eitaa logo
شـعـــــرنـاب
4.1هزار دنبال‌کننده
6.8هزار عکس
1.4هزار ویدیو
7 فایل
خامش نشسته شـعرم ، در پیش دیدگانت ای شیوه ی نگاهت،از #شعرناب خوش آیدی جهت تبلیغات : @sherijat_tab پل ارتباطی ما: @Fatemeh_t287 اینجا حرفاتونو میشنوم: https://harfeto.timefriend.net/17540728553291
مشاهده در ایتا
دانلود
صبوری نیز راه گریه را بر من نمی‌گیرد کسی‌ راه مسافر را دم رفتن نمی‌گیرد مرا آنگونه می‌خواهی که می‌خواهی،چه می‌خواهی ؟ غباری را که توفان نیز دامن نمی‌گیرد؟ تو در هر جامه‌ای باشی به هر تقدیر زیبایی کسی که اهل دل باشد سراغ از تن نمی‌گیرد من از ترس جدایی حرف‌هایم را نخواهم خورد صدای کوه زیر ریز‌ش بهمن نمی‌گیرد امان از دل که می‌گوید بزن بر طبل رسوایی! ولی دیوانگی‌های مرا گردن نمی‌گیرد مرا چون دیگران دلخوش به تنهایی مکن ای عشق که تنهایی در این دنیا تو را از من نمی‌گیرد ┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ @Shere_naab ┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
مپرس از من چرا آواره‌ی غربت شدم وقتی در این عالم ڪسی جز غم نمی‌فهمد زبانم را... ┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ @Shere_naab ┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
بگذار پای عشق بمانم از این به بعد دل را به صاحبش برسانم از این به بعد یک عمر پای عقل نشستم ولی مخواه خود را به نیستی بکشانم از این به بعد هر بار رازی از تو شنیدم دلم شکست بهتر که چیزی از تو ندانم از این به بعد وقتی که مثل قبل به من خیره نیستی حرف تو را چگونه بخوانم از این به بعد در جاده‌ای که مرگ در آن راهزن شده است بیهوده خویش را ندوانم از این به بعد ای غم به فکر غربت امروز من مباش لبریز عشق اوست جهانم از این به بعد 📕دستخط
زندگی با طعنه‌های دوستان آسان نبود کاش من هم دشمنانی صاف و یکدل داشتم ┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ @Shere_naab ┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
اگر پایان بگیرد زندگی با بوسه‌های مرگ چه چیزی بهتر از آغوش واکردن برای مرگ چه زندان غم‌انگیزی که زندانبان خود باشی بیاید از در و دیوار دنیایت صدای مرگ خداوندا مرا راحت کن از تبعیدگاه تن چرا یک جای خالی نیست در مهمان‌سرای مرگ به هرجایی که می‌رفتم میان خلق می‌دیدم نگاهی تازه از لبخندها و های‌های مرگ دل من! عشق هم دیگر مرا از خود نمی‌داند ندارم آرزویی در جهان غیر از هوای مرگ 📕طراح صحنه
چگونه از نگاهِ تو ، بدونِ آه بگذرم؟ مرا چگونه یافتی؟ من از تو مبتلاترم! به هیچ‌کس نمی‌دهم حالِ خرابِ خویش را ولی غمِ فراق را به جانِ خویش می‌خرم قبول کن کنارِ تو ، به آسمان رسیده‌ام که‌ هرچه سنگ می‌زنی زِ بامِ تو نمی‌پرم اگرچه بی‌وفایی و جنون به انتخاب نیست دلِ خرابِ خویش را، جای دگر نمی‌برم به آب طعنه می‌زند زلالیِ نگاهِ تو به دل مگیر گریه را، من از خودم مکدرم چقدر واژه ساختم که‌ موجِ زلفِ دوست را مگر به جبرِ قافیه به نظم دربیاورم 📕طراح صحنه
با اینکه به جز یاد تو در دل هوسی نیست سرخورده‌تر از من به خدا هیچ‌کسی نیست تا آمدم از معجزه عشق بگویم گفتند به جز مرگ که فریادرسی نیست ای غم تو کجایی که در این شهر به جز تو با هیچ‌کسی حوصله هم‌نفسی نیست امروز که در دام تو افتاده‌ام، ای عشق! گفتی که در این باغ پر از گل قفسی نیست قانون من ای عشق! همان بود که گفتم: در بند کسی باش که در بند کسی نیست 📕 دستخط ┈┈••✾•🌷•✾••┈┈ @Shere_naab ┈┈••✾•🌷•✾••┈┈
کاش چون دریا جهانی رو به ساحل داشتم! بگذریم از آرزوهایی که در دل داشتم از نگاهت شرم می‌بارید و من درویش‌وار کنج دیوار غمت یک عمر منزل داشتم پیش هرکس می‌نشستم حرف چشمان تو بود من نه با تو، با تمام شهر مشکل داشتم زندگی با طعنه‌های دوستان آسان نبود کاش من هم دشمنانی صاف و یکدل داشتم لطف بودن با تو از من شاعری دیوانه ساخت ورنه من در خود هزاران مرد عاقل داشتم 📕 دستخط
میلم به گفتگوست ولی قیل‌وقال نه عاشق سکوت می‌کند اما جدال نه ما با دروغ راه به جایی نمی‌بریم گفتی که می‌رسم به تو؟ با این روال نه! عمری به حال عالم و آدم گریستی اما به حال این دلِ آشفته‌حال نه ای برکه‌ای که بوسه به مهتاب می‌زنی نازک‌خیال باش ولی خوش‌خیال نه بیچاره من که موجم و ساحل تویی، ببین: حق می‌دهی به رفتنم اما مجال نه ای دل بلند باد غرورت که پای عشق خونت حلال گشت ولی پایمال نه گفتی شبیه آینه و آه، با همیم شاید مناسبیم ولی ایده‌آل نه
کسی که با تو جهان را به گفتگو آورد به گوشه‌گیری و غربت پس از تو رو آورد نه با خیال تو آن‌گونه گرم صحبت شد نه حرفی از سر زلف تو مو به مو آورد بگو چکار کنم با فراق تو وقتی نسیم، عطر تو را از هزار سو آورد؟ ببین که سوز دل ما به پشت پنجره‌ات چقدر قاصدکانِ پناه‌جو آورد به لطف گریه فراموشی‌ات به بار نشست غمت دوباره برای من آبرو آورد از آن پیاله که یادآور لبان تو بود خیال مرگ برایم سبوسبو آورد
بگذار پای عشق بمانم از این به بعد دل را به صاحبش برسانم از این به بعد یک عمر پای عقل نشستم ولی مخواه خود را به نیستی بکشانم از این به بعد هر بار رازی از تو شنیدم دلم شکست بهتر که چیزی از تو ندانم از این به بعد وقتی که مثل قبل به من خیره نیستی حرف تو را چگونه بخوانم از این به بعد در جاده‌ای که مرگ در آن راهزن شده است بیهوده خویش را ندوانم از این به بعد ای غم به فکر غربت امروز من مباش لبریز عشق اوست جهانم از این به بعد
شمشیر کینه‌ورزی خود را غلاف کن ما را از این مبارزه دیگر معاف کن ما بارها به عشق تو اقرار کرده‌ایم ِگاهی تو هم به حس خودت اعتراف کن کمتر سراغ خانه معشوق را بگیر ای دل بیا و خانه خود را طواف کن گفتم به عقل: حرف تو فصل‌الخطاب ماست! با دل به حکم عشق ولی ائتلاف کن گیسو گشوده‌ای و به آیینه خیره‌ای ما را که نیست طاقت دیدن معاف کن 📕طراح صحنه/