eitaa logo
شِیخ .
14.8هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
172 ویدیو
9 فایل
‌الله ‌ بانوی طلبه‌ی دهه هشتادی که شیفته‌ی کتاب و چای و نوشتن است. و او همیشه می‌نویسد‌. شبها، روزها، عصرها و همیشه! پس در این مکانِ مقدس دنبال زرق و برقهای مجازی نباش. فقط بخوان و لبخند بزن. مدیر و تبلیغات: @Oo_Parvaneh_oO کپی؟ خیر فوروارد کنید لطفا .
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ نصف وقت نیروهای انقلابی داره صرف تبیین اخبار کذب و کلیپ های فیک میشه. خواهشا هرچیزی توی مجازی دیدید اینور اونور فوروارد نکنید. تروخدا یکم هوشمندانه تر عمل کنید !.. ‌
شهر در دستانِ فرزندان خامنه‌ای است. منکه کاری از دستم بر نمیاد. ولی اگه تو موکب یه قدمم بردارم به نیت شماست.
خدای خامنه‌ای زنده‌ است :)
‌ تا فردا خیابان‌های شهر را زنده به نام تو میکنیم ... نباید اینگونه غریبانه از میان ما بروی هر کوچه باید سیاهپوش تو باشد تا یادت زنده بماند امام شهیدم. ‌
شِیخ .
‌ همین الان با کمک هایی که شما واریز کردید رفتم چهارتا طرح سفارش دادم‌. شد یک میلیون و سیصد. فرداهم میخواییم پارچه مشکی بخریم دور تا دورش رو بدوزیم. این طرح هارو روش بندازیم. بریم‌ نصب کنیم پشت در خونه ها. بچه ها دمتون گرم کمک برسونید !
شِیخ .
‌ اینجا همه گریه میکنن :)
‌‌ صبر میکنم. صبر میکنم. صبر میکنم. میدَوم. تلاش میکنم. هرکاری ازم بربیاد انجام میدم. ساعت به نیمه شب که میرسه. شهر که خاموش میشه، اطرافیانم که میخوابن، وقتی تنها میشم و خودم میمونم و خدا، عکسهات رو نگاه میکنم و گریه میکنم. گریه میکنم. گریه میکنم و گریه میکنم :)) ‌ دلم برات تنگ شده امامِ شهیدم
آقاجان راه نداره برگردی؟ عَلَی الدُّنیَا بَعدَکَ العَفَا...
‌ تاکید کرد باید استراحت مطلق باشی! بی هیچ اضطراب و استرسی، در خانه بنشین. فعالیت سخت نداشته باش. مسافرت نرو و تا جایی که می‌توانی استراحت کن. من هم میترسیدم. نمیخواستم اتفاق تلخی رقم بخورد. هرچه دکترم می‌گفت بی چون و چرا گوش میکردم‌. چند روز بعد، بنا شد نوزدهم دی ماه، به دیدار حضرت آقا برویم، بی‌نهایت خوشحال بودم‌. قلبم از شدت شوق و ذوق میتپید. انگار دنیا را زده بودند به نامم. بعد ... دیدم احوال جسمم مساعد نیست. نمی‌توانم چند ساعتی را در جاده بمانم. شرط احتیاط آن بود که در خانه بمانم و دیدار رهبری را به وقت دیگری موکول کنم. به آقای رویگر پیامی فرستادم و گفتم: کسالت مانع از آمدن من است. و نرفتم! با خود میگفتم: ان‌شاءالله دخترکم که به دنیا آمد؛ وقتی کمی پر و بال گرفت و بزرگ شد. وقتی یاد گرفت بگوید: آقا ! آن وقت دو تایی باهم به بیت می‌رویم و به سید و مولایمان‌ عرض ارادت میکنیم. بعد من فاطمه‌ام را میفرستم به آغوش آقا. آقا هم صورت دردانه ام را می‌بوسد و برایش دعا میکند. آن روز تمام شد. و رویایی که در خیالم پرورانده بودم تا ابد در سرم ماند. فاطمه‌ی من به دنیا می‌آید. پر و بال میگیرد. می آموزد که بگوید : آقا .. اما، دیگر امام شهیدم نیست تا روی فرزندم را ببوسد و برایش آرزوهای خوب بکند. من آن روز به دیدار او نرفتم. من تا ابد پشیمانم که نرفتم. ای کاش دلم را به دریا زده بودم و سختی راه و درد جان را می‌پذیرفتم و برای دیدن صورت ماهش از آن استراحت مطلق لعنتی جدا میشدم. من گریان از حسرت آن روزم ...