eitaa logo
افرا 🇵🇸🇮🇷
226 دنبال‌کننده
608 عکس
425 ویدیو
3 فایل
چشمه ای در کوه می جوشد . . . منم؛ "دختری با کوزهء شعری به روی شانه اش" با من حرف بزن، شاید منتظرت باشم: @shadmonavar
مشاهده در ایتا
دانلود
این روزها با شما، در تقویم عمرم جاودانه میشود!! زهرا خانم و منصوره خانم عازم سفر حج شده اند، فاطمه از مشهد آمده، به جایش حورا رفته، آن یکی زهرا هم پیام داده که در صحن و سرای خانه پدری_نجف اشرف_ دعاگویمان است... دیگر خوشبختی بالاتر از این سراغ دارید که در یک بازه زمانی، چند نفر در همه نقاط نورانی زمین، برایت دعا کنند؟! خودت هم که مریض باشی، صدایت راحتتر به خدا می‌رسد. خلاصه اسباب استجابت دعا من حیث المجموع فراهم است... تا باد چنین بادا🤲😌 بهارخاتون/ یکشنبه ۱۳ خرداد ۴۰۳ (\(\    („• ֊ •„)  ┏━∪∪━━━━━━┓ ❥ @SheroShaaf ┗━━━━━━━━━┛
💌 برایشان نوشتم: کمی آن سوتر از ما کمی نزدیکتر به قبله کمی بیشتر به سمت مرکز ثقل این کره خاکی کمی رهیافته تر به منزل حضرت دوست کمی مَحرم تر کمی مُحرم تر... آنجا که شما هستید و دلهای ما!! و برایمان نوشت: و شما و هر که دلش اینجاست حاضرتر است از آن که اینجاست و دلش جایی دیگر... سه شنبه، ۱۵ خرداد ۴۰۳
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Pouya Bayati @RozMusic.comPouya Bayati - Eshgh Esmesh Rooshe.mp3
زمان: حجم: 9.2M
عشق؛ حال و هوامو بغل کرده...🥰 عشق؛ یک دلگرمی محترمه!!😌 عشق؛ اسم تو، توی گوشیمه😃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
°•♥️•° _ ولنتاین؟؟ + نه، ممنون ما خودمون روز عشق داریم😍 💚روز وصال پدرخاک و بانوی آب مبارکتون باشه😌 (\(\    („• ֊ •„)  ┏━∪∪━━━━━━┓ ❥ @SheroShaaf ┗━━━━━━━━━┛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عالی جناب شعرهایم! رو به راهی؟!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🍃°• 🍃°• °• 🌱دلم، دیوانه بودن با تو را میخواست قرار بود برای روز تولدم برویم بیرون، ۲،۳ ساعت مانده به وقت قرار، به ذهنم رسید این دفعه برویم یک جای متفاوت، یک فضای متفاوت...، و یک جای متفاوت با حال و هوای متفاوت برای من، معمولا جایی است که اکسیژن با بوی کاغذ و واژه درآمیخته باشد، برایش پیام گذاشتم: "بریم شهرکتاب؟!" و پیشنهادم با شور و اشتیاق زیاد، پذیرفته نه، که قاپیده شد،... دو سه ساعت وسط عنوان کتاب ها غلتیدیم و مابین قفسه های روانشناسی و ادبیات رفتیم و برگشتیم و آنچه در آن میان اصلا مهم نبود گذرِزمان بود، آنقدر کتاب برداشته بودیم که ناگهان یکی از کارمندان شهرکتاب یک سبد تعارفمان کرد: "خریداتون رو بذارین توی سبد، اذیت نشین" همانطور که دنبال این کتاب و آن نویسنده می‌گشتیم گفت: "چقدر دوست دارم همچین جایی کار کنم" و این صدا چقدر برایم آشناست، چون هر بار دارم توی صحن و سرای یک کتابفروشی پرواز میکنم، توی ذهنم تکرار میشود... کتابها را هم که باز می‌کند اول بویشان می‌کند، رفیق جینگ یعنی همین دیگر و اگر نبود این حجم از شباهت، لابد دوستی مان ۱۵ ساله نمیشد، میشد؟! از این همه دیوانگیِ پیدا و پنهان شبیه به هم، خنده ام میگیرد و همینطور که توی دلم یک پاتیل کله قند اصل یزد، آب میشود، زیر لب میگویم: /خدا، مرا به فراق ِ تو مبتلا نکند/ 📝بهارخاتون / خرداد ۴۰۳ ╔═🌸.════╗ @SheroShaaf ╚═════.🍃╝
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا