سلام مامان .
اون روز صبح که رفتیم مدرسه خانم معلم داشت از ایستادگی برامون میگفت. گفت باید همیشه جلوی دشمنهامون محکم باشیم. از چیزی نترسیم. درس بخونیم. باید تلاش کنیم تا یروزی به یه جایی برسیم. مثلا بشیم خانم دکتر یا خانم معلم تا بتونیم به کشورمون کمک کنیم. مامانی. اون روز بعد از کلاس، لقمه نون و پنیرم رو با دوستم نصف کردم. بهم گفت مامانش برای ناهار قورمه سبزی درست کرده. منم بهش گفتم مامان جونم ماکارونی پخته تا ظهر که رفتم خونه بخورم. مامان .. ولی میدونی چیشد؟ یهو یه صدای ترسناکی اومد. خیلی ترسناک. جیغ کشیدیم. بعدش دیدیم مدرسهمون خراب شده. خانم معلم گفت بچه ها زود از مدرسه برید بیرون. مامان ما دویدیم بریم بیرون، ولی دوباره صدای وحشتناکی اومد. مامان .. یکم دردم اومده بود. بعدش یهو همه چیز قشنگ شد. دیگه جاییم درد نمیکرد. دیگه هوا خاکی نبود. تازه هیچ صدای ترسناکی هم نمیومد.
مامانی، اینجا که من و دوستهام هستیم خیلی جای قشنگیه. سر سبز و پر از گله. یه آقای مهربونی هم اینجا هست. بابا سید علی. کنارهم قرآن میخونیم. دلم برات تنگ شده مامانی. نترسیا. مراقب خودتون باشید. اگه به حرف خانم معلم ما گوش بدید و ایستادگی کنید؛ شماهم میایید اینجا پیش ما. یه جای قشنگ و خوش آب و هوا :) دوستت دارم مامانی.
پ.ن: قبرهایی که داره آماده میشه تا پیکر دخترهای دبستانی میناب رو در آغوش بکشه :)💔
#مرگ_بر_اسرائیل
نصف وقت نیروهای انقلابی داره صرف تبیین اخبار کذب و کلیپ های فیک میشه. خواهشا هرچیزی توی مجازی دیدید اینور اونور فوروارد نکنید. تروخدا یکم هوشمندانه تر عمل کنید !..
شهر در دستانِ فرزندان خامنهای است.
منکه کاری از دستم بر نمیاد. ولی اگه تو موکب یه قدمم بردارم به نیت شماست.