🌸🍃°•
🍃°•
°•
زنها یکییکی مرا در آغوش گرفتند و تبریک گفتد.
صدای کِلکشیدن و هلهله بلند بود.
صفیه در حالیکه برای محمد شعر میخواند، او را به این سوی پرده آورد. عطر او همه جا را گرفت و بوی عود و گلاب گم شد.
امین لحظهای سر بلند کرد و نگاهم کرد؛
با چشمانی که میخندید و نگاهی که دریایی از عشق به قلبم میریخت,
همهی عمر در انتظار چنین لحظهای بودم.
آرام و به نجوا گفتم:
_ «حالا دیگر خانهام خانهی توست و من کنیزت یا محمد!»
با حیایی شیرین سربهزیر انداخت و به قلبش اشاره کرد:
_«کنیز؟ شما بانوی این خانهاید»
اشک شوق از گوشهی چشمانم سُر خورد، خوشبختترین زن عالم بودم که بانوی قلب محمد میشدم...
🍃
🌸🍃
📚 «به قلبش اشاره کرد»
به قلم حبیبه آقایی پور
╔═🌸°═══╗
❥@SheroShaaf
╚═══°🍃═╝
https://eitaa.com/joinchat/2601648152Cd22872ddb3
°•♥️•°
✨وَإِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ/ تکویر ۲
ماه، امشب، در آغوش سایه زمین آرام میگیرد.
سیاهی آرام آرام بر رخِ سپیدش مینشیند و دستی از غیب، نقاب حیا بر صورتش میکشد.
این پردهی سرخ و سیاه، نشان از روزی است که آسمان در هم میپیچد و ستارگان بیفروغ میگردد.
دلم میلرزد؛ نه از هراس تاریکی، که از هیبت صاحبِ نور.
و نجوایی در دلم جریان میگیرد:
«پروردگارا، در آن روز که ماه بینور شود، مرا در پناه نور خودت جای بده.»
۱۶ شهریور ۴۰۴
╔═🌸°═══╗
❥@SheroShaaf
╚═══°🍃═╝
💌
شرح من و او را ببر از خاطر و در بر
بفشارم و در واژهی تو مختصرم کن
╔═🌸°═══╗
❥@SheroShaaf
╚═══°🍃═╝