eitaa logo
Tsukino...:)
53 دنبال‌کننده
138 عکس
15 ویدیو
0 فایل
بنفشه ای تک و تنها در بیابان، زیر نور مهتاب نشسته بود.. https://eitaa.com/Marius_Sh
مشاهده در ایتا
دانلود
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
| فردوسی حکیم.. فردوسی، حکیم ابوالقاسم فردوسی است. به یک آدم داستان‌سرا، اگر صرفاً داستان‌سرا و حماسه‌سرا باشد، حکیم نمی‌گویند. این ‌‌«حکیم» را هم ما نگفتیم؛ صاحبان فکر و اندیشه در طول زمان او را حکیم نامیدند. شاهنامه‌ی فردوسی پر از حکمت است. او ‌انسانی بوده برخوردار از معارف ناب دینی‌. • میراث‌دارِ حکیم فردوسی؛ شهید خامنه‌ای
|• «شما خیال نکنید در حکمت فردوسى، یک ذرّه حکمت زردشتى است. فردوسى وقتی که اسفندیار را تعریف می‌کند، اسفندیار  یک فرد مذهبى بوده. اسفندیار یک فرد مذهبى و مبلّغ دین [است] که تمام ایران را گردیده براى اینکه آن پاک‌‌‌‌دینى را همه‌‌‌‌جا گسترش بدهد. یک متعصّبِ دینى [است]؛ تیپ اسفندیار، تیپ حزب‌‌‌‌اللّٰهى‌‌‌‌هاى امروز خودمان است؛ اسفندیار خیلى آدم شجاع و نترس و دینى است و خصلت‌هاى این‌‌‌‌جورى دارد و حاضر است خطر بکند و از هفت‌خوان بگذرد و حتّى با رستم پنجه نرم کند براى خاطر یک اصولى که در ذهنش هست؛ این اصول را رعایت می‌کند. حتّى اسفندیار را که فردوسى دارد توصیف می‌کند، [اگر] شما نگاه کنید مى‌‌‌‌بینید که به این جنبه‌‌‌‌ى دین‌‌‌‌دارى اسفندیار و طهارت اخلاقى اسفندیار تکیه می‌کند. یعنى فردوسى این‌‌‌‌جور است؛ با اینکه فردوسی اصلاً بنا ندارد که هیچ‌یک از آن پادشاهان را بدگویى کند، امّا شما ببینید گشتاسب در شاهنامه چه چهره‌‌‌‌اى دارد، اسفندیار چه چهره‌‌‌‌اى دارد؛ این‌ها پدر و پسرند. توجّه می‌کنید؟ یعنى به فضیلت‌‌‌‌ها بر اساس معیارهاى اسلامى [نگاه می‌کند]؛ در حالى که بر طبق معیارهاى سلطنتى و پادشاهى و شاهنامه‌‌‌‌اى ــ شاهنامه‌‌‌‌ى به معناى واقعى ــ در جنگ و نزاع بین گشتاسب و اسفندیار، حق با کیست؟ حق با شاه است دیگر؛ منطق شاهى این است: «چه فرمان یزدان، چه فرمان شاه»؛ یعنى چه؟ یعنى هر چه شاه گفت، همان درست است؛ اصلاً حقّ مطلق، شاه است؛ حق با گشتاسب است. امّا شما نگاه کنید به شاهنامه، مى‌‌‌‌بینید که در نزاع و تنازع بین اسفندیار و گشتاسب، حق با اسفندیار است. اصلاً [فردوسی] یک حکیم الهى است. از اوّل شروع میکند با نام خدا: «به نام خداوند جان و خرد»؛ تا آخر هم همین‌‌‌‌جور. یک حکیم الهى [است]؛ فردوسى را با این چشم نگاه کنید. فردوسى خداى سخن است. زبانِ با آن استحکام و استوارى و در حقیقت پدرِ زبان فارسى امروز، و دلباخته و مجذوب مفاهیم حکمت اسلامى؛ بروید در شاهنامه با این [نگاه]» [• بیانات در دیدار اعضاى «گروه ادب و هنر» صداى جمهورى اسلامى ایران ۱۳۷۰/۱۲/۵]
آمــــدم اے شــــاه پَنــــاهم بده خــــطِّ اَمــــانی زِ گُنــــاهم بده اے حَرَمَت مَلجَأِ درمــــاندگان دور مَران از دَر و راهــــم بده اے ڪه عطــــابخشِ همهٔ عالَمی جملهٔ حاجاتِ مرا هــــم بده ✨
