eitaa logo
شِیخ .
12هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
164 ویدیو
9 فایل
‌الله ‌ بانوی طلبه‌ی دهه هشتادی که شیفته‌ی کتاب و چای و نوشتن است. و او همیشه می‌نویسد‌. شبها، روزها، عصرها و همیشه! پس در این مکانِ مقدس دنبال زرق و برقهای مجازی نباش. فقط بخوان و لبخند بزن. مدیر و رزرو تبلیغات : @Oo_Parvaneh_oO
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ شب، عمیق و جاندار است.. در پاییز که روزها، به پنج نرسیده تمام میشود، انگار حال بهتری دارم‌. شب، برای فکر کردن ها و نوشتن ها و خواندن ها بهترین وقت است. آدمی از ۵ و ۶ میتواند از این خاموشیِ آسمان کیف کند و در گوشه کناری از شهر بنشیند و زیر نور چراغ های شهرداری و در زیبایی بی حد آسمان سیاه با ستارگان مرواریدی سفید‌، کتابی بخواند و نفسی تازه کند .. هوای سرد، فرصت مناسبی‌ست برای پوشیدن لباسهای چهارخانه و شال گردنهای دستباف و جوراب‌های پشمی. آدم میتواند در این هوای قشنگ، با یار قدم بزند و لبو بخورد کنج خیابان‌های شهر. رها باشد و بی هیچ قیدی دنیا را دوست بدارد :) ‌ به قلم خودم
بگذار با تو رو راست باشم عزیزِ من. حیاتِ بشر، با سختی ها پیوندی عمیق دارد و هرگز نبوده است کسی که بی رنج، روزگار گذرانده باشد. پس بیهوده به دنبال روزهایی که خوشیِ دائمی دارد مباش و از ثانیه های فرح‌بخش لذت ببر. رنج هم زیباست. احساس غم هم عجیب و غریب و دوست داشتنی است. فرار نکن از این حقیقت همیشگی زندگانی‌ات و آن را بپذیر .. من گاهی تا بیخِ گلویم غمگینم. و هی بغض غلیظم‌ را قورت میدهم. با سختی و درد. انگار که از گلویم تیغ های کاکتوس پایین می‌روند‌؛ این بغض رد خش می‌اندازد به گلویم و درد جان فرسایی کل صورتم را می آزارد. جهان برایم به اتاقکی تاریک و پر از سکوت مبدل و صدای آدمها همچون صدای کلاغهایی که در گرگ و میش صبح، قبرستان را شلوغ میکنند برایم آزار دهنده می‌شود. وقتی آسمان قلبم این چنین وهم را میهمان افکارم می‌کند، ناچار میشوم به تسلیم شدن و گریه کردن. و ' چرا ها ' در ذهنم قطار می‌شوند. چرا هایی درباره ی دردی که در دل دارم و اتفاقی که سبب رنجشم‌ شده است. اما مگر زندگی، اما و اگر و چرا و چگونه دارد؟ در انتهای همه‌ی غمها، همه‌ی دردها، همه‌ی سختی‌ها، همه‌ی فاصله‌ها، همه‌ی دلتنگی‌ها و همه آنچه که سبب تلخی روزگارم می‌شود؛ بیشتر به عظمت خدا پی میبرم و درمیابم که تنها او دوای دردهای گاه و بیگاه من است. او عاشق حقیقی‌ست و من معشوقی که گاهی فراموش میکنم در همه‌ی این تاریکی های ژرف او نیز با من است. . پیامبر ص : این جا خانه غم است نه خانه سرور و خانه دشواری است نه سرای آسودگی پس هرکس آن را شناخت، در خوشی هایش سرمست نمی شود و در ناخوشی هایش افسرده نمی گردد. به قلم خودم
‌ جدی جدی کارهای خونه سخته ها! ولی نمیدونم چرا آدم موقع انجام دادنشون خیلی کِیف میکنه. ‌
‌ حالا گفتم کارِ خونه. یه نکته ای بگم: آقایون هم خیلی زحمت میکشن. تو این گرونی ها هر از چندگاهی با همسرتون برید خرید تا متوجه بشید چقدر مردها زحمت میکشن تا بتونن همیشه یخچال رو پُر نگهدارن. حالا اجاره خونه و پوشاک و غیره دیگه بماند... ‌
‌ رو بعضی چیزها خوبه که حساس باشیم. امشب شیخ علی رفته بود برای خونه خرید کنه. وقتی برگشت گفت دونه به دونه‌ی وسیله هایی که خریدم ایرانیه. توی فروشگاه کلی وقت گذاشتم تا اقلام مورد نیازمون رو از برندهای ایرانی بخرم. خیلی خوبه که حواسمون به این نکات ریز اما مهم باشه .. ‌
من هنوز در فکر آن رفتگر هستم. رفتگری در پائیز ...
‌ نیمه شب بود . چشمانم مشتاقانه در انتظار خوابی عمیق بودند و من مقاومت میکردم. زیرا که خیالم مشوش بود. دوست داشتم در آن سکوت و تاریکی، با آرامش، بهم ریختگی های ذهنم را مرتب کنم. خانه در ظلمتی عمیق فرو رفته بود و جز صدای غلیظِ سکوت، صدای دیگری به گوشم نمی‌رسید. من خیره مانده بودم به سقف اتاق که نور نحیفِ باریکی را از کوچه بازتاب میکرد و کمی روشن شده بود. همانطور که ذره ذره در دریای مواجِ افکارم غرق میشدم؛ صدایی دلخراش درست شبیه کشیده شدن ناخن به تخته سیاه به گوشم رسید. و دوباره تکرار شد. گویا کسی با دستهایی غول آسا ناخن هایش را به تخته سیاهی میکشید و از کوچه رد میشد. نترسیدم. اما گوشهایم را تیز تر کردم و فهمیدم که این صدا متعلق به جاروی چوبیه رفتگری است که دارد برگهای پائیزی را در این سرما و ظلمت از گوشه و کنار کوچه ما جمع میکند تا دنیا برایمان تمیز تر جلوه کند. من، دلم برای او گرفت. برای مردی تنها در دل شب. در سرمایی استخوان سوز و سکوتی وهم‌انگیز. او در آن وقت شب به چه فکر میکرد؟ تنهایی خود را چگونه پر میکرد تا خیالِ پر فکرش آزارش ندهد؟ تا کی بنا بود کوچه ها را جارو بزند؟ تا طلوع آفتاب؟ حرفهایی که در دلش جمع شده بود را به دست برگهای پائیزی می‌سپرد و میرفت؟ یا گله هایش از دنیا را به سنگینی آن گاری می افزود و با خود به همه جا میبرد؟ من ساعتها به آن رفتگر فکر کردم. به همان رفتگری که نیمه شب مرا از سکوت عمیق، بیرون آورد و خیالم را به سمت خودش کشاند. کاش می‌توانستم بفهمم در فکر او که می‌رفت و برگهای زرد را از روی زمین جمع میکرد چه میگذرد؟ ... من هنوز در فکر آن رفتگر هستم. رفتگری در پائیز . . به قلم خودم
‌ ‌جلسه با فرمانده بسیج زیر سایه حضرت ام‌البنین :) هر کس گره افتاده به کارش را خبر کنید روضه به نام مادر علمدار کربلاست . .
حرم، همدم، چای، پائیز :)