اتفاقاً در همین اثنا امیر علیشیر نوائی، وزیر دانشمند عصر تیموری با عدهای از همراهان خود از آنجا میگذشت و در نزدیکی چشمه آوازخوانی عایشه را شنید، توقف نموده و آهنگ را از دور سراپا شنید، با فراست و نکتهدانی دریافت که در خواندن این سرود فلسفهای نهفتهاست. امیر پس از شنیدن آهنگ نزد عایشه آمد و با ملایمت و مهربانی از او پرسید که دخترم راست بگو، ملامحمدجان کیست و چرا در آهنگ صدای تو دردی نهفتهاست؟ عایشه ابتدا از حیا پاسخی نداد و سکوت اختیار کرد؛ ولی امیر علیشیر با شیوهٔ پدرانه به او وعده داد که اگر راستش را بگوید به او کمک خواهد کرد. سپس عایشه ماجرای عاشقانهٔ خود را مفصل به امیر حکایت نموده و افزود که ملامحمدجان از جمله طلاب مدرسهٔ شما است. فردای آنروز امیر شخصاً به خانه پدر عایشه رفت و بهعنوان پدر ملامحمدجان از عایشه خواستگاری نمود، پدر عایشه که وضع را چنین دید، به احترام شخص امیر به این وصلت راضی گردید. امیر این دو دلباخته را آنطور که تعهد کرده بودند به مزار شریف فرستاد، درآنجا عروسی نمودند و مدتی را در مسجد کبود به صفت خادم ایفای وظیفه کردند.
@Sher_shams
حال سرود ملامحمدجان که در بیان سوزِ دل عایشه، دختر عاشقی که نذر کرده بود در ایام نوروز به مزار شریف برود و در جوار آرامگاه امام علی (ع) دعا کند تا آرزویش که رسیدن به ملامحمدجان است برآورده گردد را با کمی تغییر شعر بشنوید با صدای #محمد_اصفهانی
@Sher_shams
Mohammad EsfahaniMohammad Esfahani - Ziyarat(128).mp3
زمان:
حجم:
9.2M
علی شیر خدا یا شاه مردان
دل ناشاد ما را شاد گردان
#موسیقی
بازخوانی آهنگ افغانی توسط محمد اصفهانی
@sher_shams
پدر جان در دل ِ تنگت چه ابری بود
که من چندان که می گریم
هنوزش هیچ پایان نیست
چه صبری داشتی ، اما
از آن دندان که بر هم می فشردی
همچنان خون ِ دلم جاری ست
غمت با من
درین شب های ابری
زنده ماند ، اما
نمی دانم امیدم در دل ِ تنگ ِ که خواهد زیست ؟
#هوشنگ_ابتهاج
#سایه
@Sher_shams
همه هست آرزویم كه ببینم از تو رویی
چه زیان تو را كه من هم برسم به آرزویی
به كسی جمال خود را ننموده ای و بینم
همه جا به هر زبانی بوَد از تو گفتگویی
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو ببُر سر از تن من ببَر از میانه گویی
به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مویم
شده ام ز ناله نالی ، شده ام ز مویه مویی
همه خوشدل اینكه مطرب بزند به تار چنگی
من از آن خوشم كه چنگی بزنم به تار مویی
چه شود كه راه یابد سوی آب تشنه كامی
چه شود كه كام جوید ز لب تو كامجویی
شود این كه از ترحم دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو تر كنم گلویی
بشكست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خُمّ می سلامت شكند اگر سبویی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه بنشین كنار جویی
نه به باغ ره دهندم كه گلی به كام بویم
نه دماغ اینكه از گل شنوم به كام بویی
بنموده تیره روزم ، ستم سیاه چشمی
بنموده مو سپیدم ، صنم سپید رویی
ز چه شیخ پاكدامن سوی مسجدم بخواند
رخ شیخ و سجده گاهی، سر ما و خاک كویی
نه وطن پرستی از من به وطن نموده یادی
نه ز من کسی به غربت بنموده جست و جويی
نظری به سوی رضوانی دردمند مسکین
که به جز درت امیدش نبوَد به هیچ سويی
#فصیح_الزمان_شیرازی
#رضوانی
@Sher_shams
بیا بیا که شدم در غم تو سودایی
درآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی
عجب عجب که برون آمدی به پرسش من
ببین ببین که چه بیطاقتم ز شیدایی
بده بده که چه آوردهای به تحفه مرا
بنه بنه بنشین تا دمی برآسایی
مرو مرو چه سبب زود زود میبروی
بگو بگو که چرا دیر دیر میآیی
نفس نفس زدهام نالهها ز فرقت تو
زمان زمان شدهام بیرخ تو سودایی
مجو مجو پس از این زینهار راه جفا
مکن مکن که کشد کار ما به رسوایی
برو برو که چه کژ میروی به شیوهگری
بیا بیا که چه خوش میچمی به رعنایی
#مولانا
@sher_shams
برف میبارد؛
برف میبارد به روی خار و خارا سنگ
کوهها خاموش،
درهها دلتنگ؛
راهها چشم انتظارِ کاروانی با صدای زنگ...
بر نمیشد گر زِ بامِ خانهها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامیمان نمیآورد،
ردّ پاها گر نمیافتاد روی جادهها لغزان،
ما چه میکردیم در کولاکِ دل آشفتهی دم سرد؟
آنک، آنک کلبهای روشن،
روی تپه، رو به روی من...
در گشودندم.
مهربانیها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستانِ خشم برف و سوز،
در کنار شعلهی آتش،
قصّه میگوید برای بچههای خود عمو نوروز:
«... گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و نا گفته، ای بس نکتهها کاینجاست.
آسمانِ باز؛
آفتابِ زر؛
باغهای گل؛
دشتهای بی در و پیکر؛
سر برون آوردنِ گل از درونِ برف؛
تابِ نرمِ رقصِ ماهی در بلورِ آب؛
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛
خواب گندم زارها در چشمهی مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غمِ انسان نشستن؛
پا به پای شادمانیهای مردم پای کوبیدن؛
کار کردن، کار کردن؛
آرمیدن؛
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن؛
جرعههایی از سبوی تازه آبِ پاک نوشیدن؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
هم نفس با بلبلانِ کوهی آواره خواندن؛
در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن؛
نیم روزِخستگی را در پناه درّه ماندن؛
گاه گاهی،
زیر سقف این سفالین بامهای مِه گرفته،
قصّههای در همِ غم را ز نم نمهای بارانها شنیدن؛
بی تکان گهوارهی رنگین کمان را
در کنار بام دیدن؛
یا، شب برفی،
پیش آتشها نشستن،
دل به رویاهای دامنگیر و گرمِ شعله بستن...
آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست.
گر بیفروزیش، رقصِ شعلهاش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»
#سیاوش_کسرایی
@sher_shams ⛵️