موسیقیشب.
از ریه هایِ من ، نفس بکش
تهران، صفر درجهٔ کلوین کلاین.
[ حداقل برای آن دو اینطور حس میشد -
راوی آنجا حضور نداشته است. ]
هوا مِه بود. شاید چشم چشم را نمیدید ولی آن دو آنقدر هم را از بَر بودند که مِه مانعی نبود برای دیدن و چشیدنِ طعم حضور یکدیگر.
شاید هوا بوی نم میداد ولی رد عطر تنی که چند دقیقه قبل در گرمای یک آغوش آرام گرفته بود پررنگ تر از نمناکیاش بود. داستان همین بود؛ عطر تن، آغوش، گرما. همین و هیچ دیگر. [ ما اما اینجا تمامَش نمیکنیم. ]
همین و هیچ دیگر. نه، آنقدرها هم هیچ نبود. در آن بحبوحهٔ یخبندان، دو قلب هم به بند کشیده میشدند. دو قلب یعنی شانزده رگ اصلی و بیست تا سی رگ کرونری و میلیونها مویرگِ دیگر. یعنی چهار دریچه و چهار حفره. یعنی یک رنجِ مشترک که آنهارا به هم بند میکرد. یک رنجِ مشترک که آنهارا برای هم میکرد.
یک سکوت بیبدیلِ غیرترسناک که به شب نشینیِ مرتفعشان رنگ میبخشید، برخلاف تمام سکوت های دنیا که فقط رنگ میدزدند و احساس را خفه میکنند و درد را زندان. سکوت یک پل بود که بینشان زده شده بود و نفسهایشان جایی میان مِه بخار میشدند و بهم میرسیدند و پایههای این پل را استحکام میبخشیدند.
«نمیخوای چیزی بگی؟ دلت برام تنگ نشده؟» پل در کسری از ثانیه درهم شکست و سرما به شبنشینیِ گرمشان نفوذ کرد. دیوارها ترک برداشتند و مویرگهای چشمهایشان تصمیم گرفتند بترکند و سفیدیِ دو کُرهٔ آرام گرفته در حدقه را لک کنند.
«دیگه مثل قبلاً یه بغل ثابتم نمیکنه؟»
شاید دلش خواسته بود بیرحم شود و در صورتش بکوبد که همهٔ آدمهای دنیا میتوانند کسی را در آغوش بکشند، ساده است.
«همهٔ آدمای دنیا وقتی تو بغلشونی نفساتو میشمارن؟» وقتی حرف از، از بَر شدن میشود، منظور همچین چیزیست. یعنی تو نیاز نداری شک کنی که آیا بلند فکر کردهای یا او رمّال و غیبگوی ماهری است، تو فقط میدانی که او تو را از چشمها و زبان بدنت میخوانَد و همین باعث میشود ترسناک به نظر برسد.
«چندتا بود این بار؟» مکالمهٔ عجیبی بود که برای آنها عادی بود.[ راوی خودش شوکه شده.] همیشه شمارشان را داشت، گاهی به سینهاش خیره میشد و گاهی سر رویش میگذاشت و گاهی خیره به یک نقطهٔ پرت دیگر فقط از روی ریتمشان تعدادشان را تشخیص میداد.
«وسطاش قطع و وصل میشد. یه بارم یکم طولانی قطع موند فکر کردم عزرائیل شدم خودم خبر ندارم. حمومم رفتم. عطرمم موردعلاقته، البته اگه سلیقهت عوض نشده باشه. دیگه؟»
خواست بگوید گرمای زیاد نفسگیر است، خواست بگوید نفسهای من در حرارت تن تو ذوب میشوند و خودم خاکستر میشوم و من تبدیل به یک تهمانده میشوم که هر آن امکان دارد با یک جملهات به هوا گریزم و دیگر، هیچ باشم. البته اینهارا نگفت، ولی به همهشان فکر کرد. او این بار نتوانست دستش را بخواند، برای احساساتِ خیلی عمیق این توانایی را نداشت. شاید هم میترسید با چیز نابابی روبهرو شود پس از این کار اجتناب میکرد.
«سخت میشه بعضی وقتا.»
