آنجلا، وقتی ماریوس ناخوشه و کسی با پررویی میپره وسط با اینکه میدونه، خیلی عصبانی میشه.. خیلی بیشتر از وقتی که از پررویی های عادی کلافه میشه.. چون اون رفتار مثل نمک پاشیدن روی زخم ماریوسه.. و آنجلا نمیخواد تنها داداش کوچولوش زجر بکشه..
ولی.. ماریوس به این معتقد بود که هیچ زخمی نیست که خوب نشه.. درک نمیکرد چرا میگن زخم اگه خوب بشه جاش میمونه.. چون اون زخمهایی رو دیده بود که خوب میشدن.. و الان.. اون بیشتر و بیشتر تو زخمی غرق میشه که فکر میکرده زمان به راحتی درمانش میکنه..