آفتاب که طلوع کرد، گفتیم پیاده برویم سمت خیابان دماوند. گفته بودند تشییع از آنجا شروع میشود. جمعیتِ حاضر در خیابان به طرز باشکوهی زیبا بود. دخترم با آن قد و قامت ریزه میزهاش شده بود سوژهی عکاسی. همه قربان صدقهاش میرفتند.
سه تا پل عابر پیاده را پشتسر گذاشتیم. از میدان خیلی فاصله گرفته بودیم. بعد ناگهان همهمه پیچید که تشییع از میدان امام حسین ع آغاز میشود. سیل جمعیت از سمت خیابان دماوند به میدان روانه شد. دست و پای فاطمه دخترم را با آب بطری خیس کردم. صورتش را شستم. گرمای هوا لحظه به لحظه سوزانتر میشد.
همان مسیری که رفته بودیم را بازگشتیم. سختی کشیدن برای وصالِ او جز آسودگی نبود.
همهمه و گرمای هوا سبب شد پناه گرفتن در یک کوچه را انتخاب کنم. نه برای خودم. برای آسودگی دخترم. رفتیم داخل کوچه و زیر سایه نشستیم. چشم انتظارِ آمدن پیکر بیجان کسی که همهی زندگیمان بود ...
مردم شانه به شانه هم نشسته بودند. بیتاب و مغموم.
صفحه سوم
✍🏻 خانم ز شهسوار
#قوموا_لله | #ادامه_راه