. . سه ساٰل بود نیامده بودم و مشهد، در ذهنم شبیهِ خانه‌ی مادربزرگی شده بود که آدم بعدِ هزار خرابکاری، دیگر جرأت نمیکند زنگش را بزند. سه ساٰل بود اسمَت را بیشتر لایِ هق‌هقِ بالش صدا کرده بودم تا میانِ دعا و زیارت. سه ساٰل بود هر بار خواسته بودم راه بیفتم سمتِ تو، چیزی درونم یقه‌ام را گرفته بود و گفته بود: «کجاٰ می‌آیی؟ با این دست‌هایِ خالی؟ با این قلبِ پر از غبار گرفته؟» آخر من دیگر آن بچه‌ای نبودم که تا گنبدت را میدید، ذوق از سر و کولش بالا برود و بندِ کفش‌هایش را باز گذاشته، بدود سمتِ صحن. حالاٰ آدمی بودم که راه به راه از صدایِ نوتیفیکیشنِ گوشی، دلش فرو میریخت. آدمی که شب‌ها قبلِ خواب، خبرِ شهدات میخوانْد و صبح‌ها با وحشتِ ادامه داشتنِ این اخبار بیدار میشد. آدمی که هفتاد و چند روزِ اخیر، آنقَدَر تصویرِ جنازه و دود و آوار بلعیده بود که دیگر مغزش میانِ خواب و کابوس فرق نمیگذاشت. آقاٰجان… من خسته‌تر از آن بودم که زائر باشم. شبیهِ سربازی بودم که از جنگ برگشته امّا نمیداند برایِ چه بعد تحمل داغ هم‌رزمان و فرماندهان هنوز زنده مانده.؟ شبیهِ آدمی که وسطِ بمباران، فقط دویده و دویده و حالاٰ که صدای بمباران قطع شده، تازه فهمیده قلبش جا مانده زیرِ آوار. مملکت هم این روزهاٰ عجیب پیر شده… انگار یک‌شبه، موهایِ همه سفیدتر شده باشد. مردُم در خیابان‌ها طوری راه میروند که انگار هرکدام، جنازه‌ی نامرئیِ عزیزی را بغل گرفته‌اند. نان میخرند، تاکسی میگیرند، سرِکار میروند، میخندند حتی… امّا پشتِ چشم‌هاشان چیزی مُرده. یکی داغِ جنگ را میکشد، یکی داغِ آینده را، و یک دنیایی هم داغِ مردی را که صدایش، سال‌ها مثلِ ستونِ خانه بود و حالاٰ نیست. و من، همه‌ی این داغ‌ها را مثلِ بقچه‌ای سنگین بسته بودم به دلم و آورده بودم پیشِ تو. ناگهان از پیچِ خیابان و صحن‌ها، گنبدت آرام آرام سر زد. مثلِ خورشیدی که خسته باشد امّا باز طلوع کند. مثلِ چراغِ خانه‌ای وسطِ کولاک. مثلِ «برگشتم»ی که آدم سال‌ها منتظرِ شنیدنش بوده. و آقاٰ… نمیدانی نورِ زردِ گنبدت با آدم چه میکند. نمیدانی وقتی یکهو میفتد توی چشمِ آدم، چطور تمامِ یخ‌هایِ چندین ساله‌ی دلش صدا میدهند و ترک برمیدارند. همانجاٰ وسطِ صحن ایستادم. مردم از کنارم رد میشدند و من فقط خیره مانده بودم به تو. شبیهِ بچه‌ای که بعدِ گم شدن، ناگهان چادرِ مادرش را آنطرفِ بازار دیده باشد. دلم تکان خورد… آنجوری که لیوانِ لب‌پر، با کوچک‌ترین ضربه میلرزد. با خودم فکر کردم چطور ممکن است جهان، اینهمه بی‌رحم شده باشد و تو هنوز اینطور آرام، وسطِ شهر بدرخشی؟ چطور هنوز کبوترها دورِ گنبدت میچرخند؟ چطور هنوز چایِ حرم همان بویِ قدیم را میدهد؟ چطور هنوز مردُم، با چشم‌هایِ خیس، گوشه‌ی ضریحت آرام میگیرند؟ مگر میشود دنیا اینهمه شکسته باشد و تو هنوز اینطور پابرجا بمانی؟ آقاٰ… من از راهِ دور نیامده‌ام؛ از خودم آمده‌ام. از این آدمی که هی خواست خوب بماند و نشد. هی خواست امیدش را مثلِ شعله‌ی شمعی میانِ بادهایِ آخرالزمانی حفظ کند و یکجایی، میانِ اخبارِ فوری و عکسِ بچه‌هایِ خون‌آلود و تیترهایِ سیاه، گمش کرد. از این آدمی که این روزها بیشتر از دعا، به سقف خیره میشود. در غم پدر این امت یتیم شده اشک می‌ریزد. از این آدمی که بعضی شب‌ها، چراغِ اتاقش را خاموش میکند و همانطور با لباس، گوشه‌ی تخت مچاله میشود و دلش میخواهد وقتی بیدار شد، دنیا دوباره شبیهِ دهه‌ی هشتاد باشد؛ با پفکِ نمکی و کارتونِ عصرِ جمعه و دلخوشی‌هایِ کوچکی که هنوز نمیدانستند بدی چیست. خاطرم می‌آید بچگی‌ها را… آن وقت‌ها که