و اما من حکایت این شبها را چگونه بنویسم؟ شبهای حضور، شبهای اقتدار، شبهای همبستگی :)
اینکه آبجیه کوچولوی فسقلیم رو که همیشه میبردم مهد کودک، حالا با رفیقش آوردم مزار شهید گمنام منو به فکر فرو برده! چقدر زمان زود میگذره و چقدر حیف :)
امروز دخترم سه ماهه شد.
نمیدونم چطور این روزها گذشت؟ نمیدونم اصلا کی مادر شدم و کی چنین رسالت عظیمی اومد روی دوشم؟ نمیدونم قبل دخترم فاطمه زندگیم چطور بود؟ توی این سه ماه شب و روز برام بی معنی شد و نفهمیدم کی روزه، کی شبه، کی وقت ناهاره، کی وقت شامه؟
امشب خوابید. خوابِ عمیق و با آرامش. گذاشتمش توی موکب و رفتم موکب بالایی. دعای عهد پخش میشد. تنهای تنها نشستم یه کنجی و با خودم خلوت کردم. چه سخته مادر بودن. چه سخته هیچوقت تنها نبودن. امشب به اندازه بیست دقیقه تنها شدم. مثل چند ماه قبل. مثل روزهای قبل از نبودنه فاطمه. فکر کردم، دعا خوندم، بی دغدغه نشستم و بالاخره شد که برای آقای شهید دو قطره اشک بریزم.
بیست دقیقه تنهایی برای همهی خستگی های این سه ماه کافی بود. دل کندم از تنهایی و برگشتم کنار دخترم. دختری که با وجودش زندگیم رو هدفمندتر کرده.
اما یه بغض عجیب و عمیق و غلیظی توی گلومه. دلم نجف میخواد، دلم کربلا میخواد.
کاش میشد دخترم رو بغل کنم؛ با یه کوله راه بیوفتم و برم سمت نجف. اونجا کنار باباعلی یاد زیارت سال قبل و تنهایی های حزن انگیزش بیوفتم.. خیلی دلتنگم خیلی خیلی :)
خیلی دلی نوشتم .
✍🏻 خانم ز شهسوار
محبت و مهربانی بهترین راه جذب افراده. حتی همون خانمی که میبینی روسری سرش نیست و با غصب نگاهت میکنه، اگر طرح رفاقت باهاش بریزی و بهش محبت کنی، کم کم ازت تاثیر میپذیره.