eitaa logo
موسیقی‌شب.
171 دنبال‌کننده
706 عکس
128 ویدیو
0 فایل
واژه‌ها در من ماندند و در من مذاب‌شدند و در آن سرمای زندگی‌سوز، واژه‌ها در وجود من بستند. / - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v7r6jdi&btn=Osean
مشاهده در ایتا
دانلود
مهم حد نصاب اعمالت برای ورود به بهشته عزیزم تراز آزمون که چیزی نیست 💁🏻‍♀️
السلام ای شرحِ پریشانی..
خلاصه بگویم ، ژن‌هایمان سابقه سیاسیِ سیاهی دارند
ریباندر بازی زندگی ما هم خداست
از ریه هایِ من ، نفس بکش
موسیقی‌شب.
از ریه هایِ من ، نفس بکش
تهران، صفر درجهٔ کلوین کلاین. [ حداقل برای آن دو اینطور حس می‌شد - راوی آنجا حضور نداشته است. ] هوا مِه بود. شاید چشم چشم را نمی‌دید ولی آن دو آن‌قدر هم را از بَر بودند که مِه مانعی نبود برای دیدن و چشیدنِ طعم حضور یک‌دیگر. شاید هوا بوی نم می‌داد ولی رد عطر تنی که چند دقیقه قبل در گرمای یک آغوش آرام گرفته بود پررنگ تر از نم‌ناکی‌اش بود. داستان همین بود؛ عطر تن، آغوش، گرما. همین و هیچ دیگر. [ ما اما اینجا تمامَش نمی‌کنیم. ] همین و هیچ دیگر. نه، آن‌قدرها هم هیچ نبود. در آن بحبوحهٔ یخ‌بندان، دو قلب هم به بند کشیده می‌شدند. دو قلب یعنی شانزده رگ اصلی و بیست تا سی رگ کرونری و میلیون‌ها مویرگِ دیگر. یعنی چهار دریچه و چهار حفره. یعنی یک رنجِ مشترک که آن‌هارا به هم بند می‌کرد. یک رنجِ مشترک که آن‌هارا برای هم می‌کرد. یک سکوت بی‌‌‌بدیلِ غیرترسناک که به شب نشینیِ مرتفعشان رنگ می‌بخشید، برخلاف تمام سکوت های دنیا که فقط رنگ می‌دزدند و احساس را خفه می‌‌کنند و درد را زندان. سکوت یک پل بود که بینشان زده شده بود و نفس‌‌هایشان جایی میان مِه بخار می‌شدند و بهم می‌رسیدند و پایه‌های این پل را استحکام می‌بخشیدند. «نمی‌خوای چیزی بگی؟ دلت برام تنگ نشده؟» پل در کسری از ثانیه درهم شکست و سرما به شب‌نشینیِ گرمشان نفوذ کرد. دیوارها ترک برداشتند و مویرگ‌های چشم‌هایشان تصمیم گرفتند بترکند و سفیدیِ دو کُرهٔ آرام گرفته در حدقه را لک کنند. «دیگه مثل قبلاً یه بغل ثابتم نمی‌کنه؟» شاید دلش خواسته بود بی‌رحم شود و در صورتش بکوبد که همهٔ آدم‌‌های دنیا می‌توانند کسی را در آغوش بکشند، ساده‌ است. «همهٔ آدمای دنیا وقتی تو بغلشونی نفساتو می‌شمارن؟» وقتی حرف از، از بَر شدن می‌شود، منظور همچین چیزی‌ست. یعنی تو نیاز نداری شک کنی که آیا بلند فکر کرده‌ای یا او رمّال و غیب‌گوی ماهری است، تو فقط می‌دانی که او تو را از چشم‌ها و زبان بدنت می‌خوانَد و همین باعث می‌شود ترسناک به نظر برسد. «چندتا بود این بار؟» مکالمهٔ عجیبی بود که برای آنها عادی بود.[ راوی خودش شوکه شده.] همیشه شمارشان را داشت، گاهی به سینه‌اش خیره می‌شد و گاهی سر رویش می‌گذاشت و گاهی خیره به یک نقطهٔ پرت دیگر فقط از روی ریتمشان تعدادشان را تشخیص می‌داد. «وسطاش قطع و وصل می‌شد. یه بارم یکم طولانی قطع موند فکر کردم عزرائیل شدم خودم خبر ندارم. حمومم رفتم. عطرمم موردعلاقته، البته اگه سلیقه‌ت عوض نشده باشه. دیگه؟» خواست بگوید گرمای زیاد نفس‌گیر است، خواست بگوید نفس‌های من در حرارت تن تو ذوب می‌شوند و خودم خاکستر می‌شوم و من تبدیل به یک ته‌مانده می‌شوم که هر آن امکان دارد با یک جمله‌ات به هوا گریزم و دیگر، هیچ باشم. البته این‌هارا نگفت، ولی به همه‌شان فکر کرد. او این بار نتوانست دستش را بخواند، برای احساساتِ خیلی عمیق این توانایی را نداشت. شاید هم می‌ترسید با چیز نابابی روبه‌رو شود پس از این کار اجتناب می‌کرد. «سخت می‌شه بعضی وقتا.» نفس کشیدن منظورش بود. هرآن منتظر بود دست بگذارد تخت سینه‌اش و بگوید خب، با من نفس بکش. نفس‌هایت را همراهِ ریه‌های من کن. از ریه‌های من نفس بکش. ولی تنها سر کج کرد، انگار بخواهد بگوید " دیوانه. " «لازمه راحتش کنم؟» بله، لازم است راحتش کنی. البته نفس کشیدن را نه، خودش را. از دنیا، از هستی، از تو. - رز آ ، پانزده مرداد