شِیخ .
بغض تو گلوم نشسته.
راستش داشتم به #شهید_رئیسی فکر میکردم. دلم رنجید و بغض کردم بخاطر نبودنش. این پیامو اینجا فرستادم تا سر فرصت بیام و از دلتنگیام برای این مرد روایت کنم. اما یه اتفاق جالبی افتاد!
رفیقم پیام داد و گفت: چرا بغض کردی؟ همسرم وقتی رسید خونه گفت: چیشده از چی ناراحتی که دلت گریه میخواد؟ خواهرم زنگ زد گفت: مامان میگه چرا ناراحتی؟.
یهو به خودم اومدم و دیدم چقدر حالِ خوبِ دلم برای نزدیکانم مهمه :) و چقدر این اتفاق، اتفاق قشنگیه. باید بابتش خداروشکر کنم که توی این دنیا کنار آدمهایی هستم که دوست دارن همیشه بخندم و قلبم رنجور نباشه.
#روایتیکاتفاقعادی
توی این چندسالی که افتخار داشتم کنارتون باشم قشنگ ترین لحظات رو وقتی گذروندم که اومدید توی پیوی و از من درمورد حوزه تحقیق کردید. بعد از چندماه هم پیام دادید و گفتید : بالاخره طلبه شدم :)
آن روزها که خیال میکردم نفس کشیدن در هوای شما رویایی دور و دراز و محال است؛ فکرش را هم نمیکردم که این روزها و شبهای پائیزی را در کنار آستان پر مهر شما به سر برسانم.
شاید کسی نداند یا نخواهد که بداند؛ اما شما خوب میدانید که ما برای رسیدن به این شهر مقدس از خیلی چیزها گذشتیم. چشم پوشیدیم از بسیاری راحتی ها و آسایش ها. گوشه ها و کنایه ها و اما و اگر های دیگران را به جان خریدیم. دو دو تا چهارتاهای دنیایی را کنار زدیم و تنها به امید آنکه بتوانیم طلبهی بهتری باشیم راهی سرزمین شما شدیم تا با تلاش و مجاهدت بشویم همان سربازی که خوب میداند چطور از فرماندهاش اطاعت کند.
حالا اگر در این مسیر، خوشی باشد، راحتی باشد، آسایش باشد؛ هدیه ای است از سوی شما و اگر سختی باشد، نرسیدن باشد، نشدن باشد باز هم ارمغانی است از سوی شما تا ما بیش از گذشته ساخته شویم و ظرف وجودمان بزرگتر بشود. هرچه از دوست رسد نیکوست. چه رنج باشد چه آسایش. هردو برای شیفتگان راهِ شما نعمت است.
ما هجرت کرده ایم به این دیار مقدس تا آدم های بهتری بشویم و در این راه رنجها برایمان شیرین اند. کاش در انتهای کتاب قصه زندگیمان در مقابل شما سرمان بلند باشد.
✍🏻 #ز_شهسوار
اندر احوالات یک مهاجرِ دلگیر
فرخنده بانو
مادری مهربان که این روزها آشنای من در غربت است و پناهی برای تمام دلتنگی ها. امروز میهمان او بودم. و شنیدم خاطراتِ ایام جوانیاش را :) کاش بیاموزم که چون او صبور و با گذشت، روزگار بگذرانم و همواره خیرم به دیگران برسد ...
پائیز عزیزم
ببخشید که انقدر غریبانه داری تموم میشی :) ببخشید بخاطر اینکه به اندازه کافی بخاطر بودنت ذوق نکردیم و باهات وقت نگذروندیم ...
شِیخ .
هشت صبح بود. به سختی خودم را از رخت خواب جدا کردم و همان لباس چهارخانه ی همیشگی را که همسرم برایم خریده بود پوشیدم. هوا؟ سرد بود. تا من چادرم را به سر بیاندازم و از پله ها بالا بروم یار با موتور رسید. نشستم و دستهایم را از پشت در جیب کاپشن او فرو بردم. شال گردن همسر را تصاحب و به دور سر و گردن خودم پیچیدم. از خانه تا مقصد صورتم سوزن سوزن میشد. بس که هوا سوزناک و سرد بود.
به خانه فرخنده بانو رسیدیم. از موتور پیاده شدم و بعد از درست کردن روسری و ظاهرم دکمه ی زنگ آیفون را فشار دادم. در که باز شد همسرم هم پا روی گاز گذاشت و رفت. و من وارد حیاط شدم. کفشهایم را در مقابل نخستین پله در آوردم. زیرا که تمامپله ها با فرشهای قرمز قدیمی پوشانده شده اند. یکی یکی و به آرامی بالا رفتم. وقتی به در ورودی خانه رسیدم حاج خانم با لبخندی عمیق و مهربان و با یک ظرف اسفند دود کنی که از آن بخار غلیظی بلند میشد به استقبالم آمد و گفت : خواستم برای دخترم اسفند دود کنم. خوش آمدی عزیزم.
و بعد طوری در آغوشم گرفت که انگار واقعا او مادر من است و من دختر او. من هم سخت در آغوشش گرفتم و محکم گونه اش را بوسیدم.
رفته بودم تا ماجرای زندگی اش را از او بپرسم و ضبط کنم و روزی روزگاری بر صفحه های کاغذ بنویسم تا برای همیشه در تاریخ پر افتخار ایران بماند. که دختری اهل مطالعه و از خانواده ای نسبتا ثروتمند حاضر شد با جانباز هفتاد درصدی ازدواج کند که دو پایش را از دست داده بود و توانایی انجام بسیاری از کارها را نداشت.
هربار که به خانه اش میروم پیش از مصاحبه خیلی از چیزها برای روشن میشود. میفهمم که او اگر چنین جهاد کرد و تن به ازدواج با مردی جانباز داد و از بسیاری راحتی ها دست کشید؛ تنها بخاطر آن بود که خود را ساخته و ظرف وجودی اش را بزرگ کرده بود. فرخنده بانو کم نظیر است! زنی از جنس احساس و ایستادگی :)
#ز_شهسوار
#تجربه_نگاری
عمیقا با این خبر خوشحال میشم :) انشالله دونه به دونه ی دخترای قشنگم که توی کانال هستن، اگه به حوزه علاقه دارن بدون ترس از قضاوت و مسائل دیگه، طلبه بشن و من بهشون افتخار کنم..