وقتی برای اولین بار ( شهید سید علی حسینی خامنهای ) خطابت کردیم. گویا سالهاست که پسوند شهید در کنارِ نام تو بود و این چند هزارمین بار است که اینطور صدایت میزنیم!
ما ساده بودیم آقاجان. شما شهید زندهای بودید که بخاطر هدایتِ ما رنج این زندگی را به جان خریدید. وگرنه شما از همان آغازین سالهای دهه شصت؛ شهید سید علی حسینی خامنه ای هستید ...
یه عده احمق چند ماه پیش تصویر نورانی شمارو آتش زدن. انتشار دادن. خوشحال بودن که تونستن حداقل به عکس شما آسیبی برسونن. الانم با شنیدن خبر شهادتون خوشحالن. فکر میکنن نبودِ جسمِ شما عاملی برای تضعیف این حکومت اسلامیه.
درحالی که نمیدونن، اگر سید علی خامنه ای شهید شده، فکر و اندیشه ی او تا ابد زنده است. فرزندان او تا ابد پیرو راه او هستند.
احمق اند و ساده. بگذار در این جهل بمانند و خوش باشند ...
ما با خانواده هامون وداع کردیم.
جان فدائیم آقا جان :)
باید بنویسم از تو
تا برای فرزندانم بماند.
آنها باید بدانند که تو که بودی
و بودنت چه اعجاز شگفتی بود..
امشب را بجای همهی شبهایی که برای ایران و برای ما و برای جهان بیدار ماندی، بجای همهی عمری که جهاد کردی، بخواب آقا جان که تا آخرین نفس مشغول کار بودی؛ خیالتان راحت رهبر شهیدم، ما تا لحظهی آخر پیروزی ایستادهایم؛ ایستاده، سربلند، متحد و دلتنگ.
تو بی ما چگونه ای؟
دیشب صدای مهیبی در کل شهر پیچید. مردها خانه نبودند. من، مادرم و خواهرِ نوجوانم نشسته بودیم رو به تلویزیون و اخبار و اتفاقات را دنبال میکردیم. صدا دو مرتبه در فضای شهر پیچید. نمیدانستیم صدای چیست؟ صدای موشکهای خودمان است یا صدای حملهی دشمن؟
امکان تماس با مردهای خانه هم نبود.
هراسی نداشتیم. دلمان نلرزید. بسم اللهی گفتیم و منتظر بودیم تا به ما خبر دهند این دو صدای مهیب از چه بود؟
مادرم با لحن نگرانی گفت: دخترا، اگر اتفاقی برامون بیوفته ما حجاب نداریما. پاشید بریم لباس بپوشیم بعد بشینیم.
با آرامش و لبخند، لباسهای پوشیده به تن کردیم و روسریهایمان را محکم گیره زدیم و جوراب هم پوشیدیم. یعنی حجابِ کامل کامل. بعد هرکداممان به سمت کاری رفت. غذا پختیم، لباس شستیم، خانه را مرتب کردیم، چای دم کردیم و با بیسکوئیت خوردیم. زندگی را پر قدرت ادامه دادیم.
ما مردمی هستیم که از شهادت هراسی نداریم. از جنگ فراری نیستیم. ما ایستادهایم و به حیات خود ادامه میدهیم. تنها ترسمان، دینمان است. اعتقاداتمان است. ما نمیخواهیم اسلام را از دست بدهیم. تا آخرین قطرهی خون تلاش میکنیم تا عامل به دستورات خداوند باشیم. همین.
#فتح_خیبر
یکی از رفقای همسرم از تهران زنگ زده بود میگفت چند روز قبل از شروع جنگ مدام به ایشون اصرار میکردن از اینجا برید پناهگاه. اینجا برای شما امن نیست. خطرناکه. ولیکن آقا گفتن روا نیست که من برم پناهگاه و مردمم توی خونه هاشون باشن. همینجا میمونم.
دورت بگردم امامِ شهیدم.
نه خیابانها را رها میکنیم. نه مساجد را ترک میکنیم. نه فیک نیوز ها و اخبار کذب را منتشر میکنم، نه میترسیم!