eitaa logo
شِیخ .
15.3هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
181 ویدیو
9 فایل
‌الله ‌ بانوی طلبه‌ی دهه هشتادی که شیفته‌ی کتاب و چای و نوشتن است. و او همیشه می‌نویسد‌. شبها، روزها، عصرها و همیشه! پس در این مکانِ مقدس دنبال زرق و برقهای مجازی نباش. فقط بخوان و لبخند بزن. مدیر و تبلیغات: @Oo_Parvaneh_oO کپی؟ خیر فوروارد کنید لطفا .
مشاهده در ایتا
دانلود
مدام که نمیشود به کارهای نکرده فکر کرد. خب انسان نا امید میشود. سرخورده و درمانده و بی اعتماد به نفس می‌ماند کنج خانه. باید به کارهای انجام شده، به اتفاقاتِ به وقوع پیوسته، به دستاوردهای کوچک، به همه‌ی اینها اندیشید. ذهن انسان که آرام باشد و بی التهاب، آن‌وقت می‌تواند بی دغدغه به آن بخش از کارهای عقب افتاده اش هم رسیدگی کند. پ.ن: من مدتها بود شبها قبل از خواب به انبوهی از کارهای نکرده فکر می‌کردم. فردا صبح با یک کوه از کارهای به نتیجه نرسیده از خواب بیدار میشدم و نا امید و رنجور روزم رو شروع میکردم. اما تصمیم گرفتم کمی به خودم حق زندگی بدم. من که ماشین و ابزار نیستم. انسانم! طبیعیه نتونم به همه‌ی کارهام برسم‌‌. در عوض تصمیم گرفتم به کارهای انجام شده فکر کنم. به موفقیت های کوچیک کوچیکم در طول روز... الان خیلی خرسندم و از زندگی راضی! شماهم امتحانش کنید :) ‌
‌ همه رفتند. حتی آنهایی که خیال می‌کردند جامانده‌اند. همه کوله بار سفر بستند. حتی آنهایی که خیال می‌کردند امسال دیگر قرار نیست کوله‌شان خاکی شود. خیلی ها نمی‌خواستند بروند. اما آنهاهم رفتند. من جاماندم. چون طفلم طاقت این گرمای طاقت فرسا را نداشت. و آیا این بهانه برای نرفتن، بهانه‌ی درستی‌ است؟ چه ساده‌ است که انسان خودخواه باشد. در راه معشوق نباید به دنبال آسودگی بود‌. اما کدام عشق عزیز من؟ ما که همیشه آسایش خودمان را ترجیح داده‌ایم چگونه ادعای عاشقی می‌کنیم؟ هنوز هم برای رفتن فرصت باقیست و هنوز هم نمی‌خواهم بروم.‌ هنوز آنقدر ظرف وجودی‌ام بزرگ نشده است که بتوانم رنج مقدس سفر اربعین را با طفلم به جان بخرم... خوشا به حال آدمهای بزرگ. من که هنوز بسیار کوچکم. بسیار بسیار کوچک. ‌ ✍🏻 خانم ز شهسوار
‌ 🔶 موکب زینبیه‌ی امامِ شهید برگزار می‌کند : 🔷 دوره مقدماتی نویسندگی دخترانِ آوینی ✍🏻 🔸 زمان : از پنج شنبه ۸ مرداد ماه به مدت پنج شب 🔊5⃣ ساعت ۲۰ الی ۲۱ 🔸 مکان : سمنان، میدان سعدی موکب زینبیه امام شهید 🔸 هزینه ثبت نام : 100 هزارتومان هزینه ثبت نام شما در این دوره صرف امور فرهنگی موکب خواهد شد. 🔸 جهت ثبت نام به این آیدی پیام دهید : @Majhol00
‌ و اما من حکایت این شب‌ها را چگونه بنویسم؟ شب‌های حضور، شب‌های اقتدار، شب‌های همبستگی :) ‌
‌ انقدر دلم میخواد بشینم باهاتون ساعت ها صحبت کنمممممممم :) ‌
‌‌ اینکه آبجیه کوچولوی فسقلی‌م رو که همیشه می‌بردم مهد کودک، حالا با رفیقش آوردم مزار شهید گمنام منو به فکر فرو برده! چقدر زمان زود میگذره و چقدر حیف :)
‌ امروز دخترم سه ماهه شد. نمیدونم چطور این روزها گذشت؟ نمیدونم اصلا کی مادر شدم و کی چنین رسالت عظیمی اومد روی دوشم؟ نمیدونم قبل دخترم فاطمه زندگیم چطور بود؟ توی این سه ماه شب و روز برام بی معنی شد و نفهمیدم کی روزه، کی شبه، کی وقت ناهاره‌، کی وقت شامه؟ امشب خوابید. خوابِ عمیق و با آرامش. گذاشتمش توی موکب و رفتم موکب بالایی. دعای عهد پخش می‌شد. تنهای تنها نشستم یه کنجی و با خودم خلوت کردم. چه سخته مادر بودن. چه سخته هیچوقت تنها نبودن. امشب به اندازه بیست دقیقه تنها شدم. مثل چند ماه قبل. مثل روزهای قبل از نبودنه فاطمه. فکر کردم، دعا خوندم، بی دغدغه نشستم و بالاخره شد که برای آقای شهید دو قطره اشک بریزم. بیست دقیقه تنهایی برای همه‌ی خستگی های این سه‌ ماه کافی بود. دل کندم از تنهایی و برگشتم کنار دخترم. دختری که با وجودش زندگی‌م رو هدفمندتر کرده. اما یه بغض عجیب و عمیق و غلیظی توی گلومه. دلم نجف میخواد، دلم کربلا میخواد. کاش میشد دخترم رو بغل کنم؛ با یه کوله راه بیوفتم و برم سمت نجف. اونجا کنار باباعلی یاد زیارت سال قبل و تنهایی های حزن‌ انگیزش بیوفتم..‌ خیلی دلتنگم خیلی خیلی :) خیلی دلی نوشتم . ✍🏻 خانم ز شهسوار