نفس کشیدن منظورش بود. هرآن منتظر بود دست بگذارد تخت سینهاش و بگوید خب، با من نفس بکش. نفسهایت را همراهِ ریههای من کن. از ریههای من نفس بکش. ولی تنها سر کج کرد، انگار بخواهد بگوید " دیوانه. "
«لازمه راحتش کنم؟» بله، لازم است راحتش کنی. البته نفس کشیدن را نه، خودش را. از دنیا، از هستی، از تو.
- رز آ ، پانزده مرداد
هدایت شده از شبهایروشن-
سال ۴۰۱ برای رگِ دستِ مهرشاد شهیدی بغض کردن، برای چشمهای رنگی و ابروهای بورِ حمیدرضا روحی اشک توی چشمهاشون حلقه زد، برای استایلِ نیکا شاکرمی هشتگ زدن و آهنگ خوندن، حالا که نوبت به حمیدرضا رجبزاده که دقیقا مثل اسامی بالا قربانیِ وحوشِ تروریست شد، رسیده، کامنت میذارن که حقش بوده. فکر میکنید صرفا بخاطر جهتگیریِ سیاسی و اینکه بسیجی بوده مرگ رو حقش میدونن؟ گمون نمیکنم. اصلا اجازه بدید باور نکنم! باور نکنم که حداقل ۸۰٪، جماعتی که انسانیتش، مرزهاش، سوگواریها و وجداندردش گزینشیه، اینبارم صرفا بخوان بخاطر بسیجی بودنش، حکمِ مرگ رو به عنوان مجازات واسهاش بُبرن. شک ندارم اگر شهید رجب زاده هم چشمای رنگی داشت، هیکل ورزشکاری داشت، موهاش ژل خورده و صورتش هفت تیغه بود هرجوری شده به نفع خودشون مصادرهاش میکردن و اسمشو میذاشتن لابهلای اون ۴۰ هزار کشته شده های فیکشون. شک ندارم. مثل همیشه کی به کی بود؟
و یاران حسین و رهروان علیاکبر آنان بودند که مُهْجَة خود را و عزیزترین سرمایه وجودشان را بذل کردند؛ بذل آن دادنی است که برگشتن برایش وجود ندارد، یعنی نمیدهند که بگیرند و مُهْجَة به خون قلب گویند./
هدایت شده از سپیدار؛
توی همون چنل تلگرامی از امام زمان حرف میزنن، توهین میکنن، جسارت میکنن، دشمنشن.
ما دردمون که زیاد میشه، به مغز استخون میرسه، میگیم صاحب الزمان اغثنی..
بیا و مارو نجات بده. بیا که بی صاحب موندیم، غریب موندیم، تنها موندیم.
کجا بیاد؟ بیاد بین این وحوشی که کینه از اصل و بنیادش دارن و به خونش تشنهان؟ قتلگاه دوم میخوای؟
کوفی ها حسین و صدا زدن در حالی که آماده نبودن، وفا نداشتن، ترسیدن، جا زدن، با مال و جان و خانواده اسیر شدن.
ننگش تا ابد موند بر پیشونیشون.
ما چی؟ ما آمادهایم؟
به حرف؟ قطططعا
بذار امام زمان بیاد، چنان در رکابش شمشیر بزنم و چنان یاریش کنم که فلان و بهمان. مسلمون تو همین الان دهنت به یه عجل لولیک الفرج نمیچرخه.
نمازت آخرین اولویتته.
چهار تا تار مو رو حاضر نیستی زیر روسری بذاری.
زبونت و حاضر نیستی کنترل کنی.
مادرت پدرت یه لیوان آب ازت میخوان حاضر نیستی بدی.
کلی آهنگ و شعر حفظی و میخونی اما حاضر نیستی دو صفحه قرآن حفظ کنی دو خط حدیث بخونی.
بعد میخوای جون بدی؟ خون بدی؟ واقعا؟
چقدر راحت گله میکنید که چرا نمیای.
بیاد چیکار آخه؟ بیاد بین ما واقعا؟
از ۳۱۳ تا ویژه و خاص و نظرکرده نتونی باشی، از بقیه که میتونی.
یه سنگ کوچیک از جلوی پای امام زمان که میتونی برداری، نمیتونی؟
چرا به خودمون نمیایم..
چرا آدم نمیشیم..
چرا عبرت نمیگیریم..
انقد که تو سر و سینه میزنیم برا بقیه یه بارش و برا امام زمان میزدیم..
با خودمم.. خدا شاهده با خودمم..
همه اینارو باید به خودم بگم و بفهمونم.