eitaa logo
شِیخ .
15.9هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
176 ویدیو
9 فایل
‌الله ‌ بانوی طلبه‌ی دهه هشتادی که شیفته‌ی کتاب و چای و نوشتن است. و او همیشه می‌نویسد‌. شبها، روزها، عصرها و همیشه! پس در این مکانِ مقدس دنبال زرق و برقهای مجازی نباش. فقط بخوان و لبخند بزن. مدیر و تبلیغات: @Oo_Parvaneh_oO کپی؟ خیر فوروارد کنید لطفا .
مشاهده در ایتا
دانلود
و اسکار قشنگ ترین داستان آشنایی می‌رسه به این زوج کوچولوی دهه هشتادی 😭.🤌🏻✨️>>>> .https://eitaa.com/joinchat/1743914598C79ebf75de7 .آخه مگه میشه انقد خفن‌ن‌ن🫠🎀.. . داره داستانشو میزاره ؛ جانمونی‌ی‌ی‌ی🥲💍
°خانوم معلمِ حافظِ کُلِّمون ، با ممبراش چله خودسازی راه انداخته. . 🌝🤞🏻🎀 https://eitaa.com/joinchat/1743914598C79ebf75de7 - خودسازی اینجوری بود ما نمی‌دونستیم‌م‌م‌؟؟!!!😶‍🌫️🤔🤌🏻
‌ لباس روییِ دخترم را از تنش در آوردم. بدنش از شدت گرما داغ داغ شده بود. حق داشت طفلکی. دو ماه زیر کولر خوابیده بود. حالا یکهو برده‌بودیمَش وسط جهنم! خیلی صبوری کرد. آرام بود. با چشمانش مردم را، آسمان را، پرچم های سرخ را دنبال میکرد. اما برای نوزاد دوماهه همین‌قدر صبوری‌هم زیاد بود. ناگهان شبیه یک نارنجک‌ منفجر شد. گریه، گریه، گریه، گریه و گریه! لج کرده بود. می‌خواست بخوابد اما نمی‌توانست. گرمای هوا و روشنایی روز و صدای باند‌های اطراف مانع میشد. ناگهان دیدم اطرافم پر شد از آدم‌های نگران‌. مردی میانسال فاطمه را از بغلم گرفت و سعی کرد آرامش کند. نتوانست. زیر انداز را از دو طرف چسبیدیم و دخترم را وسطش گذاشتیم و شروع کردیم تاب دادن. آرام نشد! صدای جیغش بالاتر می‌رفت. همسرم او را در آغوش گرفت و از این طرف کوچه به آن طرف کوچه راه ‌می‌رفت تا بلکه عزیزکم بخوابد. یکی از آقایان جمع پشت همسرم راه میرفت و با بادبزن او را باد می‌زد. خانمها هرکدام نسخه‌ای می‌پیچیدند که انصافا خوب بود. منتهی نه برای نوزادی که در آن داغی هوا لج کرده و بی‌خواب بود. یک ساعت گریه کرد. یک ساعت از این سر کوچه تا آن سر کوچه راه رفتم. نهایتا گذاشتیمش روی پا و تابش دادیم‌. خوابش برد. از آن خوابهای عمیق. دختر بچه ای شش هفت ساله، بادبزن به دست بالای سر دخترم ایستاده بود و او را باد می‌زد. کاش میتوانستم از این همه محبت مردم فیلم می‌گرفتم. کاش می‌شد.. تازه خستگی از جانم در رفته بودم. گفتم حالا دیگر کم کم پیکرها را می‌آورند و چون فاطمه خواب است راحت میتوانم تا جلوی جلو بروم. وسط کوچه نشسته بودم. همهمه‌ی کوچه کم شد. خیابان خلوت شد. مردم پراکنده شدند. دلم هُری ریخت. گفتم لابد آقا را آوردند و از میدان هم گذشتند. من جاماندم.. مثل دی ماه که از دیدار آقا با مردم قم جامانده بودم. بعد از پرس و جو و چک کردن اخبار، گفتند آقا را مستقیما برده‌اند - آزادی - برای همین هم جمعیت یکهو ناپدید شده بود. بعضی‌ها به سمت اتوبوس‌هایشان رهسپار بودند تا یار ندیده و معشوق نبوسیده به شهرستان برگردند. بعضی‌هاهم زانو به بغل گرفته کنج‌ به کنج خیابان نشسته بودند. چون آخرین دیدار برایشان میسر نشده بود. آن عده‌ای که دوباره رفتند آزادی، لابد تنی آهنین داشتند. چون ازدحام و گرمای هوا یک مرد قوی هیکل را هم از پا در می‌آورد. من نگاهی به آسمان داغ شهر انداختم و گلایه‌ای نکردم. نگفتم چرا از شب قبل مردم را با شوق و بغض توی خیابان دماوند و میدان امام حسین ع نگه‌داشته‌اند؟ چرا از همان اول نگفتند آمدن یار از آزادی آغاز می‌شود؟ خب این مردمِ رنج کشیده و چهارماه دور از پدر مانده، التیام می‌خواستند. که آن مرهم، نوازشِ نسیمِ عبور پیکرها از کنارشان بود. من گلایه نکردم، اما و اگر نیاوردم. وظیفه‌ی من حضور بود. ادب حکم میکرد پیش از انکه آقایم قم بیاید من برای دیدنش به تهران بروم. حالا لیاقت نداشتم حتی برای آخرین بار در پایتخت تماشایش کنم. خب ... فدای سرش. اصل انجام وظیفه بود... با شیخ علی اراده کردیم به بازگشتن. پاهایم راه میرفت. اما قلبم سنجاق شده بود به تهران. آنجا برای اولین بار در دل گفتم: کاش یک پروانه بودم.‌ . کاش پروانه بودم و تا رسیدن به شمع وجود او در سیل جمعیت عاشقان، پرواز میکردم. اما حیف. یار ندیده، به سمت دیار حرکت کردم... صفحه چهارم ✍🏻 خانم ز شهسوار |