مشهد، فقط بویِ زعفران و نبات و پشمک‌های اطراف حرم میداد. مادر دستم را سفت میگرفت که میانِ جمعیت گم نشوم و من، محوِ کفترهایی میشدم که روی سنگ‌هایِ صحن نوک میزدند. پدر از توی جیبِش اسکناسِ تا نخورده درمی‌آورد برایِ سوغات مشهد و من خیال میکردم خوشبختی، یعنی همان پاکتِ گرمِ اشترودل که بخارش به صورتم میخورد. حالاٰ امّا بزرگ شده‌ام. و آدم‌بزرگ‌ها دیرتر میدوند. سنگین‌تر گریه میکنند. و وقتی گنبد میبینند، به جایِ ذوق، دلشان فرو میریزد. چون میدانند آدم بعضی جاها را فقط وقتی برمیگردد که خیلی خسته شده باشد. آقاٰجان… این روزهاٰ خاطرم میرود هنوز اینجایی. برای همین آمده‌ام. آمده‌ام زیرِ گنبدت بایستم و اعتراف کنم که «مرتدِ امیدوارِ توأم». که هرچقدر از نور دور میشوم، باز تهِ دلم نخِ باریکی مانده که به ضریحِ تو گیر کرده و پاره نمیشود. که هرچقدر جهان شبیهِ آخرالزمان میشود، باز دلم میخواهد صورتم را بچسبانم به سنگ‌هایِ سردِ صحن، بویِ گلابِ قاطی شده با اشک را نفس بکشم، صدایِ بالِ کبوترها را گوش بدهم و میدانم که هنوز میشود نجات پیدا کرد… هنوز میشود یک‌جایی، وسطِ اینهمه دود و داغ، کسی آرام دست بکشد روی سرِ آدم و بگوید: «رسیدی باباجان… دیگر نترس
از طرف هرکسی که این پیام رو میخونه دو رکعت نماز زیارت در حرم مطهر علی‌بن موسی‌الرضا علیه السلام خوانده شد✨
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 مردی که تا آخر ایستاد 🔹جهان رهبر شهید انقلاب را اینگونه شناخت - ♦️ @Estekhbarat
استاد از کارم راضی به نظر رسید🥺
هدایت شده از "Letters to Mari"
ماریوس قلم رو از کاغذ برداشت. کی اینو کشیده بود؟ اصلا یادش نمیومد.. اما خاطرات اون روز هنوزم جلوی چشمش بود. رزاموند، با تاجی از گل های رز.. خودش تیغ های گل ها رو جدا کرده بود تا بچه ها ازش تاج درست کنن.. تولد رز بود و بچه ها میخواستن برای مامانشون سنگ تموم بذارن.. موفق هم شدن.. دختر تابستان اون روز خوشحال ترین بود.. چه خاطره ی خوبی... بهت زده انگشتاش رو زیر چشمش کشید. گریه کرده بود..؟ کی؟ چطور اصلا متوجه نشده بود.. البته حق داشت.. بعد از این همه مدت، خیلی دلش براشون تنگ شده بود..
هدایت شده از "Letters to Mari"
این بار قلم رو برداشت و تصور کرد همینجاست.. روی صندلی کنارش نشسته و سرش روی میزه.. احتمالا خوابش برده.. همیشه همین اتفاق میفتاد.. شبا وقتی که از سر کار برمیگشت، اول میومد تا باهم درس بخونن.. همیشه دلش میخواست ماریوس هم بتونه درسش رو ادامه بده.. دوست داشت بتونن باهم برن دانشگاه.. صدای گریه ی بچه ها رو که شنید، چشماش از تعجب گرد شد. دیگه توی خونه ی پدریش نبود. رز، کنارش روی میز خواب بود و به نظر می‌رسید بچه ها بیدار شدن.. سراسیمه بلند شد و آهسته در اتاق رو بست. بچه ها رو بغل کرد و به آشپزخونه رفت. شیشه ها رو برداشت و شیرشون رو آماده کرد.. کمی بعد، همه خوابیده بودن و ماریوس تنها بیدار بود.. لبخندی زد. «کاش هیچ وقت این خوشی ها تموم نشن.. زندگی پر از بالا و پایین هاست.. هیچ وقت قرار نیست دست از سرمون برداره.. یه روز شادیم و یه روز غمگین.. اما من به زندگیم افتخار میکنم، چون قلبم اسودست.. آسوده از اینکه میتونم لبخند بزنم و احساس کنم که چی اطرافم میگذره.. برای زنده بودن همین دو رکن کافیه..»