رمان مدافع عشق ♥️
#پارت37
چقد لجبازی تو. دستت چیزیش نشد؟
_ نه. فقط یه کم میسوزه همین.
_ هوف... انشاءالله که چیزیش نشده. وقتی پاتو کشیدا گفتم الان با مخ
میری تو زمین.
با مشت آرام به کتفم میزند و ادامه میدهد:
_ اما خوب جایی افتادیا!
لبخند تلخی میزنم. مادرم صدا میزند:
_ دخترا بیاید شام! علی آقا شما هم بیا مادر؛ اینقدر کتاب میخونی خسته نمیشی؟
فاطمه چادرم را میکشد و برای شام میرویم. تو هم پشت سرمان آهسته تر می آیی. نگاهم به سجاد میافتد. کمی قلقلک غیرتت چطور است؟
چادرم را از دست فاطمه بیرون میکشم. کفش هایم را درمی آورم ویک راست میروم کنار سجاد مینشینم. نگاهم به نگاه متعجبت گره میخورد. سجاد از جایش ذره ای تکان نمیخورد، شاید چون دیدش به من مثل خواهر کوچکتر است. روبه رویم مینشینی و فاطمه هم کنارت.
مادرت شام میکشد و همه مشغول میشویم. زیرچشمی نگاهت میکنم
که عصبی با برنج بازی میکنی. لبخند میزنم و ته دیگم را از توی بشقاب
برمیدارم و میگذارم در ظرف سجاد
_اگر دوست دارید شما بخورید.
_ ممنون، نیازی نیست.
_ نه. من خیلی دوست ندارم، حس کردم شما دوست دارید.
و اشاره به تیکه ی ته دیگی که خودش برداشته بود کردم. لبخند میزند.
_درسته. ممنون!
زهرا خانوم میگوید:
_ عزیزدلم، چقدر هوای برادرشوهرشو داره...دخترمونی دیگه؛ مثل خواهر برای بچه هام.
مادرم هم تعارف تکه پاره میکند که:
_ عزیزی ازخانواده ی خودتونه.
نگاهت میکنم. عصبی قاشقت را در دست فشار میدهی. میدانم حرکتم را دوست نداشتی. هرچه باشد برادرت نامحرم است. آخر غذا یک لیوان دوغ میریزم و میگذارم جلوی سجاد. یکدفعه دست از غذا میکشی و تشکر میکنی! تضاد در رفتارت گیج کننده است؛ اگر دوستم نداری پس چرا اینقدر حساسی؟!
فاطمه دست هایش را به هم میمالد و با خنده میگوید:
_ هورا! امشب ریحان خونه ماست.
خیره نگاهش میکنم:
_ چرا؟
_ وا! خب نمیخوای بعد ده روز بیای خونه مون؟ شب بمون با هم فیلم
ببینیم.
_ آخه مزاحم...
مادرت بین حرفم میپرد.
_ نه عزیزم؛ اتفاقا نیای دلخور میشم. آخر هفته ست یه ذره ام پیش شوهرت بیشتر میمونی دیگه. در ضمن امشب نه سجاد خونه ست، نه باباشون... راحت ترم هستی.
●●●
گیره ی سرم را باز میکنم و موهایم روی شانه ام میریزد. مجبور شدم لباس از فاطمه بگیرم. شلوار و تیشرت جذب! لبه ی تختش مینشینم.
_ به نظرت علی اکبر خوابید؟
_ نه. مگه بدون زنش میتونه بخوابه؟
_ خب الان چیکار کنیم؟ فیلم میبینی یا من برم اونور؟
_ اگه خوابت نمیاد ببینیم.
_نچ نمیاد
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
•••@ShmemVsal•••
⚠️توجه ❗️ توجه ❗️ توجه ⚠️
طبق هماهنگی انجام شده توسط
ستادمرکزیتامینساندیسراهپیمایی 22 بهمن،
مقرر شد تا به تمام هم وطنان عزیز ازین نوع ساندیس در طعم های مختلف داده شود😂❤️
هم میهنان عزیز، با خیالراحتبرینراهپیمایی#ساندیسبخورین😅😉
#ساندیس_خور🧃
#دهه_فجر🇮🇷
•••@ShmemVsal•••
شـمیموصــٰال•
⚠️توجه ❗️ توجه ❗️ توجه ⚠️ طبق هماهنگی انجام شده توسط ستادمرکزیتامینساندیسراهپیمایی 22 بهمن، مق
یه جایی نوشته بود از فرمول تولید کوکاکولا به امنیتی ترین شکل ممکن محافظت میشه تا لو نره . . 😏😂
یکی نیست به این جماعت بگه فرمول کوکاکولا لو بره یا نره چه تأثیری داره؟🤔🤷♂
برید فرمول ساندیسو پیدا کنید که تمام معادلات و محاسباتتون رو ریخته بهم🚶🏽♂...😎🧃
#ساندیس_خور🧃
◇◇◇@ShmemVsal◇◇◇
Hamed Zamani ~ Music-Fa.Com1_2902930467.mp3
زمان:
حجم:
4.5M
عمار داره این خاک..🇮🇷😎
-حامدزمانی-
◇◇@ShmemVsal◇◇
هدایت شده از ناجـــــیِ خیــــــال🇮🇷
[ آنچنان زخم گناهان به پرم افتاده
که به صد شهر دگر هم خبرم افتاده ]
شـمیموصــٰال•
الله و اکبر ماشینی😍😂
محله ما جنوب شهره
با اینکه وضع اقتصادی هم محله ایی هامون آنچنانی نیست
ولی همه اومدن بیرون
ماهم ماشینو روشن کردیم الله و اکبر گذاشتیم حال کردیم باهم😍😎🧨
همه الله و اکبر گفتن 🥺
اینا مردم ایرانن😎🇮🇷 نه چار تا نخاله
چه در روز خوب و چه در روز بد 🇮🇷🇮🇷
هوا داری ات میکنم تا ابد 🇮🇷🇮🇷
•
هرفردیکه''همهچیز''رابرایخدا
بهزمینبکوبدخداهمهچیزرابرای
اوبهزمینخواهدکوبید...!🌿
_حاجحسینیکتا
•°@ShmemVsal•°