت، در خوشی هایش سرمست نمی شود و در ناخوشی هایش افسرده نمی گردد.
به قلم خودم
جدی جدی کارهای خونه سخته ها! ولی نمیدونم چرا آدم موقع انجام دادنشون خیلی کِیف میکنه.