eitaa logo
Tsukino…!
37 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
387 ویدیو
7 فایل
با ما اگه، دشمن بشه تمام زمانه این مملکت، مملکت امام زمانه(؛ https://t.me/Marius_Sh
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مائده محمودی
بِسم الرَّبِ العِشق اَلَّذی خَلَقَ المَهدی(عج)💚‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هواشناسی اعلام کرد : هوای مهدی فاطمه را داشته باشید خیلی تنهاست💔 سلامتیش ۵ تا صلوات خجالت نکش رفیق کپی کردنش عشق میخواد🙂
هدایت شده از کانال بستجی♨️
داستان پادشاهی با دوره یک ساله و جزیره مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود. پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند، تا خواست وارد شهر شود، جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند! هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم، جوابی نشنید. اما در کاخ دید که او را بر تخت سلطنت نشاندند و همه به تعظیم و اکرام او بر خاستند و پوزش طلبیدند. چون علت ماجرا را پرسید، گفتند: هر سال در چنین روزی، ما پادشاه خویش را این گونه انتخاب می کنیم. مدتی گذشت و پادشاه کنونی یا همان مرد فقیر روزگار قبل، روزی با خود اندیشید که داستان پادشاهان پیش را باید جست که چه شدند و کجا رفتند؟ بنابراین طرح رفاقت با مردی ریخت و آن مرد در عالم محبت به او گفت که: در روزهای آخر سال، پادشاه را با کشتی به جزیره ای دور دست می برند که نه در آن جا آبادانی است و نه ساکنی دارد و آن جا رهایش می کنند. بعد همگی بر می گردند و شاهی دیگر را انتخاب می کنند. محل جزیره را جویا شد و از فردای آن روز داستان زندگی اش دگرگون شد. به کمک آن مرد، به صورت پنهانی غلامان و کنیزانی خرید و پول و وسیله در اختیارشان نهاد تا به جزیره روند و آن جا را آباد کنند. سراها و باغ ها ساخت. هرچه مردم نگریستند دیدند که بر خلاف شاهان پیشین او را به دنیا و تاج و تخت کاری نیست! چون سال تمام شد روزی وزیران به او گفتند: امروز رسمی است که باید برای صید به دریا برویم. مرد داستان را فهمید، آماده شد و با شوق به کشتی نشست، اورا به دریا بردند و در آن جزیره رها کردند و بازگشتند. غلامان در آن جزیره او را یافتند و با عزت به سلطنتی دیگر بردند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
https://eitaa.com/Gostonia/164 تو این سه ترمی که از خدا عمر گرفتم هر ترم تهش همین بوده ولی💀
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
خدایا لطفا هیچ وقت به حال خودمون رها نکن‌...
Tsukino…!
حیف که استاده رو دوسش دارم.. کیوت..
استاد یه خبر بد دیگه دوستت ندارم💔
Tsukino…!
استاد یه خبر بد دیگه دوستت ندارم💔
بعد از اینکه تا اون موقع بیدار بودم برای فقط یکی از کارا و همونم همچنان نمی‌فهمم دارم چیکار میکنم باعث این اتفاق ناگوار شد... متاسفم😔
اینکه این ساعت اتوبوس دانشگاه فقط با هفت هشت نفر راه افتاد یعنی واقعا چقدر همه در فرجه امتحان به سر میبرن💀💀
این همه ادم💀 چرا دقیقا فقط این دوتا آقا پسر گل باید نشسته باشن تو کلاس💀
استاد کمک😭 با اومدنت خوشحالم کن
تو این ده دقیقه ای که برسم دانشکده فقط چهار بار نزدیک بود سر بخورم و یه بار بند کفشم زیر پام گیر کرد خدا بخیر بگذرونه امروز رو💀
Tsukino…!
استاد کمک😭 با اومدنت خوشحالم کن
استاد عزیز، تا اینجا دو دقیقه تاخیر. اگه غیبت بخورید چی؟