کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را
به امید اینکه روزی بفلک رسانم او را
چه کنم چه چاره گیرم که ز شاخ علم و دانش
ندمیده هیچ خاری که بدل نشانم او را
دهد آتش جدائی شرر مرا نمودی
به همان نفس بمیرم که فرونشانم او را
می عشق و مستی او نرود برون ز خونم
که دل آنچنان ندادم که دگر ستانم او را
تو به لوح سادهٔ من همه مدعا نوشتی
دگر آنچنان ادب کن که غلط نخوانم او را
بحضور تو اگر کس غزلی ز من سراید
چه شود اگر نوازی به همین که دانم او را
#اقبال_لاهوری
@sher_shams
من و دل بریدن از تو؟
چه محال خندهداری!
که کسی ندیده کافر به اقامه ی نمازی
#سیروس_عبدی
@sher_shams
شوق میگوید که آسان نیست بی او زیستن
صبر میگوید که باکی نیست گو دشوار باش
👤#وحشی_بافقی
@sher_shams
ای در دل من اصل تمنّا همه تو
وی در سر من مایهٔ سودا همه تو
هر چند به روزگار در مینگرم
امروز همه تویی و فردا همه تو
#ابوسعید_ابوالخیر
@sher_shams
مگر زمینِ دگر از غبارِ دل سازیم
وگرنه روی زمین بر جنون ما تنگ است
👤#صائب_تبریزی
@sher_shams
چگونه از او بگریزم
در حالیکه او سرنوشت من است؟
آیا رود میتواند مسیر خود را تغییر دهد؟
#نزار_قبانی
@sher_shams