صبر میکنم. صبر میکنم. صبر میکنم. میدَوم. تلاش میکنم. هرکاری ازم بربیاد انجام میدم. ساعت به نیمه شب که میرسه. شهر که خاموش میشه، اطرافیانم که میخوابن، وقتی تنها میشم و خودم میمونم و خدا، عکسهات رو نگاه میکنم و گریه میکنم. گریه میکنم. گریه میکنم و گریه میکنم :))
دلم برات تنگ شده امامِ شهیدم
تاکید کرد باید استراحت مطلق باشی!
بی هیچ اضطراب و استرسی، در خانه بنشین. فعالیت سخت نداشته باش. مسافرت نرو و تا جایی که میتوانی استراحت کن. من هم میترسیدم. نمیخواستم اتفاق تلخی رقم بخورد. هرچه دکترم میگفت بی چون و چرا گوش میکردم.
چند روز بعد، بنا شد نوزدهم دی ماه، به دیدار حضرت آقا برویم، بینهایت خوشحال بودم. قلبم از شدت شوق و ذوق میتپید. انگار دنیا را زده بودند به نامم. بعد ... دیدم احوال جسمم مساعد نیست. نمیتوانم چند ساعتی را در جاده بمانم. شرط احتیاط آن بود که در خانه بمانم و دیدار رهبری را به وقت دیگری موکول کنم.
به آقای رویگر پیامی فرستادم و گفتم: کسالت مانع از آمدن من است. و نرفتم!
با خود میگفتم: انشاءالله دخترکم که به دنیا آمد؛ وقتی کمی پر و بال گرفت و بزرگ شد. وقتی یاد گرفت بگوید: آقا ! آن وقت دو تایی باهم به بیت میرویم و به سید و مولایمان عرض ارادت میکنیم. بعد من فاطمهام را میفرستم به آغوش آقا. آقا هم صورت دردانه ام را میبوسد و برایش دعا میکند.
آن روز تمام شد. و رویایی که در خیالم پرورانده بودم تا ابد در سرم ماند.
فاطمهی من به دنیا میآید. پر و بال میگیرد. می آموزد که بگوید : آقا .. اما، دیگر امام شهیدم نیست تا روی فرزندم را ببوسد و برایش آرزوهای خوب بکند.
من آن روز به دیدار او نرفتم. من تا ابد پشیمانم که نرفتم. ای کاش دلم را به دریا زده بودم و سختی راه و درد جان را میپذیرفتم و برای دیدن صورت ماهش از آن استراحت مطلق لعنتی جدا میشدم.
من گریان از حسرت آن روزم ...
#رهبر_شهید
#ز_شهسوار
یکی از نوجوان های موکب است.
دو روز اولی که خبر شهادت آقا را به او داده بودند، حالش دگرگون و گونه هایش سرخ شده بودند. با کسی صحبت نمیکرد.
از وقتی فعالیت موکب شروع شد؛ همهی تلاشش را کرد تا بتواند موثر باشد. آنقدر راه رفت و فعالیت کرد که دیشب و امشب، دست درد و پا درد، امانش را بریده و بی تابش کرده بود.
لا به لای همهی این کار کردن ها و دویدن ها و خدمت رسانی ها، خودش را به من میرساند و میگفت: ( هنوزم باورم نمیشه که آقا شهید شده! ) و میرفت!
چیزی به او نگفتم. فقط زیر زیرکی نگاهش میکردم که چطور با عشق در تلاش است. در دلم میگویم: ( خوشبحال این مملکت و این انقلاب و این اسلام، که شما ها را دارد. عاشقان ولایت و سربازانِ نوجوانی که در حد توان پای کار انقلابند. خوشا به حال خامنهای شهید که توانست شما ها را برای این مکتب تربیت کند و بعد برود. )
#ز_شهسوار
#مرگ_بر_اسرائیل
@Sheikh_Alii
یک عمر زندگینامهی قهرمانانِ غیور هشت سال دفاع مقدس را خواندیم. حالا که وقت عمل است همچون آنان، در خط مقدم، مجاهدت میکنیم. خط مقدم ما این روزها حضور در خیابانهاست. خیابانهایی که دشمن منتظر است تا خالیاش بگذاریم! اما کور خوانده است. محال است که میهن را به دست عده ای بی وطن بسپاریم !...
شِیخ .
موکب زدند!
زیرا که دانستند شهر نباید خالی بماند!
باید خیابان به خیابان مملو از کسانی باشد که دلسوز این انقلابند. که عاشق این سرزمین پرافتخارند.
امروز سومین روز از فعالیت موکبشان بود. پیش از اذان مغرب، سفرهی افطار را در پیادهرو پهن کردند. کشک بادمجان، نان و پنیر، چای، حلوا، سوپ و خرما پذیراییشان بود. هرکس هرآنچه در خانه داشت با عشق در وسط میدان آورد.
مردم، دانه به دانه میآمدند و مینشتند و روزهشان را باز میکردند. دعایشان هم پیروزی جبهه حق بود. جبهه ای که هیچ ناحقی برآن فائق نمیآید...
نماز جماعت را برپا کردند! نه در پستو و در نه کنجی ناپیدا بلکه در وسط شهر!
ساعت میگذشت. تعداد خادمان موکب بیشتر میشد. پنجاه متر پارچهی سیاه از راه رسید. خانمها پارچه ها را برش زدند. بعد تعدادی دیگر، چرخ خیاطی هایشان را از خانه آوردند و در همان کنج خیابان، شروع کردند به دوختن پرچم! پرچمی که بنا بود روی آن جملاتی نقش ببندد که بیدار کننده است.
شابلون ها و رنگها از راه رسید. حالا دیگر عده ای پارچه ها را قیچی میکردند، عده ای دور دوزی میکردند و عده ای طرح میانداختند روی پارچههای سیاه!
از آن طرف تعدادی دیگر از خانمها، چای میریختند و با خرما و قند از مردم پذیرایی میکردند. مردم به داخل موکب میآمدند و برای امام شهیدمان قرآن میخواندند.
آن طرف موکب، کادر درمان نشسته بودند. اگر لازم بود فشار میگرفتند؛ میزان قند را برسی میکردند. یک ماما هم در جمعشان بود که اگر خانمی سوالی تخصصی داشت بتواند پاسخگویی کند.
موکب قریب به شش ساعت متوالی فعالیتی بیهمتا داشت. عشق و مهر، دغدغه و احساس مسئولیت در چهرهی تک تک بانوان حاضر در آن موج میزد. گویا همه به عشق زنده نگهداشتن یاد رهبر شهیدشان و حفظ شهر از خطرات احتمالی، به صحنه آمده بودند. صحنه ای که باید در صفحهی تاریخ ایران عزیز بماند.
موکب بانوان فاطمی
[ طلاب خواهر شهرستان سمنان ]
#ز_شهسوار
@Sheikh_Alii