eitaa logo
شِیخ .
15.6هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
178 ویدیو
9 فایل
‌الله ‌ بانوی طلبه‌ی دهه هشتادی که شیفته‌ی کتاب و چای و نوشتن است. و او همیشه می‌نویسد‌. شبها، روزها، عصرها و همیشه! پس در این مکانِ مقدس دنبال زرق و برقهای مجازی نباش. فقط بخوان و لبخند بزن. مدیر و تبلیغات: @Oo_Parvaneh_oO کپی؟ خیر فوروارد کنید لطفا .
مشاهده در ایتا
دانلود
گاهی‌ ميان‌ مردم در ازدحام‌ شهر ، غير از تو هر چه هست‌ فراموش‌می‌كنم ..
‌ الان دقیقا توی یک بازه زمانی هستیم که دلم میخواد دونه دونه ی دوستهای مجازیم کنارم باشن و باهم یه کاری انجام بدیم. چون به شدت هم فکر و غم خوار همیم. حیف که نمیشه ... ‌
‌ من امسال خونه‌ی خودم نیستم وگرنه یه هفت‌سین فوق‌العاده می‌چیدم با عکس امام شهید و سعی می‌کردم جلوه‌هایی از مقاومت و ایستادگی رو توش به نمایش بزارم :) ‌
میدانی فراقت با من چه کرد روزی که ترکم کردی ؟ درسته خانواده ام هستند ولی یتیمم کردی :)
‌ یه رفیقی پیام داد و گفت : سفره هفت‌سین امسال ما یک سین بیشتر نداره . سید علی خامنه ای(: ‌
‌ امروز داشتیم حاضر میشدیم بریم نماز جمعه که با صدای جنگنده ها نگاهمون به آسمون گره خورد. صدای عجیب و وهم انگیزش به کنار، نگرانی و اضطرابمون برای اینکه قراره کجا رو بزنه به کناری دیگه ... جنگنده ها پنج منطقه رو مورد اصابت قرار دادن و رفتن! ما مشتاقانه‌تر از قبل رفتیم سمت مصلی تا شجاعت و ایستادگی‌مون رو به رخ دشمن صهیون بکشیم. ولی بخاطر مسائل امنیتی و محافظت از جون مردم نماز جمعه رو کنسل کرده بودن! امروز واقعا روز عجیبی بود. چون توی این چند هفته‌ی جنگ، به این حوالی حمله‌ای نشده بود و امروز کمی شکه برانگیز بود. بعد از حمله دشمن به نقاطی از این منطقه همه ی فکرم پیش کسایی بود که آسیب دیده و یا جونشون رو از دست داده بودن. که متاسفانه تا الان یازده تا شهید دادیم... شهدایی که یکیشون سر نداره، یکیشون سر و دست و پا نداره. یکیشون چند تا تیکه گوشته ‌...! بعد اتفاق امروز تازه ارزش حضور میدانی مردم در شهر هایی مثل تهران و اصفهان و بوشهر و ... میفهمم. واقعا مردم شجاع و نترس و با خدایی داریم. امروز هربار رفتم بترسم و دلم بلرزه به خودم نهیب زدم که الان وقت رشادت‌ِ. به عشق هم وطن‌های شجاعم که توی استان های حساس تر هستن دلمو سپردم به خدا و حسابی برای مدافعان امنیت دعا کردم. شماهم دعا کنید . پ.ن: یک روایت معمولی. صرفا جهت اینکه امروز رو فراموش نکنم ...
‌‌ چند دقیقه پیش یکی از نیروهای امنیتی رو دیدم چشماش سرخ سرخ بود. معلوم بود حسابی گریه کرده! برام یه روایت جالب و غرور آفرین تعریف کرد (: توی جای خلوتی برم براتون روایت رو مینویسم.. ‌
ما تا ابد ایستاده‌ایم :)